عقل و عشق

جاذبه ی خاک به ماندن می خواند و آن عهد باطنی به رفتن
عقل، به ماندن می خواند و عشق به رفتن
و این دو را خداوند آفریده است تا وجود انسان در آوارگی و حیرت میان عقل و عشق معنا شود

(شهید سید مرتضی آوینی)

شرط بندگى

خواجه اى غلامش را ميوه اى داد. غلام ميوه را گرفت و با رغبت تمام مى خورد. خواجه، خوردن غلام را مى ديد و پيش خود گفت: كاشكى نيمه اى از آن ميوه را خود مى خوردم. بدين رغبت و خوشى كه غلام ميوه را مى خورد، بايد كه شيرين و مرغوب باشد.
پس به غلام گفت: يك نيمه از آن به من ده كه بس خوش مى خورى.
غلام نيمه اى از آن ميوه را به خواجه داد؛ اما چون خواجه قدرى از آن ميوه خورد، آن را بسيار تلخ يافت. روى در هم كشيد و غلام را عتاب كرد كه چنين ميوه اى را بدين تلخى، چون خوش مى خورى؟!

غلام گفت: اى خواجه! بس ميوه ی شيرين كه از دست تو گرفته ام و خورده ام. اكنون كه ميوه اى تلخ از دست تو به من رسيده است، چگونه روى در هم كشم و باز پس دهم كه شرط جوانمردى و بندگى اين نيست. صبر بر اين تلخى اندك، سپاس شيرينى هاى بسيارى است كه از تو ديده ام و خواهم ديد.

(برگرفته از: ابوحيان توحيدى، كتاب الامتاع و المؤ انسة، طبع مصر، ج 2، ص 121)
(به نقل از فروزانفر، مآخذ قصص و تمثيلات مثنوى، ص 55)

سخن دو پهلو

ابن جوزی در منبر مشغول وعظ بود. شخصی برخاست و پرسید:
خلیفه بعد از رسول خدا که بود؟

ابن جوزی گفت: «من بنتهُ فی بیته»
یعنی: آن کس که دخترش در خانه او (پیامبر) بود.

که اگر اهل سنت باشد، خیال کند ابوبکر است و اگر شیعه باشد بداند که علی (علیه السلام) است.
وچون سائل دید از این جواب، نتیجه ای حاصل نشد، سوال کرد: چند نفر خلیفه بعد از رسول بودند؟

ابن جوزی گفت: «اربعة اربعة اربعة»
یعنی: چهار، چهار، چهار.

تا اگر شیعه باشد بداند که دوازده نفر است و اگر اهل سنت باشد حمل به تکرار کند و گوید که چهار است!
(لطیفه ها و داستان های حکیمانه، اکبرپور)

امام زمانِ اشتباهی!

یکی از شاگردان آیت الله سید عبدالکریم کشمیری (رحمة الله علیه) می گوید:
روزی استاد بعد از نماز صبح به حرم امیرالمومنین علیه السلام مشرف شدند و دیدند کسی استخاره می گیرد و عده ای از مردم هم دورش جمع هستند. فرمودند: کنجکاو شدم و جلو رفتم، دیدم شخصی استخاره می گیرد اما قسمتی از دعای استخاره را جا می اندازد. به او گفتم این قسمت دعا را هم باید بخوانید که نخوانده اید!
بعدا شخصی گفت: فلان شخص در حرم استخاره می گرفت، امام زمان آمد و دعای استخاره را فرمود و رفت!

من به گوینده گفتم: امام زمانش من بودم! من به او گفتم.

(شیدا، ص216، موسسه شمس الشموس)

به آن نخواهند رسید

از جمله چيزهايى كه خداوند به داوود علیه السلام وحى كرده اين است كه:
ای داوود، من پنج چیز را در پنج چیز قرار داده ام، ولی مردم می خواهند آن ها را از راه دیگر بدست آورند و قطعاً به آن نمی رسند:‏

علم را در گرسنگی و تلاش (جوع و جُهد) قرار دادم ولی آن ها آن را با سیری و راحتی می خواهند، ولی نمی یابند.‏
عزت (و شرف) را در طاعت خودم قرار دادم ولی آن ها می خواهند بوسیلة خدمت به پادشاه، آن را بدست آورند که موفق نمی شوند.‏
بی نیازی(غِنی) را در قناعت قرار دادم ولی آن ها می خواهند بی نیازی را در ثروت جستجو کنند که بدست نخواهند آورد.‏
رضایت و خشنودی خود را در غضب کردن مردم بر نفسشان قرار دادم و حال اینکه آنان، آن را در رضای هوای نفس طلب می نمایند، ولی آن ‏را نمی یابند. ‏
و من راحتی را در بهشت قرار دادم، و آن ها، آن را در دنیا طلب می کنند پس نمی یابند.

(الجواهر السنية-كليات حديث قدسى، شیخ حر عاملی، ص: 179و180)

فرار از تله نفس

بزرگی می گفت: در نجف مشغول زیارت بودم، یک طلبه ای آمد. گفت: آقای میرزای شیرازی دیشب فوت کرد، برای تشییع جنازه تشریف بیاورید. همین طور که داشتم زیارت می کردم احساس کردم یک شعفی در وجودم حاصل شد، نشستم و به خود گفتم: این چه مرضی بود تو جونت؟ ... یک روحانی بزرگ فوت کرده و در تو شعف حاصل شده بیچاره؟! ... نفسم را خوب کاوش کردم و دیدم حسابش این است که بعد از ایشان کس دیگری نیست که جانشین بشود جز من ...

بعد چمدانش را جمع کرده و از شهر فرار می کند.

(سوخته، ص161، موسسه شمس الشموس)

خدایا مرا باز گردان

ربیع بن خیثم در خانه خود قبری کنده بود و هرگاه در دلش سیاهی میافت، داخل قبر می شد و درون قبر دراز می کشید (و گریه و زاری می کرد). پس از درنگی می گفت:

ربِّ ارجِعونِ لَعلِّی أعمَلُ صالِحا فیما تَرَکتُ (مومنون/ 99و100)
خداوندا! مرا به دنیا باز گردان تا به کارهای نیکی که انجام نداده ام، بپردازم.

و این جمله را بسیار تکرار می کرد. سپس از قبر بیرون آمده و به نفس خود می گفت: ای ربیع! تو را به دنیا باز گرداندیم، پس اکنون کار نیک انجام ده، پیش از آنکه ندا دهی مرا باز گردانید و کسی به سخنت گوش ندهد!

(احیاء علوم الدین، ج2، ص211)

رسم دوستی

ذوالنون مصرى را به جرم جنون و ديوانگى به ديوانه خانه بردند و در آن جا، وى را حبس كردند. روزى دوستان و مريدانش به ديدار او رفتند.
ذوالنون گفت : شما كيستيد؟ ... گفتند: ما دوستداران توييم.
ذوالنون، به صداى بلند، آنان را ناسزا گفت و هر چه در اطراف خود يافت، به سوى آنان پرتاب كرد. مريدان همه گريختند و كسى بر جاى نماند.
ذوالنون ، خنديد و سر خود را به نشانه تأسف، جنباند و گفت:

شرم بادتان! شما دوستداران من نيستيد. اگر دوستان من بوديد، بر جفاى من صبر مى كرديد و اين چنين از من نمى گريختيد. دوست ، بلاى دوست را به جان مى خرد و از او نمى گريزد.

اين حكايت را به شبلى و ديگران نيز نسبت داده اند. مولوى در مثنوى (دفتر دوم)، قهرمان اين داستان را ذوالنون دانسته.

سلیمان نبی و دزد مرغابی

مردی نزد حضرت سلیمان (علیه السلام) آمد و شکایت کرد که همسایه ها مرغابی مرا می دزدند و نمیدانم کیست.
حضرت سلیمان وقتی مردم در مسجد بودند خطبه خواند و گفت: یکی از شما مرغ همسایه را می دزدد و داخل مسجد می شود در حالتی که پر او بر سرش است.
مردی دست بر سر کشید ... حضرت گفت: بگیرید که دزد اوست.
(هزار و یک نکته، علامه حسن زاده آملی)

اینگونه باش

یا چنان نمای که هستی، یا چنان باش که می نمایی. (بایزید بسطامی)

(تذکرة الاولیاء، عطار)

 

دوستت دارند اما ...

همانا شيطان عرض كرد:
بارالها بندگان تو، دوست مى دارند تو را و نافرمانيت كنند و دشمن مى دارند مرا و فرمانبرى من كنند؟!
پس جواب آمد: من عفو كنم فرمانبرى آنان را از تو به خاطر دشمنى كه با تو دارند، و ايمان آنان را مى پذيرم اگر چه مرا فرمانبرى نكردند به دوستى كه با من دارند.
(نمونه معارف اسلام : ج 4، ص 127 بنقل از بحرانى : ج 3، ص 323)


ای دل چه اندیشیـــــــده​ای در عـــــــذر آن تقــــــصیرهـــــا
زان ســوی او چنـدان وفـــــا زین سوی تو چــــندین جفــــــا

زان ســوی او چندان کرم، زین ســــو خلاف و بیـش و کــــــم
زان ســـــوی او چنـــدان نــعم، زیــن ســوی تــو چندین خطا

(مولانا)

گنجشك و سلیمان نبی

روايت شده كه:
حضرت سليمان (عليه السلام) گنجشكى را ديد كه به همسرش مى گويد: چرا از من دورى مى كنى و حال آنكه اگر بخواهم كاخ سليمان را به نوكم گرفته و به دريا مى افكنم!
حضرت سليمان خنديد و او را نزد خود فرا خواند و فرمود: آيا تو را يارى اين كار هست كه مى گويى؟
گنجشك گفت: مرد، گاهى نزد همسرش خود را جلوه مى دهد. (دوست و عاشق بر آنچه مى گويد سرزنش نمى شود.)
حضرت سليمان به گنجشك ماده فرمود: چرا شوهرت را از خود مى رانى؟
گنجشك ماده گفت: اى پيامبر خدا! او دوست من نيست و صرفاً ادّعاى دوستى مى كند، زيرا غير من ديگرى را نيز دوست دارد.

سخن گنجشك مادّه حضرت سليمان عليه السلام را متأثر نمود و سخت گريان گشت و چهل روز از مردم كناره گرفت و از خداوند خواست كه دلش را پر از مهر خدا كند و مهر ديگران را از دل وى ببرد.


اى يك دله ی صد دله ، دل يك دله كن ........ مهر دگـــران را ز دل خــــــود يــــله كن
يك لحظـــه به اخـــــلاص بــــيا بر در ما ........ گـــــر كـــام تو بر نيامد آنوقت گـــله كن

(بحارالانوار: ج 61، ص 293)

نیستی تو = هستی حق

بقدر نیستی تو، هستی حق ظاهر می شود. نمی بینی که در رکوع، "سبحان ربی العظیم" می گویی و در سجود "سبحان ربی الاعلی" ؟

(مقدمه شرح میبدی بر دیوان منسوب به امیر علیه السلام)
(هزار و یک نکته، علامه حسن زاده آملی)

اثر سوره توحید

نقل است که بشر حافی بر گورستان گذر کرد. گفت همه اهل گورستان را دیدم بر سر کوه آمده، و شغبی (فتنه ای) در ایشان افتاده و با یکدگر منازعه می کردند، چنانکه کسی قسمت کند چیزی.
گفتم: بار خدایا! مرا شناسا گردان تا این چه حال است؟
مرا گفتند: آنجا برو و بپرس.
رفتم و پرسیدم. گفتند یک هفته است مردی از مردان دین بر ما گذر کرد و سه بار "قل هو الله احد" برخواند و ثواب به ما داد. یک هفته است تا ما ثواب آن را قسمت می کنیم، هنوز فارغ نگشته ایم.

(تذکرة الاولیاء، عطار نیشابوری)

ذم صانع

کسی با حکیمی گفت: چقدر چهره ات زشت است!
گفت: نه حُسن صورت تو از فعل تو است تا به آن ممدوح باشی، و نه قبح صورت من از فعل من، تا به آن مذموم باشم، بلکه صنع باری و بنده از آن بری. هر که صنعتی را ذم کند، ذم صانع کرده باشد.

(پندها، نکته ها، لطیفه ها)

روزی مومنین

حضرت صادق (عليه السّلام) فرمود:

همانا خداوندِ با عزت و جلال، روزيهاى مؤمنين را از راه و محلى كه گمان نميبرند قرار داده زيرا بنده، چون ‏راهِ روزى خود را نشناخت (و ندانست) دعاء او بسيار ميگردد.

(طرائف الحكم يا اندرزهاى ممتاز، ترجمه‏ج‏2، ص: 276)

پس از 25 سال مجاهده

روزی سید بحرالعلوم (رضوان الله علیه) را شاگردانش خندان و متبسم یافتند. سبب پرسیدند، در پاسخ فرمود:
پس از بیست و پنج سال مجاهده، اکنون که در خود نگریستم دیدم دیگر اعمالم ریائی نیست و توانسته ام به رفع آن موفق گردم ... فَتأمَّل جَیّداً

(رساله لبّ اللباب، علامه محمد حسین حسینی طهرانی)

از کجا می خوری؟

نقل است که بایزید بسطامی در پس امامی نماز می کرد.
پس امام گفت: یا شیخ! تو کسبی نمی کنی و چیزی از کسی نمی خواهی. از کجا می خوری؟
شیخ گفت: صبر کن تا نماز قضا کنم.
گفت: چرا؟
گفت: نماز از پس کسی که روزی دهنده را نداند، روا نبود که گذارند.

(تذکرة الاولیاء، عطار نیشابوری)

کینه شتری

با اعرابیی گفتند: آیا شاد گردی که از اهل جنت باشی ولیکن انتقام خون خویش در نیابی؟
گفت: بلکه انتقام خون دریابم و عار از خود بگردانم و با فرعون در آتش در آیم!!

(پند ها، نکته ها، لطیفه ها - علی اکبری)

شكم آدمی

امام صادق عليه السلام فرمود:

در يكى از كتابهاى آسمانى نوشته شده: اگر براى فرزندان آدم دو صحرا بود كه يكى مملو از طلا و ديگرى ‏مملو از نقره، باز هم آنها متمايل بوجود صحراى سوم از گنجينه مى‏شدند. اى فرزند آدم، شكم تو يك دريا و يا يك وادى بسيار وسيع است كه ‏جز خاك هيچ چيز آن را پر نمى‏كند.

(الجواهر السنية-كليات حديث قدسى، ص: 672)‏

خواب خوش

 نقل است كه شاه شجاع كرمانى چهل سال نخفت. شبى بعد از چهل سال بخفت. خداى جل جلاله را در خواب ديد، گفت: بار خدايا، من تو را در بيدارى مى جستم، در خواب يافتم. فرمود كه اى فلان! ما را در خواب به بركت آن بيدارى ها يافتى . اگر آن بيدارى ها نبود، چنين خوابى نمى ديدى.
بعد از آن هر جا كه مى رفت ، بالشى مى نهاد و مى خفت و مى گفت: اميد است كه يك بار ديگر، چنان خوابى ببينم. عاشق خواب شده بود و مى گفت : يك ذره از آن خواب ، به بيدارى همه عالم ندهم!

(عطار نيشابورى ، گزيده تذكرة الاولياء، ص 251 250 با اندكى تغيير)

خرجی عیال

کسی پیش شبلی شکایت کرد از مؤنت (پرداخت خرجی و هزینه) عیال.
گفت: به خانه رو و هر که بینی روزی او بر خدا نباشد، از خانه بیرون کن یا به خانه من فرست!

(پندها، نکته ها، لطیفه ها - علی اکبری)

رزق و روزی

در وحى قديم آمده است كه:

يا ابن آدم! خلقتك من تراب ، ثمّ من نطفة فلم أعى بخلقك اءويعيينى رغيف أسوقه إليك فى حينه

اى پسر آدم! در ابتدا تو را از خاك آفريدم و پس از آن از نطفه و در خلقت تو درمانده نشدم، آيا در رساندن نانى كه بايد در وقت خودش به تو برسانم ، درمانده شدم؟

(بحارالا نوار: ج 100، ص 21)

آرامش دنیا

از حکیمی پرسیدند: آسایش و آرامش دنیا در چیست؟
حکیم گفت: در ترک دنیا.

(لطیفه ها و داستان های حکیمانه - اکبرپور)

فایده سکوت

بازرگان را هزار دینار خسارت افتاد. پسر را گفت: نباید که این سخن با کسی در میان نهی.
پسر گفت: فرمان تراست ... نمی گویم، ولکن خواهم که مرا به فایده این امر، مطلع گردانی که مصلحتِ "در نهان داشتن" چیست؟
گفت: تا مصیبت دو نشود ... یکی نقصان مایه و دیگر شماتت همسایه.
(کشکول عباسی)