مقام رضا

مالک دینار گفت: پیش‎ ‎رابعه ‎ ‎ر‎فتم . او را دیدم‎ ‎با کوزه ای شکسته که از آن وضو ساختی و آب خوردی ، و بوریایی کهنه ، و خشتی که ‏زیر‎ ‎سر نهادی. دلم به درد آمد و گفتم: ای‎ ‎رابعه‎ !‎مرا دوستان توانگر هستند‎. اگر اجازه دهی، برای تو از ایشان چیزی خواهم.
‏گفت: ای مالک! غلط (خطا) کرده ای‎ ... روزی دهندۀ من و ایشان یکی نیست؟
گفتم : بلی.
گفت: درویشان را فراموش‎ ‎کرده ‏است به سبب درویشی؟ و توانگران را یاری می کند به سبب توانگری؟
گفتم‎ :‎نه.

گفت: چون حال من داند چه یادش دهم؟ او ‏چنین می خواهد ، ما نیز چنان‎ ‎خواهیم که او می خواهد.‏

(تذکرة الأولیاء، عطار نیشابوری)

پادشاه و درویش

پادشاهی مرد درويشی را در مسير خود ديد و به او گفت: درويش! هيچ به ياد ما هستی؟
درويش جواب داد: بله، وقتی خدا را فراموش می‌كنم به ياد شما می‌افتم!

(گلستان، سعدی)

اهمیت تحصیل علوم معرفتی

*شخصی با حال آشفته به حضور حضرت علی علیه السلام رسید عرض کرد: احساس می کنم که تا ساعتی دیگر خواهم مرد.
حضرت فرمود: مرگ بیمی ندارد همه می میرند.
عرض کرد: در این ساعت چه کاری کنم؟
فرمود: تحصیل علم کن!

(مأخذ:کتاب:مردان علم در میدان عمل)
سایت صالحین


در شگفتی این گفتار، غایت و نهایتی نیست! مردی که احساس می کند تا ساعتی دیگر می میرد، پس این را هم می داند که چه بسا وقتی هم برای عمل کردن به آنچه آموخته نداشته باشد. اما چه فضیلتی در طلب علم هست که حضرت به او اینگونه خطاب کردند؟!

*رسول اكرم صلّى اللَّه عليه و آله فرمود: كسى كه ياد گيرد قسمتى از علم و دانش را (علوم و معارف حقه) عمل به آن علم بكند يا نكند، اجر و پاداش آن برتر است از بجاى آوردن هزار ركعت نماز مستحب. (يعنى اين پاداش خصوص علم است گذشته از اجر عمل به آن)

(طرائف الحكم يا اندرزهاى ممتاز، ترجمه‏ج‏1، ص: 14)
(بحار الانوار، ج1، (كتاب العقل و العلم و الجهل))
(روضة الواعظين‏)


سبحان الله ... من که خیلی لذت بردم ... این هم برای تکمیل عرایض:

*حضرت زين العابدين عليه السّلام فرمود:
اگر مردم فوائدى كه در طلب علمست ميدانستند، هر آينه آن را طلب ميكردند، اگر چه بريختن خونها و ‏فرو رفتن در دریاها باشد.

(كافى ـ كتاب فضيلت علم)


تو خود، حدیث مفصل بخوان از این مجمل ...

امروز مرا پیراهنی پوشان

فقیری تهی دست، خواجه ای ثروتمند را گفت: اگر من بر در سرای تو بمیرم، با من چه می کنی؟
خواجه گفت: تو را کفن کنم و به گور بسپارم!‏
فقیر گفت: امروز به زندگی، مرا پیراهنی پوشان، و چون بمیرم، بی کفن به خاک بسپار! ‏
خواجه بخندید و او را پیراهن بخشید.‏

‏(از لا به لای گفته ها، ص434)

خانه ابدی

ابوحازم می گفت:‏

از مردمی در شگفتم که خانه ای می سازند که هر روز گامی از آن دور می شوند و ساختن خانه ای را که هر ‏روز گامی به سویش پیش می روند رها کرده اند.

(پیام انقلاب، ش152)

پندی از رسول اکرم

رسول اکرم - صلی الله علیه و آله و سلم:

روح القدس به ژرفاى دلم دميد که:

آنچه را مى‏خواهى دوست بدارى، دوست بدار، كه سرانجام از آن جدا خواهى شد.
‏هر چه مى‏خواهى در دنيا زندگى كن، سرانجام خواهى مرد.
و هر كارى مى‏خواهى انجام بده، که پاداش آن را خواهى ‏ديد.

(مجموعة الورام (تنبيه الخواطر)، ج‏1، ص: 255)

شکایت از روزگار

مروى است كه: روزى حضرت عيسى عليه السلام را در بيابان، باران شديدگرفت، به هر‎ ‎طرف مى‏دويد پناهى نمى‏ديد. تا ‏رسيد به مكانى كه شخصى در نماز ايستاده بود. در حوالى‎ ‎او باران نمى‏آمد. در آنجا قرار گرفت تا آن شخص از نماز ‏فارغ‏شد.عيسى عليه السلام‏‎ ‎به او گفت: بيا تا دعا كنيم كه باران بايستد. گفت: اى مرد! من‏چگونه دعا كنم، و‏‎ ‎حال آنكه ‏گناهى كرده‏ام كه مدت چهل سال است كه در اين موضع به عبادت مشغولم كه شايد‎ ‎خدا توبه مرا قبول كند! و هنوز قبول توبۀ ‏من معلوم نيست، زيرا از خدا خواسته‏ام كه‎ ‎اگر از گناه من بگذرد يكى از پيغمبران را به اينجا فرستد‎.
عيسى عليه السلام فرمود: توبۀ تو قبول شد، زيرا كه، من عيسى پيغمبرم. و بعد‎ ‎از آن‏فرمود: چه گناه كرده‏اى؟
گفت: روزى ‏از تابستان بيرون آمدم هوا بسيار گرم بود،‎ ‎گفتم: عجب روز گرمى است.‏

(معراج‎ ‎السعادة، ملا احمدنراقی)


*خداوند تعالی فرمود:
‏پسر آدم مرا می آزارد كه به روزگار ناسزا می گويد و روزگار منم، امر به دست من است كه شب و روز را می گردانم.

(يك هزار گوهر علم، سید محمد تقی مقدم)

مَثَل دنیا

امام علی علیه السلام:

مَثَلُ الدُّنیا کَظِلّک، إن وَقَفتَ وقَف، و إن طَلَبتَهُ بَعُد
مَثَل دنیا همانند سایۀ توست، که اگر بایستی می ایستد، و اگر به دنبالش بروی دور گردد.

(جلوه های حکمت، باب الدّنیا)

فرشته مرگ

فرشته ی مرگ به رابعۀ عدویّه رسید. رابعه پرسید: تو کیستی؟
عزرائیل گفت: من بر هم زنندۀ لذت ها، یتیم کنندۀ بچه ها و بیوه کنندۀ زن ها هستم!
رابعه گفت: چرا همه اش از بدی خودت گفتی؟ چرا نمی گویی: من رسانندۀ دوست به دوست هستم؟

(داستان عارفان، ص94)

اهمیت کسب علم

علامه حسن زاده آملی (حفظه الله) می گوید:
درس استاد شعرانی، تقریبا هیچ تعطیلی نداشت. در طول سال تنها دو روز تعطیل بود. یکی عاشورا و دیگری شهادت حضرت رسول (صلی الله علیه و آله و سلم) و امام حسن مجتبی (علیه السلام).
یک روز پر برف زمستانی برای درس به منزل ایشان رفتم و عذرخواهی کردم که با این برف (سنگین) نباید مصدّع شوم.
فرمودند: شما روز های قبل که می آمدید، گداهای گذر بودند. امروز چطور؟ گفتم: بودند.
فرمودند: آن ها کارشان را تعطیل نکردند، چرا ما تعطیل کنیم؟!

(حکمت و حکایت، ج2)


امام علی علیه السلام:
ای کاش می دانستم کسی که علم از او فوت شد، چه چیزی به دست آورده! و کسی که علم به دست آورد، چه چیز از دست داده!

(جلوه های حکمت، باب العلم)

تحول یک پادشاه

در خبر است كه پادشاهى از بهر خفتن در فراش شد بر بام كوشك(قصر)، و از خداى تعالى بهشت خواست. چون چشمش در خواب شد شتربانى را ديد كه بر بام كوشك ميگرديد و دوك و پشم در دست گرفته بود و ريسمان ميكرد!
پادشاه گفت:اى شتربان! اينجا چه جاى تست و چه همى جوئى؟
جواب داد كه: شترم گم شده است طلب ميكنم، گفت: بر بام كوشك چگونه شتر طلب كنند؟ كه اين محالست‏.
گفت: چنان كه در بستر نرم و گرم بهشت را طلب كنند؛
اين سخن در پادشاه اثر كرد و كارگر آمد چون بيدار شد در حال برخاست و جامه ملوكانه از تن بيرون كرد و گليمى در پوشيد و از ميان خلق بيرون شد و بولايتى ديگر رفت و بعبادت حقّ سبحانه و تعالى مشغول شد.

(شهاب الأخبار،ترجمه: متن، ص: 251 250)


* امام علی علیه السلام:
از پستی دنیا، نزد خدای سبحان آن است که به آنچه نزد خداست نتوان رسید مگر به ترک دنیا.

(غرر الحکم، 118/254:2)

حال خوش "کم گویان"

لقمان حكيم (رضى الله عنه) پسر را گفت: امروز طعام مخور و روزه دار، و هر چه بر زبان راندى، بنويس. شبانگاه همۀ آنچه را كه نوشتى، بر من بخوان ؛ آن گاه روزه ات را بگشا و طعام خور .
شبانگاه ، پسر هر چه نوشته بود، خواند . دير وقت شد و طعام نتوانست خورد . روز دوم نيز چنين شد و پسر هيچ طعام نخورد. روز سوم باز هر چه گفته بود، نوشت و تا نوشته را بر خواند، آفتاب روز چهارم طلوع كرد و او هيچ طعام نخورد . روز چهارم ، هيچ نگفت .
شب ، پدر از او خواست كه كاغذها بياورد و نوشته ها بخواند. پسر گفت : امروز هيچ نگفته ام تا برخوانم .

لقمان گفت : پس بيا و از اين نان كه بر سفره است بخور و بدان كه روز قيامت ، آنان كه كم گفته اند، چنان حال خوشى دارند كه اكنون تو دارى.

(برگرفته از: نور العلوم، شيخ ابوالحسن خرقانى، به كوشش عبدالرفيع حقيقت ، ص 77)

حق فقیران بر ثروتمندان

امام علی علیه السلام:

خداوند سبحان خوراک فقرا را در اموال ثروتمندان واجب کرد، پس هیچ فقیری گرسنه نماند مگر آنکه ثروتمند از حق او بهره مند شده ، و خدای تعالی آن ها را بر این عمل بازخواست خواهد کرد.

(جلوه های حکمت، ناظم زاده، باب الغِنی)

استغفار سی ساله

یکی از بزرگان عرفا می گفت: سی سال است از یک «الحمد لله» که گفته ام در پیشگاه خداوند، استغفار می کنم! ‏
گفتند: چگونه بوده است؟
گفت: حریقی شب هنگام در بغداد روی داد. من بیرون رفتم تا وضع دکان خود را ببینم. گفتند حریق از دکان تو دور است. گفتم ‏‏«الحمد لله» ... سپس با خود گفتم: فرض کن دکان تو نجات یافته، آیا به دیگر مسلمانان نمی اندیشی؟

(از لابه لای گفته ها، ص212)

دسته بندی خلایق

نقل است که يک روز ذوالنون مصری را ديدند که می گريست . گفتند :سبب چيست گريه را ؟‎
گفت: دوش، در سجده چشم من در خواب شد، خداوند را ديدم. گفت :يا ابا‎ ‎الفيض! خلق را بيافريدم ، بر ده جزو شدند.
دنيا را بر ‏ايشان عرضه کردم ، و‎ ‎نه جزو از آن ده جزو، روی به دنيا نهادند. يک جزو ماند، آن يک جزو نيز بر ده‎ ‎جزو شدند.
بهشت را بر ‏ايشان عرضه کردم، نه جزو، روی به بهشت نهادند. يک‎ ‎جزو بماند، آن يک جزو نيز ده جزو شدند.
دوزخ پيش ايشان نهادم، ‏همه‎ ‎برميدند، و پراکنده شدند از بيم دوزخ. پس يک جزو ماند که نه به دنيا‎ ‎فريفته شدند و نه به بهشت ميل کردند، و نه از دوزخ ‏بترسيدند‎ .
گفتم :بندگان من! دنيا نگاه نکرديد ، و به بهشت ميل نکرديد ، و از دوزخ نترسيديد . چه می طلبيد؟‎
همه سر برآوردند و گفتند: «انت تعلم مانريد» . يعنی تو می دانی که ما چه می خواهيم‎.


این مطلب، بسیار عالیست ...

نصیحت درویش به شاه

شاهی به درویشی گفت: مرا نصيحت كن.


درویش گفت:‏

‎ ‎دریاب كنون كه نعمتت هست به‎ ‎دست ............ ‎كين دولت و مُلك مى رود دست به دست

(حكايتهاى گلستان سعدى به قلم روان، اشتهاردى)

حق الناس

حضرت عيسى (علیه السلام ) را گذر بر سر قبرى افتاد، از خداوند درخواست كرد كه صاحب قبر را‎ ‎زنده فرمايد.
همينكه زنده شد از او ‏سؤ ال كرد: حال و وضع تو چگونه است ؟
عرض كرد: من‎ ‎حمال و باربر بودم روزى هيمه اى (بار هیزم) براى كسى ميبردم ؛ خلالى از آن ‏جدا كردم تا دندان‎ ‎خود را با آن ، خلال كنم ... از آن زمان كه مرده ام عذاب همان خلال را ميكشم‎ !‎

(كبريت احمر، ص 72)

سه پدر آدمی

در حديث وارد است كه: ‏

پدران تو سه نفرند: يكى آنكه تو را متولد كرده و آنكه تو را‎ ‎تعليم داده و آنكه دخترش را به تو تزويج كرده.‏
و بهترين اين سه پدر، آن است كه تو را‎ ‎تعليم نموده‏.

(جامع السعادات، ج 3، ص 140‏‎)

پند لقمان به پسرش

لقمان به پسرش گفت:

پسركم، دنياى خود را به آخرتت بفروش كه از هر دو بهره ببرى و آخرتت را به دنيايت نفروش كه از هر دو زیان ببرى.

(المحجة البيضاء فى تهذيب الاحياء، فيض كاشانى)

وَ لَقَدْ آتَيْنا لُقْمانَ الْحِكْمَة...
و همانا به لقمان، حکمت ارزانی داشتیم ... [لقمان/12]

مناظره فقیر و غنی

ثروتمندزاده اى را در كنار قبر پدرش نشسته بود و در كنار او هم فقيرزاده اى كه در كنار قبر پدرش بود. ثروتمندزاده با فقيرزاده مناظره مى كرد و مى گفت : صندوق گور پدرم سنگى است، و نوشته روى سنگ، رنگين است . مقبره اش از سنگ مرمر فرش شده و در ميان قبر، خشت فيروزه به كار رفته است ، ولى قبر پدر تو از مقدارى خشت خام و مشتى خاك ، درست شده ، اين كجا و آن كجا؟
فقيرزاده در پاسخ گفت : تا پدرت از زير آن سنگهاى سنگين بجنبد، پدر من به بهشت رسيده است!

(حكايتهاى گلستان سعدى به قلم روان، محمد محمدى اشتهاردى)

اسب یا زمین؟!

مردی کشاورز، زمین ارزشمندی داشت که آن را فروخت و با پولش اسبی گرانقیمت خرید. یک روز که با شادی روی اسب سوار بود به حکیمی رسید.
حکیم پرسید: این اسب را از کجا آورده ای؟ ... گفت: زمینم را فروختم و با پولش این اسب را خریدم.
حکیم گفت: چیزی را که به آن سرگین می دادی و آن به تو جو می داد فروختی و به جایش چیزی خریدی که به او جو می دهی و او به تو سرگین می دهد! بنابراین باختی. 

(حکایت های شنیدنی، ج1،ص167و168)

پدرت یا معلمت؟!

از اسكندر ذوالقرنين پرسيدند كه: پدرت را دوست‏تر دارى يا معلمت را؟
گفت‎: معلمم را، زيرا او سبب حيات باقى من است و پدر، سبب حيات فانى‏.‏

(جامع السعادات، ج 3، ص 140‏)

بهترین عبادت پادشاه!

شاه بى انصافى از پارسايى پرسيد: كدام عبادت، بهترين عبادتها است؟
پارسا گفت: خوابيدن هنگام ظهر براى تو بهترين عبادتهاست تا در آن هنگام به كسى آزار نرسانى!

(حكايتهاى گلستان سعدى به قلم روان، اشتهاردى)

بهلول و خوان طعام خلیفه

روزى هارون الرشيد از خوان طعام خود جهت بهلول غذائى فرستاد.
خادم، غذا را برداشت و‎ ‎پيش بهلول آورد. بهلول گفت ‏من نمى خورم ببر پیش سگهاى پشت حمام بينداز!
غلام‎ ‎عصبانى شد و گفت اى احمق! اين طعام ، مخصوص خليفه ‏است، اگر براى هر يك از اُمنا و‎ ‎وزراى دولت ميبردم بمن جايزه هم ميدادند، تو اين حرف را ميزنى و گستاخى به غذاى‎ ‎خليفه ميكنى؟!
بهلول گفت: آهسته سخن بگو كه اگر سگها هم بفهمند از خليفه است نخواهند‎ ‎خورد!

(مجمع النورين ، ص 77)

دنیا همچون دریاست

لقمان حکیم به پسرش فرمود:
پسرکم! دنيا درياى ژرفى است كه خلقى انبوه در آن غرق شدند، پس باید كشتى تو در اين دريا تقوا باشد، بارش ايمان، بادبانش توكل، ناخدايش عقل، راهنمايش علم و سكانش صبر.

(تحف العقول،ص386)

از که شکایت داری؟!

زنی از شوهرش انتقاد کرد که چرا هندوانه ی نرسیده گرفته ای؟
گفت: این شکایت از کیست؟
اگر از من است که نمی خواستم چنین بخرم. اگر از کشاورز است که او هم نمی خواسته چنین شود. و اگر از خداست برو استغفار کن!
(جشن عروسی، محمود اکبری)

درگیری دائمی

امیر مؤمنان، امام علی علیه السلام:

بیچاره فرزند آدم! شکمش به او می گوید مرا پر کن وگرنه رسوایت می کنم و چون پر شد به او می گوید مرا خالی کن وگرنه آبرویت را می برم ... انسان، همواره درگیر دو رسوایی است.
(المواعظ العددیه، ص54)

مزیت معاشرت با مردگان

روزی بهلول را در گورستان دیدند که روی قبر نشسته و با مردگان از گذشته صحبت می کند.
گفتند: تو زنده ای، چرا با مردگان، معاشر شده ای؟
جواب داد: با کسانی مجالست می نمایم که تا با ایشانم، مرا از غفلت و غرور باز می دارند، و چون از ایشان دور شوم، مطمئنم که غیبتم نمی نمایند.

(از لا به لای گفته ها، ص83)

کمان رایگان

جوانی مغرور، پیر قد خمیده ای را دید و گفت:
ای پیرمرد! کمانت چند است؟ پیش بیا و آن را به من بفروش.
پیر گفت: ای جوان! این کمان را زندگانی، رایگان به ما بخشید، پولت را نگه دار که روزی هم به تو رایگان می بخشند.
(از لا به لای گفته ها، ص414)

رای و نظر

امام علی علیه السلام، فرمودند:

أوّلُ رَأي العاقِل آخِرُ رَأي الجاهِل
نخستین رأی خردمند، آخرین رأی جاهل است.

رأيُ الرَّجُل میزانُ عَقلِه
معیار خردِ مرد، رأی و نظر اوست.

رَأيُ الشیخ أ حَبُّ إلَیَّ من جَلَدِ الغُلام
رای پیر [با تجربه] نزد من دوست داشتنی تر است از چابکی و دلاوری نوجوان [در میدان جنگ].

(جلوه های حکمت، ناظم زاده، باب الرأي)

حد خود را بدان!

گویند در عهد چنگیزخان، صیادی زنبوری را تعلیم کرده بود که چشم پلنگ را نیش می زد!
روزی در حضور آن سلطان، این صید را نشان داد.
چنگیزخان حکم نمود آن زنیور را کشتند و دست صیاد را بریدند و گفت:

هر خُرد که بر بزرگی دلیری کند، جزای او این است.
(گوهر شبچراغ، محمد حسن نیستانکی، ص91)

دقت عجیب

دانشمند معظم، جناب مقدس اردبيلى (رحمة الله علیه) بسيار اتفاق ميافتاد كه از نجف اشرف، به كاظمين مشرف‎ ‎ميشد و اين مسافت را ‏هميشه باالاغ يا مركب ديگرى ميپيمود. در يكى از اوقات، مردى‎ ‎خدمت ايشان رسيد و در خواست كرد اين نامه را در ‏كاظمين به شخصى برسانند.
ایشان، مالِ (حیوان)‎ ‎سوارى كرايه كرده بود و صاحب آن مال، در آنجا نبود تا اجازه بگيرد. بدينجهت در اين‎ ‎سفر پياده راه پيمود و الاغ را در جلو داشت و ميفرمود:

از صاحب، (اجازه) نگرفته ام براى حمل‎ ‎اين كاغذ‎!

(روضات الجنات، ص23)

زیر سایه الاغ!

درویشی زیر سایۀ الاغش استراحت می کرد. شاه از آنجا می گذشت، درویش را در حال استراحت دید.
به او گفت: ای مرد اینجا چه می کنی؟
درویش گفت: عمر شما دراز باد! زیر سایۀ شما زندگی می کنم!

(سایت aftab)

دروازۀ وصال

ریحانۀ مجنونه، از مجنونات بود و همیشه در گورستان اقامت کردی و هرگز روی به عمارت نیاوردی.
از او سوال کردند که همه عمر در گورستان می باشی، جهت آن چیست؟

گفت: بر دروازۀ وصال نشسته ام و انتظار آن می برم تا کی این در باز شود.
(سایت aftab)

پند پارسا

یکی از بزرگان، پارسائی را گفت: چه گوئی در حق فلان عابد که دیگران در حق او به طعنه سخنها گفته اند؟
گفت: بر ظاهرش عیب نمی بینم و در باطنش غیب نمیدانم.
(گلستان)

استقبال کعبه از یک زن

گويند که ابراهيم ادهم چهارده سال تمام پياده سفر کرد تا به خانه کعبه رسيد. او در اين مدت، دو رکعت نماز می خواند و قدمی بر می داشت و می گفت: اگر اين راه را با قدم ميروند، من به ديده ميروم.
وقتی ابراهيم ادهم به مکه رسيد، خانۀ کعبه را نديد و با خود گفت: اين ديگر چه حادثه ای ست؟ شايد به چشم من آسيبی رسيده است.
در همين فکر بود که ندايی به گوش رسيد: چشم تو آسيبی نديده است. خانۀ کعبه به استقبال بانويی رفته است که به سوی مکه می آيد. ابراهيم گفت: اين کدام زن است که چنين مقامی دارد؟
ناگهان رابعه راديد که عصا زنان می آمد و همين که نزديک شد، خانۀ کعبه به جايگاه خود بازگشت.
ابراهيم فرياد زد ای رابعه! اين چه شوری است که در جهان انداختی؟
رابعه گفت: تو شور در جهان انداختی که چهارده سال رنج کشيدی تا به خانۀ خدا رسيدی.
ابراهيم گفت: آری، من چهارده سال در اين راه مشغول نماز بودم، اما در حيرتم که چرا مقام تو را نيافتم؟

رابعه گفت: زيرا تو در نماز بودی و من در نياز.

(برگرفته از تذکرة الأوليای عطار نيشابوری)

زندگی جاودانی نیست

یکی مژده آورد پیش انوشیروان که: خدای تعالــــی فلان دشمنت برداشت.
گفت:هیچ شنیـــــدی که مــرا فرو گذاشت ؟

اگــر بمـــرد عدو جـــای شادمــانی نیست ........ کـــه زندگانی ما نیــــز جــاودانی نیسـت

(گلستان سعدی)

غرض ورزی

میان رئیس و خطیب دهی دشمنی بود. رئیس بمرد.
چون به خاکش سپردند خطیب را گفتند: تلقین او بگوی.
گفت: از بهر این کار، دیگری را بخواهید که او سخن من به غَــرَض می شنود!

(سایت aftab)

خلوت انس

رابعه، از زنان عارفه بود.
كسى به او گفت : از خلوت بيرون آى تا شگفتى هاى خلقت بينى.
رابعه گفت : به خلوت در آى تا عجايب خالق بينى.

(حكايت پارسايان،رضا بابايى)

بانوی زاهد

ام حَسّان، بانوی زاهدی بود که در خانه اش جز یک پاره حصیر کهنه چیز دیگری نبود.
به او گفتند: اگر از بستگانت درخواست کنی کمک خواهند کرد.

گفت من دنیا را از مالک آن درخواست نمی کنم، چگونه از دیگران که قدرتی ندارند سوال کنم؟

(نفحات الانس، ص618)

بخل معاویه

ابوهریره می گوید که روزی بر خوان معاویه نشسته بودم، گفتند؛ رسولی بر در است. به فرمود که او را درآرید. اعرابی در آمد و بر خوان بنشست. اعرابی نظر کرد ، بره بریان دید پیش خود نهاده ، دست دراز کرد و آن را از هم بردرید. معاویه از خشم برخود می پیچید . به عاقبت بی طاقت گشت ، گفت:

ای اعرابی! مگر پدر این بره تو را شرو (شاخ) زده است که به خشمش پاره می کنی ؟
اعرابی گفت: یا معاویه ، مگر مادر این بره تو را شیر داده است که بر وی شفقت می کنی ؟!

معاویه خاموش گشت، و از غایت خجالت کلمه ای نتوانست گفت ساعتی بود در لقمه اعرابی مویی بدید ، گفت:

ای اعرابی! گوش دار (مراقب باش ) که لقمه تو مویی درش است ، تا در روده تو نپیچد.
اعرابی لقمه بینداخت و گفت: حرام باشد نان بخیل و دون خوردن که از دور در لقمه مهمان مویی بیند!

معاویه عظیم خجل شد ، و این از غایت بخل باشد.

سه مصیبت

«شبلی» گفت: مرا سه مصیبت افتاده است. هر یکی، سخت تر از دیگری!
گفتند: کدام است؟
گفت: آنکه «حق» از دلم رفت.
گفتند: سخت تر از این چه بود؟
گفت: آنکه باطل به جای حق نشست.
گفتند: دیگر چه بود؟
گفت: آنکه مرا، درد آن نگرفته است که علاج و درمان آن کنم و چنین فارغ نباشم!

(تذکرة الاولیاء)

ریا

زاهدى مهمان پادشاهى بود. چون به طعام نشستند، كمتر از آن خورد كه عادت او بود و چون به نماز برخاستند، بيش از آن خواند كه هر روز مى خواند، تا به او گمان نيك برند و از زاهدانش پندارند.
وقتى به خانۀ خويش بازگشت ، اهل خانه را گفت كه سفره اندازند و طعام حاضر كنند تا دوباره غذا خورد. پسرى زيرك و خردمند داشت. گفت: اى پدر! تو اكنون در خانۀ سلطان بودى؛ آن جا طعام نبود كه خورى و گرسنه به خانه نيايى ؟!
پدر گفت : بود؛ ولى چندان نخوردم كه مرا عادت است تا در من گمان نيك برد و روزى به كارم آيد . 

پسر گفت : پس برخيز و نمازت را هم دوباره بخوان كه آن نماز هم كه در آن جا كردى ، هرگز به كارت نيايد.

(برگرفته از: گلستان سعدی)

دنیای فانی، آخرت باقی

روزی نادرشاه با «سید هاشم خارکن» که از روحانیون بنام بود، در نجف ملاقات کرد.
نادر، خطاب به سید هاشم گفت: شما واقعا همت کرده اید که از دنیا گذشته اید.
سید هاشم با همان وقار و آرامش روحانی مخصوص به خود گفت: برعکس، شما همت کرده اید که از آخرت گذشته اید!

(شنیدنی ها،حسین صالح، ص49)

مراحل ازدواج

پدری به فرزندش گفت: بدان که ازدواج سه مرحله دارد:

اول: ماه عسل، که در آن تو صحبت می کنی و زنت گوش می دهد.
دوم: او صحبت می کند و تو گوش می کنی.
سوم: هنگامی که هر دو داد می زنید و همسایه ها، گوش می دهند.

(جشن عروسی، محمود اکبری)

خوف و رجا

يكى از وزرا، نزد ذوالنون مصرى رفت و از او دعايى خواست. ذوالنون گفت: وزير را مسئله چيست؟
گفت : روز و شب در خدمت سلطان مشغولم . هر روز اميد آن دارم كه خيرى از او به من رسد، و در همان حال ترسانم كه مباد خشم گيرد و مرا عقوبت دهد.
ذوالنون گريست.
وزير گفت : شيخ را چه شد كه از شنيدن اين سخن ، گريه آغازيد.
ذوالنون گفت : اگر من هم خداى عزوجل را چنان مى پرستيدم كه تو سلطان را، اكنون از شمار صديقان بودم.

يعنى خدا را بايد چنان پرستيد كه هماره از او در خوف و رجا بود، و اين از بندگان ، ساخته نيست ؛ زيرا برخى در خوف اند فقط، و برخى بر اميدند فقط.


(برگرفته از: سعدى ، گلستان ، باب اول ، ص 6)

بانویی که با ذکر غذا را می پخت

بانوی عارفه، رابعۀ شامیّه (رحمة الله علیها) هرگاه غذا می پخت، به همسرش می گفت:
سرورم! بخور که این طعام، پخته نشده مگر به تسبیح.

(نفحات الانس، ص618)

آغاز توبه

از عمربن عبد العزیز پرسیدند: آغاز توبه ات چگونه بود؟
گفت: خواستم یکی از بردگانم را بزنم، وی گفت:
ای عمر! شبی را بیاد آر که صبحش روز جزاست.

(پیام انقلاب، ش161)

شجاعت از دید بخیل

بخیلی را پرسیدند: شجاعترین مردم کیست؟
گفت: کسی که صدای دهان جمعی به گوشش رسد که نان او را می خورند و زهره اش آب نشود!

(ریاض الحکایات، ص 123)

مَثَل معاویه

امام علی علیه السلام در پیامی به معاویه فرمود:

شنیده ام از مال مسلمانان مسجد می سازی!
مَثـَل تو مثل زنی است که زنا می داد (و از درامد آن) انفاق می کرد!

(ریاض الحکایات،ص82)