اثر سن در آموختن
حکایت کسی که در کودکی می آموزد همچون نقشی است که روی سنگ کنده می شود و حکایت کسی که در بزرگسالی می آموزد همانند کسی است که بر آب بنویسد.
(میزان الحکمه)
حکایت کسی که در کودکی می آموزد همچون نقشی است که روی سنگ کنده می شود و حکایت کسی که در بزرگسالی می آموزد همانند کسی است که بر آب بنویسد.
(میزان الحکمه)
عصر عقد داشتیم. عروس و داماد آمدند و نشستند و بنده شروع کردم به وکالت گرفتن. بار سوم که از عروس پرسیدم، هنوز جمله ام ناقص بود که گفت: با اجازه بز... حرفش را بالاجبار قطع کردم و بعد از پایان جمله ام بله را گفت. عده ای خندیدند و من زیر چشمی دیدم که داماد با خنده به عروس گفت" چقدر هولی". راستش خیلی به من برخورد. در دلم گفتم"باشه آقا داماد دارم برات." از داماد که می خواستم وکالت بگیرم عمدا در بین جمله هایم یک مکث کوچک دادم که موفق شدم داماد را به اشتباه بیاندازم. گفت : با اجاز... حرفم را سریع ادامه دادم. همه خندیدند. به وضوح احساس کردم که عروس نفس راحتی کشید و خیالش راحت شد که از زیر بار طعنه! نجات یافته است. حداقل الان می گویند" هردو هول بودند . لابد عاشق هم هستند."
منبع: وبلاگ خاطرات یک عاقد
حاکمی برای شخصی هزار ضربه شلاق تعیین کرد. مرد گفت: ای حاکم! شما یا نمی دانید شلاق چیست یا نمی دانید هزار چقدر است!
حجت الاسلام صمدی آملی می گوید:
آزاده هایی از عراق برگشته بودند. آنها را خدمت حضرت آقا (علامه حسن زاده آملی) در روستای ایرا بردیم. ایشان خطاب به آزاده ها فرمودند: «به شما آب و نان ندادند؟ نوش جانتان! ... گرسنگی کشیدید؟ نوش جانتان! ... به شما اهانت کردند؟ نوش جانتان! ... آفرین که آبروی حسین و زینب (سلام الله علیهما) را حفظ کردید».
(رصد دلتنگی ها؛ ص13)
نقل کرده اند که یکی از انسان های الهی در خواب چنان دید که مجلسی با شکوه بر پاشده و همه عالمان شیعه در آن جمع اند ولی ابن فهد حلّی حضور ندارد. در عالم خواب می پرسد پس ابن فهد کجاست؟ می گویند او درمجلس انبیا مقام گزیده است! ... آن عالم بزرگ مدتی بعد پس از دیدار با ابن فهد خوابش را برای وی تعریف می کند. آنگاه می پرسد: شما چه کرده اید که خلوت نشین محفل انس گشته و در مجلس پیامبران جای گرفته اید؟ ابن فهد می گوید: آنچه مرا بدان مقام رهنمون شد این بود که فقیر بودم و پولی نداشتم تا به آن صدقه داده، نیازمندی را دست گیرم. از همین رو مقام و آبرویم را صدقه دادم و از موقعیت خویش نیازمند را دستگیری کردم.
(تفسیر حمد و بقره شیخ محمد حسین اصفهانی، چاپ سنگی 1317 ق، ص199و 200)
(خصال صدوق ، ج 2، ص 450)
* منظور از شادمانی (فرح) در اینجا، دلخوش بودن و دلبسته بودن به دنیا و مسائل فانی دنیوی است.
وقتی حسین در صحنه است، اگر در صحنه نیستی هر کجا میخواهی باش ...
چه ایستاده به نماز ...
چه نشسته بر سر سفرۀ شراب ...
شهید محسن گلستانی
شبی شمعی پيش یحيی معاذ نهاده بودند. بادی درآمد و شمع را بنشاند*. يحيی در گريستن آمد.
گفتند: چرا می گريی؟ هم اين ساعت بازگيريم*.
گفت: از اين نمی گريم. از آن می گريم که شمعهای ايمان و چراغهای توحيد در سينه های ما افروخته اند. می ترسم که از مهبِ* بی نيازی بادی درآيد همچنين، و آن همه را فرونشاند.
(تذکرة الاولياء عطار)
*بنشاند: خاموش کرد
*بازگيريم: دوباره روشن میکنیم
*مَهَب: محل وزیدن باد
پی نوشت: --------------------------------------------------------------------------------------------------
امام موسى بن جعفر (علیه السلام) به هارون الرشید نوشتند:
«تو هيچ چيزى را نمى بينى كه پندى در آن نباشد.»
ای درونــت برهــــنه از تقــــوا ............ وز بــــرون جامــــۀ ریـــا داری
پــردۀ هــفت رنـگ در مگـــذار ............ تــو کـــه در خانه بـــوریا داری
سعدی
پيامبر خدا صلى الله عليه و آله فرمودند: من كودكان را به خاطر پنج چيز دوست دارم:
اوّل اين كه اهل گريه اند ، دوم اين كه در خاك مى غلتند ، سوم اين كه با هم دعوا مى كنند امّا كينه اى به هم ندارند ، چهارم اين كه براى فردا چيزى نمى اندوزند ، و پنجم اين كه مى سازند و سپس خراب مى كنند.
(المواعظ العدديّة : ص ۲۵۹)
مرحوم آیت الله سید محمد هادی میلانی (رحمه الله علیه) دچار بیماری معده شده بودند، پروفسور برلون را از اروپا برای جراحی ایشان آوردند. جراح حاذق پس از یک عمل سه ساعته زمانی که آن مرجع تقلید در حال به هوش آمدن بودند، به مترجم دستور داد تمام کلماتی که ایشان در حین به هوش آمدن می گویند را برایش ترجمه کند.
مرحوم آیت الله میلانی در آن لحظات فرازهایی از دعای ابوحمزه ثمالی را قرائت می کردند، پس از این مساله پروفسور برلون گفت: شهادتین را به من بیاموزید، از این لحظه می خواهم مسلمان شوم و پیرو مکتب این روحانی باشم، وقتی دلیل این کار را پرسیدند، پروفسور برلون گفت:
« تنها زمانی که انسان شاکله وجودی خود را بدون این که بتواند برای دیگران نقش بازی کند، نشان می دهد، در حالت به هوش آمدن بعد از عمل است و من دیدم این آقا، تمام وجودش محو خدا بود، در آن لحظه به یاد اسقف کلیسای کانتربری افتادم که چندی پیش در همین حالت و پس از عمل در کنارش ایستاده بودم، دیدم او ترانه های کوچه بازاری جوانان آن روزگار را زمزمه می کند، در آن لحظه بود که فهمیدم حقیقت، نزد کدام مکتب است.»
و بعد از آن هم وصیت کرد وی را در شهری که مرحوم میلانی را در آن دفن کرده اند به خاک بسپارند و اینچنین شد که مزار این پروفسور مسیحیِ مسلمان شده، در خواجه ربیع، محل مراجعه مردم و افرادی است که حقیقت اسلام را باور کرده اند قرار دارد.
در سال 1340 قمری که عمال رژیم پهلوی به مدرسه فیضیه حمله کردند و جو رعب و وحشت در قم ایجاد شده بود حاج حسین فاطمی قمی عالم وارسته قم، در سخنرانی شب جمعه در منبر از امام انتقاد تندی كرده و گفتند: معلوم نیست كار شما درست باشد؟ چه كار دارید به این مردم؟ چه كار دارید به این دولت؟
نزدیك محرم بود و حاج آقا حسین فاطمی به مشهد مقدس رفتند پس از بازگشت به قم عده ای از دوستان به خدمتش رفتند. ایشان فرمودند: شب اول كه وارد مشهد شدیم در خواب دیدم كه حضرت رضا نشته اند و طرف راست ایشان آقای خمینی نشسته و طرف دیگر هم من نشسته بودم حضرت امام رضا در عالم خواب رو كردند به من و به امام اشاره كردند و فرمودند: (( این مجاهد فی سبیل الله است )) و این جمله را دو سه بار تكرار كردند و ما از خواب بیدار شدیم.
پس از آن رؤیای صادق، حاج آقا حسین فاطمی در قم فرستادند منزل امام كه به دیدارشان بیایند چون خودشان پیر بودند و نمی توانستند به خدمت ایشان بروند. حضرت امام نیز با حاج اقا مصطفی خمینی به منزل ایشان رفتند و ایشان خیلی به امام ابراز محبت كردند و از آن روز به بعد یكی از پشتیبانان حضرت امام بودند و درباره حركت امام تشویق و ترغیب می كردند.
مال بی تجارت ، و علم بی بحث ، و مُلک بی سیاست.
(گلستان سعدی)
از اصفهان به قم میرفت. صدای آهنگ مبتذلی که راننده گوش می کرد جلال رو آزار می داد. رفت و با خوشرویی به راننده گفت: اگر امکان داره یا نوار رو خاموش کنید، یا برا خودتون بذارید. راننده با تمسخر گفت: اگه ناراحتی میتونی پیاده شی! جلال رفت توی فکر، هوای سرد و بیابان تاریک و ... قصد کرد وجدان خفته راننده رو پیدا کنه، اینبار به راننده گفت: اگه خاموش نکنی پیاده می شم. راننده هم نه کم گذاشت و نه زیاد، پدال ترمز رو فشار داد و ایستاد و گفت: بفرما! جلال پیاده شد. اتوبوس هنوز خیلی دور نشده بود که ایستاد! همینکه جلال به اتوبوس رسید راننده به جلال گفت: بیا بالا جوون، نوارو خاموش کردم. وقتی سالها بعد خبر شهادت جلال رو به آیت الله بهاء الدینی دادن، ایشون در حالی که به عکسش نگاه می کرد فرمود: امام زمان (عج) از من یه سرباز خواست من هم صاحب این عکس رو معرفی کردم.
(شهید جلال افشار؛ راز گل سرخ، ص10)
* شهید جلال افشار در گلستان شهدای اصفهان مدفون هستند. نقل کردند روزی آیت الله بهاء الدینی مشرف می شوند گلستان شهدای اصفهان و می پرسند که ببینید این قبر کی است که از آن نور به آسمان می رود و می فرمایند که این شهید در زمان ظهور، رجعت خواهد کرد.
(تذکرة الاولياء عطار)
* غلط کرده اید: در ادبیات قدیم، به این معنی است که: اشتباه کرده اید؛ خطا کرده اید.
* جسر: پل
» آن كه شنيدنِ سخنى را شكيبا نيست، سخن ها مى شنود.
» آن كه به نهايتِ خوشايندها رسيده است، بايد در انتظار نهايتِ ناخوشايندها باشد.
» مرگ، بر آرزو مى خندد!
» «هديه»، بلاى اين جهانى را مى راند و «صدقه»، بلاى آن جهانى را.
» آزاده چون آز ورزد، به بندگى درآيد و بنده چون قناعت پيشه كند آزاد گردد.
» روزى كه بر ظالم عدل مى رود، سخت تر از روزيست كه بر مظلوم ستم مى رود.
» به پشتوانۀ آن كه به پادزهر دسترسى دارى، زهر منوش!
» با حكيمان به سبكسرى منشين و با سبكسران به بردبارى!
(کشکول شیخ بهایی)
افلاطون مردى را ديد كه زمينى از پدرش به ارث برد و در مدتى كوتاه، آن را تلف كرد. و او گفت:
« زمين، مردمان را مى بلعد و اين مرد، زمين را»!
(کشکول شیخ بهایی)
هارون الرشيد به امام موسى بن جعفر (علیه السلام) نوشت كه: مرا پند بده و مختصر بگو!
آن حضرت به او نوشت: «تو هيچ چيزى را نمى بينى كه پندى در آن نباشد.»
(امالى؛ ابن بابويه؛ پايان مجلس هفتاد و ششم)
از «صفدى» پرسيدند درباره اين سخن قيس (كه مى گويد):
«هنگامى كه نماز مى گزارم، تو را به ياد مى آورم و [آنگاه] نمى دانم كه دو ركعت نماز گزارده ام يا هشت ركعت.» و اينك مناسبت ميان «دو» و «هشت» چيست؟
گفت: مثل اين است كه از زيادى خطا و مشغولى انديشه، ركعت ها را به انگشت مى شمرده. سپس مبهوت شده و ندانسته است كه آيا انگشت هاى بسته را نماز گزارده است يا انگشت هاى باز را!
(کشکول شیخ بهایی)
در كـون و مكان فاعــل مخـتار يكی است ............ آرنــده و دارنــــدۀ اطــــوار يكــــی است
از روزن عـــقـل اگـــــر بــــرون آری ســـر ............ روشن شودت كين همه انوار يكی است
شاعر: از عرفا
دنيا چون خواب است و آخرت چون بيداری. هرکه به خواب بيند که می گريد، تعبيرش آن بود که در بيداری بخندد و شاد گردد، و تو در خواب دنيا بگری تا در بيداری آخرت بخندی و شاد باشی.
(تذکرة الاولياء عطار)
* پیامبر اکرم (صلی الله علیه و آله و سلّم): النَّاسِ نِیَامٌ فَإِذَا مَاتُوا انْتَبَهُوا؛ مردم خوابند، و چون بمیرند بیدار خواهند شد. (تنبیه الخواطر و نزهة النواظر، ج 1، ص 150)
«خواجه نصیرالدین طوسی (قدس سره) علامه بزرگ روزگار خودش بوده است ... و پس از عمری خدمت و مجاهدت در راه خدا در واپسین لحظه های عمر خویش، به شاگردانش سفارش می کند که او را در کاظمین و در جوار مرقد مطهر امام کاظم و حضرت جواد(علیهماالسلام) دفن کنند و سفارش می کند جمله ای که مبنی بر بزرگ داشتن او باشد بر سنگ قبر نوشته نشود. شاگردان او اصرار می کنند تا آیه یا حداقل بیتی از اشعارشان را روی سنگ قبر بنویسند تا آیندگان صاحب قبر را بشناسند. اما خواجه نصیر می فرماید:
«تنها اسم مرا روی سنگ قبر بنویسید زیرا وقتی قبر من در جوار این دو امام است شایسته نیست جمله ای مبنی بر بزرگداشت من روی قبر نوشته شود. اگر هم خواستید چیزی بنویسید، این آیه از قرآن کریم باشد: وَ كَلْبُهُمْ باسِطٌ ذِراعَيْهِ بِالْوَصيدِ؛ و سگ آنها دستهای خود را بر دهانه غار گشوده بود» (سوره کهف، آیه 17؛ مربوط به حکایت اصحاب کهف و سگ آنها است که در دم غار نشسته بود).
با آن همه عظمت و آن همه خدمات علمی و فرهنگی به عالم تشیع، می گوید: «من همچون سگ اصحاب کهف در آستانۀ مزار ائمه در شهر کاظمین زانو زده ام».
(دلشدگان: شرح حال و کرامات اولیاء الهی، ص97)
* گویند خواجه نصیر هنگام وفات، درباره دفن و کفن خویش با یاران و نزدیکانش مذاکره کرد، گفتند: مناسب آن است که در جوار حضرت علی(علیه السلام) دفنش کنند. او گفت مرا شرم آید که در جوار امام کاظم (علیه السلام) بمیرم و از آستان او به جای دیگر برده شوم.
مـوجـود بحـق، واحــد اول باشـد ............ باقی همه موهوم و مخیل باشد
هـر چیز جز او کـه آید انـدر نظرت ............ نقـش دومین چـشمِ احول باشد
خواجه نصیرالدین طوسی
از عبدالله بن عباس نقل شده كه گفت: در هنگام احتضار عمروعاص به عيادتش رفتم وگفتم كه اي عمرو! تو مي گفتي كه ميخواهم در هنگام مرگ، يكی از مردمان هوشمند را ملاقات كنم و از او پرسش كنم: «چگونه خويش را می يابی؟»؛ اينك مرگ تو فرا رسيده و تو مردی خردمندی! بگو كه چگونه ای؟
عمروعاص گفت: آسمان را ميبينم كه معلق است بر سر من و من در ميان اين هر دو، چنانم كه در چشمۀ سوزان باشم.
در «تاريخ بني اميه» است كه عمروعاص در هنگام مرگ خود مي گفت: چنان است كه كوه «رضوی» را بر گردن من گذاشته اند و در درونم شوك و خار است و مرا از سوراخ سوزن به در مي برند.
(وقايع الايام ؛ حاج شيخ عباس قمی)
يعقوبى مى نويسد: همين كه مرگ عمرو عاص را فرا گرفت، به پسرش گفت: پدر تو دوست داشت كه در جنگ «ذات السلاسل» مرده بود، من در امورى دخالت نمودم، نمى دانم چه حجت و دليلى در محاكمه خدا دارم، سپس نظر به اموال و ثروت خود نموده، ديد چقدر فراوان است،گفت: اى كاش ثروت من پشكل شتر بود و اى كاش سى سال قبل از اين مرده بودم. من دنياى معاويه را آباد و مهيا كردم در حاليكه دين خود را باختم، دنيا را مقدم داشتم و آخرت را رها كردم، در طريق رشد و صلاح بودم نابينا شدم تا اجلم فرا رسيد، ...
(تاريخ يعقوبى، ج 2، ص 222)
حضرت آیت الله العظمی بهجت، همیشه نحوۀ مرگ عمر و عاص را از جهت عبرت برای همه عنوان می کردند. از جمله در 87/2/26 هنگام تشرف شهرداری تهران به خدمت ایشان، در میان سخنان خود فرمودند:
عمروعاص – که ظاهراً در دنیا در ترقّی بود – هنگام مرگ انگشت در دهان داشت؛ حاکی از این که «پشیمانم»! هیچ کس این طوری در پشیمانی نمُرد؛ من نشنیده ام یا به یادم نیست که غیر از او، کسی در حال مرگ انگشت در دهان داشته باشد. کاری نکنید که آخرش پشیمان شوید. [اگر می خواهید چنین کاری کنید] از اولش پشیمان شوید!
(مجموعه ورّام، ج1،ص282)
از سخنان «یحیی معاذ» است که گفت:
خدای تعالی از آن کريمتر است که عارفان را دعوت کند به طعام بهشت، که ايشان را همتی است که جز به ديدار خدای سر فرو نيارد.
(تذکرة الاولياء عطار)
(عبید زاکانی)
گویند که مردی بر زنی عارفه رسید، و جمال آن زن در دل آن مرد اثر کرد.
گفت: ای زن! من خویشتن را از دست بدادم در هوای تو.
زن گفت: چرا نه در خواهرم نگری که از من با جمال تر است و نیکوتر؟
گفت: کجاست آن خواهر تو تا ببینم؟
زن گفت: برو ای بطّال، که عاشقی نه کار توست. اگر دعوی دوستی مات درست بودی ترا پروای دیگری نبودی.
(کشف الاسرار و عدة الابرار - رشیدالدین میبدی)
روزی آخوند ملا عبدالله شوشتری، به دیدار «شیخ بهایی» رفت. ساعتی نزد شیخ بود تا آنکه بانگ اذان فراز آمد. شیخ بهایی به مولانا (ملا عبدالله) گفت: «همین جا نماز بخوانید تا ما هم به شما اقتدا کنیم و به فیض جماعت برسیم.» مولانا تأملی کرد، و نپذیرفت که نماز را در خانۀ شیخ بخواند، بلکه برخاست و به خانۀ خویش رفت. از او پرسیدند: «چگونه خواهش شیخ را اجابت نکردید، و نماز را در خانۀ شیخ نخواندید، با اینکه دربارۀ خواندن نماز در اول وقت اهتمام دارید؟» در پاسخ فرمود: «قدری در حال خود تأمل کردم، دیدم چنان نیستم که اگر شیخ پشت سر من نماز بخواند، فرقی نکند بلکه در حالم تغییر پیدا می شود، لاجرم اجابت نکردم».
(بیدارگران اقالیم قبله، ص 214)
نقل است که «يحيی معاذ» با برادری به در دهی بگذشت.
برادرش گفت: خوش دهی است.
يحيی گفت: خوشتر از اين ده، دل آنکس است که ازين ده فارغ است.
(تذکرة الاولياء عطار)
«جنيد» را پس مرگ به خواب ديدند و او را پرسيدند كه: پروردگارت با تو چه كرد؟
گفت آن اشارات پريد و عبارات نابود شد و دانش ها از ياد رفت و آن رسم ها به كهنگى گراييد و جز چند ركعت نمازى كه در شب خواندم، سودمند نيافتاد!
(کشکول شیخ بهایی)
كسى كه پيش از هنگام، صدرنشينى كند، به خوارى خويش برخاسته است.
(کشکول شیخ بهایی)
آغاز پيوند بنده به خدا، دورى اوست از نفسش، و آغاز دورى بنده از خدا، پيوستن اوست به نفسش.
(کشکول شیخ بهایی)
هرگـــز دل مــن ز عــلم محــروم نشد ............ کـــم مــــاند ز اســرار که معلوم نشد
هفتاد و دو سال فکر کردم شب و روز ............ معلومــم شد که هيـــچ معلـــوم نشد
خیام
در روز عرفه زیارت امام حسین علیه السلام مستحب است، چه اینکه خداوند ابتدا به زوار امام حسین علیه السلام نظر می کند زیرا همه حلال زاده اند، و بعد به زوار با معرفت خویش در عرفات نظر می کند.
(زاد المعاد: ص 262 ؛ بحار الانوار: ج 97 ص 384)
* * * * * * * * * * * * * * * * * * *
آیتالله روحالله قرهی در جلسه اخلاق خود ذکر می کنند:
در روایت داریم: اگر میخواهید بدانید که نطفه شما، نطفه حلال است یا خیر - البته این مخصوص روز عرفه است - روز عرفه، فقط حلالزاده را راه میدهند. حالا میخواهد اهل جماعت (سنت) هم باشد، عیب ندارد. نمیفرماید: فقط شیعه، میفرماید: هر کس حلالزاده باشد؛ یعنی پدرش معلوم باشد، ولو از نصاری باشد، از یهودیها باشد، آن اشتباهشان بحثش جداست، بالأخره حلالزاده باشد، خدای ناکرده مادر خیانت نکرده با کس دیگر نبوده، او را روز عرفه در کربلا راه میدهند. غیر حلالزاده را روز عرفه در کربلا راه نمیدهند.
ملّا محسن فیض کاشانی فرمودند: کسی را در کاشان داشتیم، میگفتند: مادرش معلومالحال بوده و فلان. ما خیلی ناراحت بودیم که چرا اینطوری میگویند. اتّفاقاً ایّام عرفه شد، یک مرتبه گفتیم: برای همین قضیّه برویم. رفتیم، او در راه تب شدیدی گرفت و ما ترسیدیم. دو روز مانده بود به عرفه مرد و نتوانست. (منبع)
در هنگامه جنگ ایران و عراق، مرحوم آیت الله میرزا جواد آقا تهرانی در جبهه بعنوان یک بسیجی، لباس رزم پوشیده و در سنگر حق علیه باطل می جنگیدند. یک روز در واحد ادوات، خمپاره 120، ایشان 14 گلوله شلیک میکنند بنام چهارده معصوم (علیهم السّلام) که به ترتیب گلوله ها را از نام مبارک پیامبر اکرم (صلی الله علیه و آله) شروع و به نام حضرت مهدی (عجل الله تعالی فرجه الشریف) ختم می کنند.«محمد ناصر راوی» یکی از شاهدان این واقعه در شماره 43 نشریه امتداد نقل کرده است: پس از این که 14 گلوله تمام می شود، منتظر ماندیم که صدای دیده بان از بیسیم بیاید و تصحیح بدهد که گفت: "اوه ! اوه ! امروز چه کار دارید میکنید؟" ایشان نمی دانستند که آمیرزا جواد آقا آنجا هستند. خمپارۀ اول به یک انبار مهمات خورده بود! دومی و سومی و چهارمی و پنجمی هم به همین طریق، همگی به اهداف مهمی برخورد کردند که دیده بان به ما خبر می داد!
علامه شیخ ابراهیم کفعمی از علما و محدثان بزرگ شیعه در قرن نهم و دهم هجری، در اواخر عمر خویش، از کربلا سفری به زادگاهش (روستای «كفرعیما» از توابع جبل عامل ) نمود كه در همان جا وفات یافت و به خاك سپرده شد. آن منطقه در اثر مرور زمان خراب شده و قبر شریف كفعمی در زیر خاك ماند و از منظر مردم پنهان گردید.
كسی آن جا را نمیشناخت و از اثر قبر او اطلاعی نداشت، تا این كه بعد از قرن یازدهم هجری قمری، كشاورزی هنگام شخم زدن زمین، گاو آهن وی به سنگی برخورد و آن را از محل خودش تكان داد، از زیر آن سنگ جسدی با كفن تر و تازه برخاست و با حیرت تمام به راست و چپ نگاه كرد و گفت: «هل قامت القیامه؛ آیا قیامت به پا شده است؟!» آن گاه افتاد و دوباره به خواب ابدی فرو رفت. كشاورز از مشاهدۀ این واقعۀ شگفت انگیز بیهوش میشود و بعد از مدتی كه به حال طبیعی بر میگردد، اهالی روستا را مطلع میكند. آنان نوشته سنگ قبر را مشاهده میكنند كه روی آن چنین حك شده بود: «هذا قبر الشیخ ابراهیم بن علی الكفعمی (ره)».
بعد از این واقعه، مردم قبر شریف او را بازسازی و تعمیر نمودند. هم اكنون نیز مرقد او زیارتگاه عاشقان اهل بیت ـ علیهم السّلام ـ و شیعیان جهان میباشد.
(ريحانة الادب، ج 5، ص 68)
دل، جــز ره عشـق تــو نپــويد هــرگز ........ جــز محــنت و درد تـــو نجــويد هــرگز
صحراى دلم عشق تو شورستان كرد ........ تا مِــهر كـــسى دگـــر نــرويـد هــرگز
ابوسعيد ابوالخير
امام صادق عليه السلام:
مَثَلُ الحَرِیصِ عَلَی الدُّنیا مَثَلُ دُودَهِ القَزِّ کُلَّما ازدَادَت مِنَ القَزِّ عَلَی نَفسِها لَفّاً کانَ أبعَدَ لَها مِنَ الخُرُوجِ حَتّی تَموتَ غَمَاً
حکایت انسان حریص به دنیا حکایت کرم ابریشم است، که هر چه بیشتر بر خود می تند، بیرون آمدنش از پیله بعیدتر می شود تا اینکه از غم و اندوه می میرد.
(کافی (ط-الاسلامیه) ج2 ، ص316)
(عبید زاکانی)
كسرى* را خوان* گستردند. چون قدح ها نهاده شد، از يكى از آنها، ريزه اى غذا بر سفره اى افتاد. «خسرو*» در خوان سالار* به خشم نگريست. و او دانست كه بدين لغزش، كشته خواهد شد. پس [تمام] محتواى قدحى را بر سفره ريخت.
خسرو او را گقت: چرا چنين كردى؟
گفت: شاها! به يقين دانستم كه بدان لغزش، كه كشتن مرا ايجاب نمى كرد، مرا خواهى كشت و مردم تو را سرزنش خواهند گرفت. از اين رو خواستم اگر مرا كشتى، بدان خطاى كوچك سرزنش نشوى.
خسرو او را بخشيد و به خود نزديك كرد.
(کشکول شیخ بهایی)
* کسری: ایوان مدائن (نام کاخ پادشاهان ساسانی در ۳۷ کیلومتری جنوب شهر بغداد)
* خوان: سفرۀ اطعام
* خسرو: نام پادشاه ایرانی
* خوان سالار: مسئول سفره چینی
در «حياة الحيوان»، زير كلمه «كبك» آمده است كه:
يكى از سران كُرد بر سفرۀ يكى از اميران، مهمان شد و بر آن سفره، دو كبك بريان نهاده بود. كُرد، كبكها را نگريست و خنديد. و چون امير از سبب خنده اش پرسيد، گفت: به روزگار جوانى بر سوداگرى، راه زدم، و چون خواستم كه او را بكشم، زارى كرد. اما زارى او بى فايده بود. آن مرد، چون مرا مصمم به كشتن خويش ديد، به دو كبك كه در كوه بودند، روى آورد و گفت: « بركشتن من، گواه باشند! » و اكنون كه اين كبك ها را ديدم، نادانى او به يادم آمد. امير گفت: آن دو، شهادت خويش دادند و فرمان داد، تا گردنش زدند.
(کشکول شیخ بهایی)
«فقر» سرّ حق است نزديک* بنده. چون فقر نهان دارد امين بود، و چون ظاهر گرداند اسم فقر از او برخاست.
(تذکرة الاولياء عطار)
* نزدیک: نزد
جواب از قرآن:
آنکس که تو را خلق کرده است، اگر فقط دل پاک کافی بود فقط میگفت آمنوا.
در حالیکه گفته: آمَُنوا وَ عَمِلُوا الصَّالِحات
یعنی هم دلت پاک باشد ، هم کارت درست باشد.
اگر تخمۀ کدو را بشکنی و مغزش را بکاری سبز نمی شود.
پوستش را هم بکاری سبز نمیشود. مغز و پوست باید با هم باشد.
هم دل ؛ هم عمل !!
حجت الاسلام صدیقی نقل می کنند که:
من خودم از آقای اراکی شنیدم که از یکی از شاگردان ایشان نقل میکرد که من برای نماز شب به حیات رفتم تا وضو بگیرم و خود را برای نماز آماده کنم وارد صحن خانه که شدم به یکباره دیدم آنجا دخمهای کوچک است مردی را خواباندهاند سنگ آسیاب بر روی او قرار دادهاند و عدهای با نیزه به جان رگهای او افتادهاند و شکنجهاش میدهند. من با دیدن آن صحنه همان جا نشستم و دیگر توان بلند شدن و وضو گرفتن نداشتم بعد از مدتی جانی دوباره گرفتم و وضو گرفتم و به درب خانه آمیرزا جواد آقای ملکی تبریزی رفتم ایشان فرمودند چیزی در خانه حادث نشده است، مکاشفهای بوده و نحوۀ جان دادن مرد رباخوار را به شما نشان دادهاند.
(برنامه ضیافت شبکه قرآن و معارف سیما)
افسوس که سرمایه زکف بیرون شد .......... در پای اجل بسـی جـگرها خون شـد
کس نامد از آن جهان که پرسم از وی .......... کــاحـوال مـسافـران دنیـا چـون شـد
خیام
از (ابن اسير) احوال مردى را پرسيدند كه چون قرآن بر او خوانند بيهوش شود.
گفت: ميان ما و او پيمان! كه او بر ديوار بنشانند و تمامى قرآن از آغاز تا انجام بر او فرو خوانند. اگر فرو افتد، چنانست كه او دعوى مى كند!
(کشکول شیخ بهایی)