کانال تلگرام وبلاگ

صدقه از آبرو

نقل کرده اند که یکی از انسان های الهی در خواب چنان دید که مجلسی با شکوه بر پاشده و همه عالمان شیعه در آن جمع اند ولی ابن فهد حلّی حضور ندارد. در عالم خواب می پرسد پس ابن فهد کجاست؟ می گویند او درمجلس انبیا مقام گزیده است! ... آن عالم بزرگ مدتی بعد پس از دیدار با ابن فهد خوابش را برای وی تعریف می کند. آنگاه می پرسد: شما چه کرده اید که خلوت نشین محفل انس گشته و در مجلس پیامبران جای گرفته اید؟ ابن فهد می گوید: آنچه مرا بدان مقام رهنمون شد این بود که فقیر بودم و پولی نداشتم تا به آن صدقه داده، نیازمندی را دست گیرم. از همین رو مقام و آبرویم را صدقه دادم و از موقعیت خویش نیازمند را دستگیری کردم.

(تفسیر حمد و بقره شیخ محمد حسین اصفهانی، چاپ سنگی 1317 ق، ص199و 200)

مسلمان شدن پروفسور اروپایی به دست آیت الله میلانی

مرحوم آیت الله سید محمد هادی میلانی (رحمه الله علیه) دچار بیماری معده شده بودند، پروفسور برلون را از اروپا برای جراحی ایشان آوردند. جراح حاذق پس از یک عمل سه ساعته زمانی که آن مرجع تقلید در حال به هوش آمدن بودند، به مترجم دستور داد تمام کلماتی که ایشان در حین به هوش آمدن می گویند را برایش ترجمه کند.

 مرحوم آیت الله میلانی در آن لحظات فرازهایی از دعای ابوحمزه ثمالی را قرائت می کردند، پس از این مساله پروفسور برلون گفت: شهادتین را به من بیاموزید، از این لحظه می خواهم مسلمان شوم و پیرو مکتب این روحانی باشم، وقتی دلیل این کار را پرسیدند، پروفسور برلون گفت:
 
« تنها زمانی که انسان شاکله وجودی خود را بدون این که بتواند برای دیگران نقش بازی کند، نشان می دهد، در حالت به هوش آمدن بعد از عمل است و من دیدم این آقا، تمام وجودش محو خدا بود، در آن لحظه به یاد اسقف کلیسای کانتربری افتادم که چندی پیش در همین حالت و پس از عمل در کنارش ایستاده بودم، دیدم او ترانه های کوچه بازاری جوانان آن روزگار را زمزمه می کند، در آن لحظه بود که فهمیدم حقیقت، نزد کدام مکتب است.»
 
و بعد از آن هم وصیت کرد وی را در شهری که مرحوم میلانی را در آن دفن کرده اند به خاک بسپارند و اینچنین شد که مزار این پروفسور مسیحیِ مسلمان شده، در خواجه ربیع، محل مراجعه مردم و افرادی است که حقیقت اسلام را باور کرده اند قرار دارد.

سرباز امام زمان

از اصفهان به قم میرفت. صدای آهنگ مبتذلی که راننده گوش می کرد جلال رو آزار می داد. رفت و با خوشرویی به راننده گفت: اگر امکان داره یا نوار رو خاموش کنید، یا برا خودتون بذارید. راننده با تمسخر گفت: اگه ناراحتی میتونی پیاده شی! جلال رفت توی فکر، هوای سرد و بیابان تاریک و ... قصد کرد وجدان خفته راننده رو پیدا کنه، اینبار به راننده گفت: اگه خاموش نکنی پیاده می شم. راننده هم نه کم گذاشت و نه زیاد، پدال ترمز رو فشار داد و ایستاد و گفت: بفرما! جلال پیاده شد. اتوبوس هنوز خیلی دور نشده بود که ایستاد! همینکه جلال به اتوبوس رسید راننده به جلال گفت: بیا بالا جوون، نوارو خاموش کردم. وقتی سالها بعد خبر شهادت جلال رو به آیت الله بهاء الدینی دادن، ایشون در حالی که به عکسش نگاه می کرد فرمود: امام زمان (عج) از من یه سرباز خواست من هم صاحب این عکس رو معرفی کردم.

(شهید جلال افشار؛ راز گل سرخ، ص10)

* شهید جلال افشار در گلستان شهدای اصفهان مدفون هستند. نقل کردند روزی آیت الله بهاء الدینی مشرف می شوند گلستان شهدای اصفهان و می پرسند که ببینید این قبر کی است که از آن نور به آسمان می رود و می فرمایند که این شهید در زمان ظهور، رجعت خواهد کرد.

مخالفت با نفس

روزی آخوند ملا عبدالله شوشتری، به دیدار «شیخ بهایی» رفت. ساعتی نزد شیخ بود تا آنکه بانگ اذان فراز آمد. شیخ بهایی به مولانا (ملا عبدالله) گفت: «همین جا نماز بخوانید تا ما هم به شما اقتدا کنیم و به فیض جماعت برسیم.» مولانا تأملی کرد، و نپذیرفت که نماز را در خانۀ شیخ بخواند، بلکه برخاست و به خانۀ خویش رفت. از او پرسیدند: «چگونه خواهش شیخ را اجابت نکردید، و نماز را در خانۀ شیخ نخواندید، با اینکه دربارۀ خواندن نماز در اول وقت اهتمام دارید؟» در پاسخ فرمود: «قدری در حال خود تأمل کردم، دیدم چنان نیستم که اگر شیخ پشت سر من نماز بخواند، فرقی نکند بلکه در حالم تغییر پیدا می شود، لاجرم اجابت نکردم».

(بیدارگران اقالیم قبله، ص 214)

مرنج و مرنجان

ملاعلی همدانی خدمت حاج شیخ حسنعلی نخودکی رسید و تقاضای موعظه کرد.
شیخ فرمود: مرنج و مرنجان!
ملا علی عرض کرد: مرنجان راحت است، اما مرنج را چکار کنیم؟
شیخ فرمودند: خودت را کسی ندان!

نحوۀ جان دادن رباخوار

حجت الاسلام صدیقی نقل می کنند که:

من خودم از آقای اراکی شنیدم که از یکی از شاگردان ایشان نقل می‌کرد که من برای نماز شب به حیات رفتم تا وضو بگیرم و خود را برای نماز آماده کنم وارد صحن خانه که شدم به یکباره دیدم آن‌جا دخمه‌ای کوچک است مردی را خوابانده‌اند سنگ آسیاب بر روی او قرار داده‌اند و عده‌ای با نیزه به جان رگ‌های او افتاده‌اند و شکنجه‌اش می‌دهند. من با دیدن آن صحنه همان جا نشستم و دیگر توان بلند شدن و وضو گرفتن نداشتم بعد از مدتی جانی دوباره گرفتم و وضو گرفتم و به درب خانه آمیرزا جواد آقای ملکی تبریزی رفتم ایشان فرمودند چیزی در خانه حادث نشده است، مکاشفه‌ای بوده و نحوۀ جان دادن مرد رباخوار را به شما نشان داده‌اند.

(برنامه ضیافت شبکه قرآن و معارف سیما)

سبب آمرزش

بعد از وفات يوسف بن الحسين (از عرفا)، او را بخواب ديدند. گفتند: خدای با تو چه کرد؟
گفت: بيامرزيد.
گفتند: به چه سبب؟
گفت: به برکت آنکه هرگز هزل را با جد نياميختم.

(تذکرة الاولياء عطار)

شرط تدریس به طلاب

رحوم سیّد بحرالعلوم که از مدرسین و فقهای بزرگ حوزه نجف بود، روزی برای درس نیامد، طلاب ناراحت شدند. آیت الله سید جواد عاملی از میان شاگردان به لحاظ رابطۀ نزدیکی که با استاد داشت، پیش وی رفت و علت را جویا شد. سید بحرالعلوم فرمود:

« من پس از نیمه های شب برای سرکشی به مدرسه می آیم. اخیراً وقتی که می آمدم، دیدم چراغ حجره ها خاموش است و همۀ طلبه ها خوابیده اند و از تضرع و تهجد خبری نیست، لذا حاضر نیستم برای طلابی که نماز شب را ترک کرده اند درس بگویم.»

از آن پس همه شاگردان تعهد سپردند دیگر نماز شب خود را ترک نکنند و ایشان برای تدریس تشریف آوردند.

قضا کردن سی سال نماز

زاهدى گفته است: نماز سى ساله خود را كه در صف نخست نمازگزاران به جا آورده بودم، به ناچار به قضا برگرداندم. از آن روى كه روزى به سببى درنگ كردم و در صف نخست جايى نيافتم. پس در صف دوم ايستادم اما خود را بدين سبب از ديگران شرمسار ديدم و پيشى گرفتم و به صف نخست آمدم و از آنگاه دانستم كه همۀ نمازهايم آلوده به ريا و آگنده از لذت توجه مردم به من بوده است و اين كه ببينند كه من از پيشگامان كارهاى نيك بوده ام.

(کشکول شیخ بهایی)

دهان پر از کرم میّت

یکی از کارمندان قبرستان بهشت زهرای تهران، به نام خانم موسوی می گوید:

مدت های زیادی در بخش غسالخانه مسئول تحویل جنازه بودم. یک شب یک خانم سالمندی را آوردند که تحویل گرفتیم، فردا صبح که می خواستیم برای شستشو بفرستیم خانم های غسال گفتند که از گوشه دهان این بنده خدا کرم های ریز زنده در حرکت بود، خیلی چندش‌آور بود، از روی کنجکاوی ماجرا را برای یکی از بستگانش که کمی آرام تر بود و آدم با تجربه و دنیا دیده ای به نظر می رسید، تعریف کردم و اون بنده خدا بعد از چند بار استغفار گفت:

« این خانم مرحومه از بستگان ماست و یک ایراد بزرگ داشت که آدم بسیار بد دهنی بود و دائم به این و آن حـرف رکـیک و ناسـزا می گـفت و هیچ کـس از زخـم زبان اون در امـان نبـود و حتـما دلـیلش همـین می تواند باشد.»

از تعجب هاج و واج مانده بودم. آرام از پیرمرد عذرخواهی کردم و به داخل برگشتم.

منبع

ناصرالدین شاه در برزخ

در رابطه با وضعیت ناصرالدین شاه قاجار در عالم برزخ یکی از شاگردان شیخ رجبعلی خیاط (رحمةالله علیه) از ایشان نقل کرده است که فرمود:

"روح او را روز جمعه ای آزاد کرده بودند و شب شنبه او را با هُـل به جایگاه خود میبردند. او با گریه به مأموران التماس میکرد و میگفت: «نبَرید». هنگامی که مرا دید به من گفت: اگر میدانستم که جایم اینجاست در دنیا خیالِ خوشی هم نمیکردم!"

(کیمیای محبت؛ ص68)

مرگ رباخوار

مـالـک دینار گــوید: روزی به عیادت مریضی رفتم، نگاه کردم دیدم اجــلش نزدیک است. کلمهی شهادت (شهادتین) بر وی عرضه کردم و مریض نمیگفت. هـرچند جـهد کـردم فایدهای نداشت. وی (بجای گفتن شهادتین) میگفت: «ده، یازده!»
پس آن مریض گفت: ای شیخ! پیش من کوهی آتشین است ؛ هرگاه قصد گفتن کلمهی شهادت میکنم، آتش قصد من میکند.
از شغل او پرسیدم، گفتند: مال به ربا دادی و سود خوردی و پیمانه کم دادی.

(هزار و یک تحفه، سید علی اکبر صداقت)

سیرۀ بزرگان

مرحوم عارف بالله میرزا جواد آقا ملکی تبریزی فرمودند:

من کتابی نوشتم و پیش از چاپ دیدم مرحوم فیض کاشانی در همین موضوع کتاب نوشته است. برای چاپ به تردید افتادم؛ روزه گرفتم و به دستورالعملی که برای دیدن امامان در خواب است به امام صادق (علیه السلام) متوسل شدم. در خواب امام را دیدم و سوال کردم: آیا کتاب فیض بهتر است یا کتاب من؟ .. امام سکوت کردند .. عرض کردم: آیا همچو شما، سائل را محروم میکند؟ .. امام فرمودند: کتاب فیض بهتر است .. پس کتابم را محو کردم.

(شیخ منجاتیان، ص82 – مجله نور علم، مرداد 71)

پیامی از برزخ

یکی از دوستان شیخ رجبعلی خیاط نقل می کند:

روزی در خدمت ایشان بودم که فرمود:
جوانی را در برزخ دیدم که می گفت: نمیدانید اینجا چه خبر است! هنگامی که اینجا بیایید خواهید فهمید؛ هر نفسی که به غیر یاد خدا کشیده اید به زیان شما تمام شده است!

(کیمیای محبت، محمد ریشهری)

خیار سبزه، کاکل به سره!

اهل علمی نقل میکرد که: در خدمت عارف ربانی، شیخ حسنعلی نخودکی اصفهانی به قبرستانی برای فاتحه رفتیم. حضرت شیخ به من فرمود: «گوش کن از این قبر چه صدایی میشنوی» ... بر اثر توجه (و تصرف) ایشان شنیدم که از قبر (برزخی) صدا میآمد: "خیار سبز است، کاکل به سر است"! ... بعد به قبر دیگر اشاره کردند، شنیدم میگفت: "لا اله الا الله" ... فرمودند: صاحب قبر اول بقال بود و چندین سال از فوت او میگذرد، خیال میکند زنده است و مشغول فروش خیار است. دومی مردی بود اهل دل و ذکر، در آن عالم (برزخ) هم مشغول ذکر حق است.

(نشان از بی نشان ها ج1، ص103)

قیافهی برزخی

نوشتهاند یکی از ارادتمندان شیخ رجبعلی خیاط، شب خواب زن زیبائی که مهیج شهوانی بود را دید و صبح خدمت ایشان آمد. شیخ سرش را پایین انداخت و این شعر را زمزمه کرد:

گرت هواست که با دوست نگسلی پیوند ............ نـگـــاهــدار ســر رشـــتـه تـا نـگـــــه دارد

مدتی نشستم و او به کار خیاطی مشغول بود. عرض کردم: مطلبی هست؟
فرمود: چه کار کردهای که قیافهات، قیافهی زن شده؟!
عرض کردم: زن زیبائی را در خواب دیدهام و داستانش در ذهنم مانده است.
فرمود: همان است، استغفار کن.

(کیمیای محبت، ص 174)

فرار از تله نفس

بزرگی می گفت: در نجف مشغول زیارت بودم، یک طلبه ای آمد. گفت: آقای میرزای شیرازی دیشب فوت کرد، برای تشییع جنازه تشریف بیاورید. همین طور که داشتم زیارت می کردم احساس کردم یک شعفی در وجودم حاصل شد، نشستم و به خود گفتم: این چه مرضی بود تو جونت؟ ... یک روحانی بزرگ فوت کرده و در تو شعف حاصل شده بیچاره؟! ... نفسم را خوب کاوش کردم و دیدم حسابش این است که بعد از ایشان کس دیگری نیست که جانشین بشود جز من ...

بعد چمدانش را جمع کرده و از شهر فرار می کند.

(سوخته، ص161، موسسه شمس الشموس)

خدایا مرا باز گردان

ربیع بن خیثم در خانه خود قبری کنده بود و هرگاه در دلش سیاهی میافت، داخل قبر می شد و درون قبر دراز می کشید (و گریه و زاری می کرد). پس از درنگی می گفت:

ربِّ ارجِعونِ لَعلِّی أعمَلُ صالِحا فیما تَرَکتُ (مومنون/ 99و100)
خداوندا! مرا به دنیا باز گردان تا به کارهای نیکی که انجام نداده ام، بپردازم.

و این جمله را بسیار تکرار می کرد. سپس از قبر بیرون آمده و به نفس خود می گفت: ای ربیع! تو را به دنیا باز گرداندیم، پس اکنون کار نیک انجام ده، پیش از آنکه ندا دهی مرا باز گردانید و کسی به سخنت گوش ندهد!

(احیاء علوم الدین، ج2، ص211)

پس از 25 سال مجاهده

روزی سید بحرالعلوم (رضوان الله علیه) را شاگردانش خندان و متبسم یافتند. سبب پرسیدند، در پاسخ فرمود:
پس از بیست و پنج سال مجاهده، اکنون که در خود نگریستم دیدم دیگر اعمالم ریائی نیست و توانسته ام به رفع آن موفق گردم ... فَتأمَّل جَیّداً

(رساله لبّ اللباب، علامه محمد حسین حسینی طهرانی)

پرهیز از نامحرم

آقایی نقل می کردند:
... روزی از جناب استاد حسن زاده آملی (حفظه الله) خواستم که نصیحت و ارشاد و موعظه ای برایم بیان فرمایند. از جمله فرمودند: سعی کنید با نامحرمان تماس نداشته باشید، چه زن باشند و چه مرد!!
تعجب کردم و پرسیدم: آیا مرد هم نامحرم می شود؟!
فرمودند: هر کس با خدای خویش انس نداشته باشد نا محرم است.

(در محضر استاد حسن زاده آملی، محسن غرویان)

چه کرده اید؟

حضرت موسی علیه السلام از حضرت خضر علیه السلام پرسید:
شما چه کرده اید که من مامور شده ام از محضر شما کسب فیض نمایم و علت این که شما به این مقام و نبوت و زندگی طولانی رسیده اید چیست؟
حضرت خضر فرمودند: ترک گناه.

(سیمای فرزانگان، ص 102)

صاحبان مقامات بزرگ

فقط شب زنده داران و عبادت کنندگان در شب هستند که به مقامات بزرگ نائل می شوند.
                                                                                                                         (عارف نامی، ملا حسینقلی همدانی)

جهاد با نفس

روزی ذوالنون مصری کسی را دید که در هوا می پرد. گفت: این درجه به چه یافتی؟
گفت: قدم بر هوی نهادم، تا در هوا شدم.

*هوی=آرزوی نفسانی

(سرّ دلبران)

هرگاه سیر شوم ...

به یوسف (علیه السلام) گفته شد: با آنکه همۀ گنجینه های مصر در دست توست، چرا خود را سیر نمی کنی؟
فرمود: هرگاه سیر شوم، گرسنگان را فراموش می کنم.

(شرح نهج البلاغه، ابن ابی الحدید،ج8،ص81)

معنی زهد

روزی مردم به شیخ احمد غزالی گفتند: تو همه روز، ذمّ دنیا و مدح فقر می کنی و خلق را بر قطع علایق تشویق می نمایی، در حالی که خود، چند طویله اسب و استر بسته ای. این حدیث، چگونه است؟

او در جواب گفت: من میخ طویله در گِل زده ام نه در دل.

(سرّ دلبران، ج2، احمد دادجوئی)

به یاد خدا باش

شخصی خدمت آیت الله میرزا عبدالعلی تهرانی (رحمة الله علیه) رسید و از ایشان تقاضای موعظه کرد.
آقا فرمودند: روزی سه دقیقه به یاد خدا باش، بعد از لحظاتی فرمودند: اگر دو دقیقه هم شد عیبی ندارد!

(داستان های عارفانه، ص 56)

دعوت به خود

شخصی بر شیخ ابوالحسن خرقانی وارد شد و گفت: دستوری ده تا خلق را به خدا دعوت کنم.
گفت: زنهار تا به خویشتن دعوت نکنی.
گفت: شیخا! خلق را به خویشتن دعوت توان کرد؟
گفت: آری، که کسی دیگر دعوت کند و تو را ناخوش آید، نشان آن باشد که دعوت به خویشتن کرده باشی.

(تذکرة الأولیاء، عطار)

استغفار سی ساله

یکی از بزرگان عرفا می گفت: سی سال است از یک «الحمد لله» که گفته ام در پیشگاه خداوند، استغفار می کنم! ‏
گفتند: چگونه بوده است؟
گفت: حریقی شب هنگام در بغداد روی داد. من بیرون رفتم تا وضع دکان خود را ببینم. گفتند حریق از دکان تو دور است. گفتم ‏‏«الحمد لله» ... سپس با خود گفتم: فرض کن دکان تو نجات یافته، آیا به دیگر مسلمانان نمی اندیشی؟

(از لابه لای گفته ها، ص212)

دقت عجیب

دانشمند معظم، جناب مقدس اردبيلى (رحمة الله علیه) بسيار اتفاق ميافتاد كه از نجف اشرف، به كاظمين مشرف‎ ‎ميشد و اين مسافت را ‏هميشه باالاغ يا مركب ديگرى ميپيمود. در يكى از اوقات، مردى‎ ‎خدمت ايشان رسيد و در خواست كرد اين نامه را در ‏كاظمين به شخصى برسانند.
ایشان، مالِ (حیوان)‎ ‎سوارى كرايه كرده بود و صاحب آن مال، در آنجا نبود تا اجازه بگيرد. بدينجهت در اين‎ ‎سفر پياده راه پيمود و الاغ را در جلو داشت و ميفرمود:

از صاحب، (اجازه) نگرفته ام براى حمل‎ ‎اين كاغذ‎!

(روضات الجنات، ص23)

سه مصیبت

«شبلی» گفت: مرا سه مصیبت افتاده است. هر یکی، سخت تر از دیگری!
گفتند: کدام است؟
گفت: آنکه «حق» از دلم رفت.
گفتند: سخت تر از این چه بود؟
گفت: آنکه باطل به جای حق نشست.
گفتند: دیگر چه بود؟
گفت: آنکه مرا، درد آن نگرفته است که علاج و درمان آن کنم و چنین فارغ نباشم!

(تذکرة الاولیاء)

آغاز توبه

از عمربن عبد العزیز پرسیدند: آغاز توبه ات چگونه بود؟
گفت: خواستم یکی از بردگانم را بزنم، وی گفت:
ای عمر! شبی را بیاد آر که صبحش روز جزاست.

(پیام انقلاب، ش161)

پند پدر

عالمی می گفت: یاد دارم که در دوران طفولیت، بسیار متعبد بودم و شب زنده دار. یک شب در خدمت مرحوم پدرم نشسته بودم و تمام شب بیدار بوده و قرآن در دست گرفته بودم و همه همسایگان در خواب بودند. به پدر عرض کردم: چرا یکی از همسایگان، سر از خواب برنمی دارد تا دو رکعت نماز گذارد؟ چنان در خواب غفلت فرو رفته اند که گویا مرده اند!

 

پدر گفت: جان پدر! اگر تو نیز بخوابی بهتر از آن است که غیبت مردمان کنی.

(برگرفته از گلستان سعدی)

گذشت حکیمانه

مردی، حکیمی را دشنام داد...حکیم از او گذشت...سبب عفو پرسیدند، حکیم گفت:
در جنگی داخل نشوم که غالب از مغلوب شریرتر باشد.