دیدۀ عبرت بین
شبی شمعی پيش یحيی معاذ نهاده بودند. بادی درآمد و شمع را بنشاند*. يحيی در گريستن آمد.
گفتند: چرا می گريی؟ هم اين ساعت بازگيريم*.
گفت: از اين نمی گريم. از آن می گريم که شمعهای ايمان و چراغهای توحيد در سينه های ما افروخته اند. می ترسم که از مهبِ* بی نيازی بادی درآيد همچنين، و آن همه را فرونشاند.
(تذکرة الاولياء عطار)
*بنشاند: خاموش کرد
*بازگيريم: دوباره روشن میکنیم
*مَهَب: محل وزیدن باد
پی نوشت: --------------------------------------------------------------------------------------------------
امام موسى بن جعفر (علیه السلام) به هارون الرشید نوشتند:
«تو هيچ چيزى را نمى بينى كه پندى در آن نباشد.»
دعوت عارفان
از سخنان «یحیی معاذ» است که گفت:
خدای تعالی از آن کريمتر است که عارفان را دعوت کند به طعام بهشت، که ايشان را همتی است که جز به ديدار خدای سر فرو نيارد.
(تذکرة الاولياء عطار)
دعوی دروغین
گویند که مردی بر زنی عارفه رسید، و جمال آن زن در دل آن مرد اثر کرد.
گفت: ای زن! من خویشتن را از دست بدادم در هوای تو.
زن گفت: چرا نه در خواهرم نگری که از من با جمال تر است و نیکوتر؟
گفت: کجاست آن خواهر تو تا ببینم؟
زن گفت: برو ای بطّال، که عاشقی نه کار توست. اگر دعوی دوستی مات درست بودی ترا پروای دیگری نبودی.
(کشف الاسرار و عدة الابرار - رشیدالدین میبدی)
حکایت
شبلى خواند: بى شك خانه اى كه تو ساكن آنى، چراغ نمى خواهد.
(کشکول شیخ بهایی)
شیفتۀ عشق
«بشرحافی» گفت: در بازار بغداد می گذشتم یکی را هزار تازیانه بزدند که آه نکرد، آنگه او را به حبس بردند، از پی وی برفتم پرسیدم که این زخم از بهر چه بود؟
گفت: از آنکه شیفتۀ عشقم.
گفتم: چرا زاری نکردی تا تخفیف کردندی؟
گفت: از آنکه معشوقم به نظاره بود! به مشاهدة معشوق چنان مستغرق بودم که پروای زاریدن نداشتم.
گفتم: و گر دیدارت بر دیدار دوست مهین آمدی خود چون بودی؟*
نعره ای بزد و جان نثار این سخن کرد.
(کشف الاسرار و عدة الابرار - رشیدالدین میبدی)
* پس آندم که به دیدار حضرت دوست برسی چگونه خواهی بود؟
نعم یا لا؟
گفتند: "نعم" را دوست می دارند، نه "لا" را. گفت: « من از آن جهت این کلمه را دوست تر دارم که وقتی از لیلی پرسیدم که آیا مرا دوست می داری؟گفت:"لا"؛ و چون این کلمه بر زبان او گذشته است پس "لا" از "نعم" محبوب تر است.»
هستیِ او
جاذبۀ ديدار
گفتم: تا كجا؟
گفت: تا خانۀ دوست.
گفتم: بی آلتِ سفر، مسافتِ بعيد قطع كردن، چون ميسر شود؟
گفت: « ويحك يا ذوالنون اما قرات في كتابه، و حملناهم في البر و البحر.»
ذوالنون گفت: چون به كعبه رسيدم ديدم او را كه طواف ميكرد. چون مرا ديد خوش بخنديد و مرا گفت: « انت حامل الامر و انا محمول به»، تو را داعيۀ تكليف در كار آورده است و مرا جاذبۀ او به اين ديار.
(لوايح عين القضاة؛ صفحه 8)
صبر عن الله
شبلي گفت: صبر براي خدا ... جوان گفت: نه.
گفت: صبر همراه با كمك خدا ... گفت: نه
گفت: صبر بر خدا .... گفت: نه
گفت: صبر در راه خدا ... گفت: نه
گفت: صبر با خدا ... گفت: نه.
شبلي گفت: پس واي بر تو! كدام صبر است؟
جوان گفت: صبر از فراق خدا.
پس شبلي آهي كشيد و بيهوش شد و افتاد.
توكل
گفت: بسيار كسان باشند كه اگر اشارت كني در حق تو نظر كنند.
شيخ گفت: من شرم دارم كه دنيا خواهم از كسي كه در دست او به عاريت است.
حقیقت دنیا
عیسی فرمود چرا پشتت خمیده؟ گفت از بس که عمر کردهام.
فرمود که چرا چادر رنگین بر سر داری؟ گفت تا دل جوانان را با آن فریب دهم.
فرمود که چرا به حنا خضاب کردهای؟ گفت الحال شوهری گرفتهام.
فرمود که چرا دست دیگرت به خون آغشتهای؟ گفت الحال شوهری کشتهام.
پس عرض کرد: یا روح الله! عجب این است که من پدر میکشم، پسر طالب من میشود و پسر میکشم پدر طالب من میشود و عجب تر اینکه هنوز هیچکدام [از طالبان من] به وصال من نرسیدهاند و بر بکارت خود باقی هستم.
.
چهار جوابی که زاهد را تکان داد
اول: مرد فاسدی از کنار من گذشت و من گوشه لباسم را جمع کردم تا به او نخورد.
او گفت: ای شیخ خدا میداند که فردا حال ما چه خواهد بود!
دوم: مستی دیدم که افتان و خیزان راه میرفت به او گفتم قدم ثابت بردار تا نیفتی.
گفت: تو با این همه ادعا قدم ثابت کرده ای؟
سوم: کودکی دیدم که چراغی در دست داشت گفتم این روشنایی را از کجا اورده ای؟
کودک چراغ را فوت کرد و ان را خاموش ساخت و گفت: تو که شیخ شهری بگو که این روشنایی کجا رفت؟
چهارم: زنی بسیار زیبا که درحال خشم از شوهرش شکایت میکرد. گفتم اول رویت را بپوشان بعد با من حرف بزن.
گفت: من که غرق خواهش دنیا هستم چنان از خود بیخود شده ام که از خود خبرم نیست؛ تو چگونه غرق محبت خالقی که از نگاهی بیم داری؟
افطار علامه
عارف به سرّالقدر
عارف به سرّالقدر را می بينی كه گرسنه را چيزی نمي دهد و به سير می بخشد، به تهيدست نمی دهد و به مالدار می دهد.
(هزارويك نكته - علامه حسن زاده آملی ،نكته 278)
صورت برزخی
دکتر حاج حسن توکلی نقل می کند:
روزی من از مطب دندانسازی خود حرکت کردم که جایی بروم؛ سوار ماشین شدم؛ میدان فردوسی یا پیشتر از آن ماشین نگه داشت، جمعیتی آمد بالا، سپس دیدم راننده زن است، نگاه کردم دیدم همه زن هستند، همه یک شکل و یک لباس! دیدم بغل دستم هم زن است! خودم را جمع کردم و فکر کردم اشتباهی سوار شده ام (و) این اتوبوس کارمندان است. اتوبوس نگه داشت و خانمی پیاده شد، آن زن که پیاده شد همه مرد شدند!!
با اینکه بنا نداشتم پیش شیخ (رجبعلی خیاط) بروم ولی از ماشین که پیاده شدم رفتم پیش مرحوم شیخ؛ قبل از اینکه حرفی بزنم شیخ فرمود:

شیخ رجبعلی خیاط
توضیح این واقعه (و امثال آن) را نیز از میان فرمایشات شیخ میتوان یافت:
شیخ رجبعلی خیاط میفرمود: دل هرچه را بخواهد همان را نشان می دهد؛ سعی کنید دل شما خدا را نشان دهد! انسان هرچه را دوست داشته باشد، عکس همان در قلب او منعکس میشود، و اهل معرفت با نظر به قلب او میفهمند که چه صورتی در برزخ دارد. اگر انسان شیفته و فریفتۀ جمال و صورت فردی گردد، یا علاقۀ زیاد به پول یا ملک و غیره پیدا کند، همان اشیاء، صورت برزخی او را نشان میدهند.
شعر خواندن در نماز مستحبی
در قنوت نماز های مستحبی مکرر این بیت را میخواند:

مرحوم ملکی در حاشیهی کتاب عروة القصوی (ترجمه عروة الوثقی) در سجدهی نماز نوشته است که: جایز است در قنوت و غیر قنوت از احوال نماز (غیر واجب) دعا کردن به فارسی، اگرچه شعر فارسی باشد؛ مثلا در سجده بگوید:
* دوستان اگر حالی دست داد و خواستند چنین کاری کنن (ضمن التماس دعا) حتما نظر مرجع تقلید خودشون رو هم جویا بشن ...
آیة الحق سید علی قاضی طباطبایی
اسطورهی عرفان، آبروی اهل سلوک، نابغهی دهر، عارف عظیم، آیة الحق سید علی قاضی طباطبایی رحمة الله علیه ... زبان بزرگان از وصف او عاجز است پس همچو منی سکوت اختیار کنم کاری بس بجا باشد! ...

مرحوم قاضی یک بار به مناسبتی [گویا بحث در بارهی این بیت حافظ بود که میگوید: « آنان که خاک را به نظر کیمیا کنند ...»] به پشتهای از خاک مینگرد و آن تلّ خاک را با نظر خود، طلا میکند!
حضرت امام خمینی (رضوان الله علیه) دربارۀ مرحوم قاضی میفرمودند:
همچنین هنگامی که سال ها پیش از قیام خود، به زیارت امامان مدفون در عراق مشرف شدند، به دیدن مرحوم آیة الله قاضی نیز رفتند. پس از ملاقات ایشان و اتفاقات جالبی که در مجلسشان رخ داد و حاکی از تصرفات لطیف آیة الله قاضی بود، در پاسخ این سوال که: «آقا قاضی را چگونه یافتید؟» فرمودند:
حضرت آیة الله جوادی: سیدنا الاستاذ طباطبائی می فرمود:
پس از ارتحال مرحوم آقا قاضی، روزی مشغول نماز بودم اما تحتالحنکم را [که گشودن آن مستحب است] باز نکرده بودم. ناگاه دیدم آقا قاضی تشریف آوردند و در همان حال که من به نماز ایستاده بودم تحتالحنکم را باز کردند و رفتند! ... ما نیازمند چنین انسان صاحبنفسی هستیم که این گونه به شاگرد عنایت داشته باشد و از آن عالم بیاید و بر کار شاگردش نظارت کند. (ناگفته های عرفان، ص199)
نوروزی با چند تن از دوستان به زیارت مرقد استاد، آیة الله قاضی رفتیم. یکی از ما خطاب به روح آن جناب عرض کرد: "نوروز است و ما از شما عیدی می خواهیم!". ناگهان در همان بیداری مشاهده کردیم که جسم آیة الله قاضی با عمامه و عبا و ابریقی از گلاب از قبر بیرون آمد و بر کف دست ما از آن گلاب ریخت و فرمود: "من از خدا خواسته ام که جسمم در برزخ، در اختیار خودم باشد."
از استاد فاطمی نیا نیز شنیدم که هنوز هم مرحوم قاضی به خانه ی شاگردِ شاگردان خود میآید و به آنان دستورات سلوکی میدهد ... (ز مهر افروخته، سید علی تهرانی، ص19)
عارف نامی آقا سید هاشم حداد: از صدر اسلام تا کنون عارفی به جامعیت مرحوم قاضی نیامده است.
یکی از اطرافیان آیة الله قاضی نقل میکند: روزی با ایشان به سمت منزلش میرفتیم. به سر کوی ایشان که رسیدیم، مشاهده کردیم که صاحب خانه، اثاث مرحوم قاضی را به کوچه ریخته است. آیة الله قاضی به محض دیدن آن صحنه فرمود: خدا گمان کرده که ما هم آدمیم که با ما چنین معامله میکند!
این کلام آیة الله قاضی اشاره به احادیثی است که بلاهای دنیا را دلیل ایمان شخص و محبت حق تعالی به او میداند. چنانکه حضرت باقرالعلوم علیه السلام میفرمایند: یُبتلی المرءُ علی قدرِ حُبِّه : انسان به اندازهی دوستیاش با خدا به بلا گرفتار میشود. و حضرت امام صادق علیه السلام میفرمایند: ما أحبّ اللهُ قوما إلّا ابتلاهُم : خداوند هیچ گروهی را دوست نگرفت، مگر انکه آنان را به بلا گرفتار ساخت.
استاد امجد: آیة الله قاضی شبهای جمعه تا صبح در حرم سیدالشّهدا علیه السلام میایستاد و هیچ چیز نمیگفت! (نه زیارتی و نه ...) و تنها «تماشا» میکرد!
آیة الله مصباح: علامه طباطبایی:
مرحوم قاضی میفرمود: گاهی خداوند چهل روز بنده را در سختی و گرفتاری قرار میدهد تا یک بار از ته دل «یا الله» بگوید و به یاد خدا بیفتد. (ز مهر افروخته، صٌ23)
نیز فرمودهاند: اگر کسی نماز واجبش را اول وقت بخواند و به مقامات عالی نرسد، مرا لعن کند!

تناثر نجوم در رحلت ایشان!
مرحوم علامه آقا سید عبدالعزیز طباطبائی یزدی نقل نمود که از استادم مرحوم آیت الله العظمی خوئی شنیدم که فرمود:
در ایام وفات استاد اخلاق، آقا سید علی قاضی تبریزی، «تـناثر نجوم» رخ داد و این به جهت رفعت مقام آن مرحوم بود ... مرحوم طباطبائی یزدی نقل کرد که ما گفتیم: این اصلاً محال است که ستارهها به خاطر کسی ریزش کنند و سقوط نمایند! ولی استادمان آقای خوئی تأکید نمود: "شما انکار کنید من که خودم این واقعهی شگفتانگیز را با چشمان خود دیدم و نمی توانم چیزی را که در پیش من یقینی است، انکار نمایم!"
سال وفات: 1366 هجری قمری در سن 83 سالگی
بطن هشتم قرآن
روزی ابوسعید ابوالخیر
بالای منبر مطالب توحیدی و عارفانه میگفت و همه قشر پای منبر او بودند.
عالمی در مجلس به پهلو دستی خود گفت: سخنان او در هفت بطن قرآن یافت
نمیشود!
ابوسعید به فراست دریافت و فرمود: در بطن هشتم است!
آن عالم گفت: بطن هشتم کدام است؟
فرمود: ندیدهای که خداوند در قرآن سوره لقمان آیه 27 میفرماید: «اگر همه ی درختان روی زمین قلم شوند و آب دریا به اضافه هفت دریای دیگر مرکب گردند، باز نگارش کلمات خدا ناتمام بماند»
؟ ... کلام خدا لایتناهی است و بطن هشتم به دلهای بندگان الهام
میفرماید. آن ها حد و حصر ندارند و هر لحظه بر سینهی آن ها فرو ریزند،
هر چه ایشان بینند و گویند به نور حق است.
به مرغی فروختی ...
حق تعالی به وسیلهی پیامبر آن عهد، به وی پیغام فرستاد که: ای عابد! تو سال ها از عشق ما سوختی و سرانجام مرا به مرغی فروختی و بانگ وی تو را به جدال انداخت.
محب را جدای از محبوب مپندار
فرمود: محب را از محبوب خود جدا مدان، و بُعد ظاهر را حاجب قرب معنوی مپندار. توئی که پیامبر را درک کردی، هیچ میدانی کدام دندان پیامبر شکسته شد؟
گفت: نه.
فرمود: دندان ثنایش شکسته شد. چون همان روز که دندان پیامبر شکست، دندان ثنای من درد کرد و بیافتاد.
محبت و محنت
شبلی گوید: وقتی به دهی از دهات شام رسیدم، مردی را دیدم نشسته و سر در پیش افکنده، بیخود سخن میگفت و مردم بسیار گرد وی در آمده بودند. پرسیدم حال این مرد چیست؟ گفتند: این مرد دیوانه است. پیش وی رفتم و سلام کردم. جواب سلام مرا داد و گفت:
ای شبلی! اگر خواهی سلامت یابی، گرد کوی محبت مگرد، تا رقم دیوانگی بر تو نکشند، و این قدم اول است. هر چند که ما در محبت میافزاییم وی در محنت میافزاید.
کعبۀ ظاهر و باطن
بدانکه خدای تعالی
در ظاهر، کعبه ای بنا کرده که از سنگ و گل است و در باطن کعبه ای ساخته که از جان و دل است.
آن کعبه، ساختهی ابراهیم خلیل است، و این کعبه، بنا کردهی رب جلیل است.
آن کعبه، منظور نظر مؤمنان است، و این کعبه، نظرگاه خداوند رحمان است.
آن کعبهی حجاز است و این کعبهی راز است.
آن کعبه انصاف خلایق است و این کعبه عطای حضرت خالق است.
آنجا چاه زمزم است و اینجا آه دمادم.
آنجا مروه و عرفات است و اینجا محل نور ذات.
حضرت محمد (صلی الله علیه و آله) آن کعبه را از بتان پاک کرد، تو این کعبه را از اصنام هوی و هوس پاک گردان.
خرقه، آتش دل است
گفت: اگر میدانستم از لباس کاری ساخته است، از آهن گداخته جامه میساختم، اما ندای حقیقت این است که از خرقه کاری ساخته نیست. خرقه، آتش دل است.
سر خداى را چگونه با تو بگويم؟
روزى، يكى نزد شيخ ابوسعيد ابوالخير آمد و گفت:
اى شيخ! آمدهام تا از اسرار حق، چيزى به من بياموزى.
شيخ گفت: بازگرد تا فردا ... آن مرد بازگشت. شيخ بفرمود تا آن روز موشى بگرفتند و در حقه (جعبه) بكردند و سر آن محكم ببستند.
ديگر روز آن مرد باز آمد و گفت: اى شيخ، آنچه ديروز وعده كردى، امروز به جاى آر.
شيخ فرمان داد كه آن جعبه را به وى دهند. سپس گفت: ((مبادا كه سر اين حقه باز كنى)).
مرد حقه را برگرفت و به خانه رفت. در خانه صبر نتوانست كرد و با خود گفت: آيا در اين حقه چه سرى از اسرار خدا است؟ هر چند كوشيد نتوانست كه سر حقه باز نكند. چون سر حقه باز كرد، موشى بيرون جست و برفت!
مرد، پيش شيخ آمد و گفت: ((اى شيخ! من از تو سر خداى تعالىخواستم، تو موشى به من دادى؟!))
شيخ گفت: اى درويش! ما موشى در حقه به تو داديم، تو پنهان نتوانستى كرد؛ سر خداى را چگونه با تو بگوييم؟
محبت علی، محبت خداست
موسى در وادى مقدّس با خداى خود به راز و نياز پرداخت و عرض كرد:
پروردگارا! من محبّت و دوستى خود را پاك از آن تو كردم و دلم را از جز تو شستم.
(موسى خانواده اش را زياد دوست مى داشت) ... پس خداى تعالى فرمود:
فاخلَع نعلَیک ... « كفشهاى خود را بركن »
يعنى اگر محبت تو، پاك از آن من است و دلت از هواى جز من شسته است پس محبّت خانواده ات را از دل خود بركن.
حضرت امام خمینی (رحمة الله علیه)، در کتاب «آداب الصلوة» می گویند:
به موسی علیه السلام، در میعادگاه، «فاخلَع نعلَیک» خطاب رسید، و آن را به محبتِ اهل، تفسیر کردند، و به رسول ختمی، امر به حب علی شد.
در قلب از این سرّ جذوه ایست که دم از او نزنم، تو خود حدیث مفصل بخوان از این مجمل ...
نکته ی نابی از قرآن
و اذ فرقنا بکم البحر فانجیناکم و اغرقنا آل فرعون و انتم تنظرون و اذ واعدنا موسی اربعین لیلة
آتشی در دل
عرض کرد: خدایا، آن خانه کدام است که لیاقت پذیرایی تو را دارد؟
خداوند فرمود: دل بندۀ مؤمن.
عرض کرد: ای دانای توانا، چگونه پاک گردانم؟
خداوند فرمود: آتش عشق در او زن تا هرچه غیر ماست سوخته گردد.
تفاوت های فلسفه و عرفان
آن عقل را بال و پر می دهد و این عقل را بال و پر می کند.
آن نور است و این نار.
آن درسی بود و این در سینه.
از آن دلشاد شوی و از این دلدار.
از آن خدا جو شوی و از این خدا خو.
آن به خدا کشاند و این به خدا رساند.
آن راه است و این مقصد.
آن شجر است و این ثمر.
آن فخر است و این فقر.
آن کجا و این کجا!
مست بوی تو
به وقـت صبح قـيامــت کـه سـر ز خـاک بر آرم به گفتگوی تو خيزم به جـست و جوی تو باشم
به مـجمـعی که در آيـند شاهــدان دو عـــالـم نـظر به ســـوی تـــو دارم غــــلام روی تو باشم
حـديـث روضـــه نــگـويــم گـل بـهـشت نبـــويم جمـال حـــور نـــجويـــم دوان به سوی تو باشم
بـه خـوابگاه عـدم گر هــزار ســـال بخــســبم به خواب عافـيت آن گه بــه بوی مـوی تو باشم
مـی بهــشت نـنـوشم ز جـام سـاقي رضــوان مرا به باده چه حاجت که مسـت بوی تو باشم
هــزار باديـه ســـهل اســت با وجــود تــو رفتن اگر خــلاف کــنــم ســــعديا بـه سـوی تو باشم
غیر از تو را نمی خواهم
روزى كنيزی پيش آمد و دست بر سر هارون گذاشت در حاليكه همه كنيزان و غلامان به گردآورى درهم و دينار بودند.
هارون گفت: چرا نمى روى مانند ديگران چيزى برگيرى ؟
كنيز گفت: من غير از شما را دوست ندارم و چيزى غير از شما را نمى خواهم .
هارون گفت: اى كنيز! من و سلطنتم از براى تو باد. (و آنگاه آزادش ساخت و همه را در فرمان وى درآورد).
جواب به نکیر و منکر
مورچه عاشق
حضرت داوود از خداوند خواست كه از راز اين كار آگاه شود ...
مورچه به سخن آمد كه: معشوقى دارم كه شرط و ميل خود را آوردن تمام خاكهاى آن تپه در اين محل قرار داده است!
حضرت فرمود: با اين جثّه كوچك، تو تا كى مى توانى خاكهاى اين تلّ بزرگ را به محل مورد نظر منتقل كنى ، و آيا عمر تو كفايت خواهد كرد؟!
مورچه گفت: همه ی اينها را مى دانم ولى خوشم که اگر در راه اين كار بميرم به عشق محبوبم مرده ام!
در اينجا حضرت داوود عليه السلام منقلب شد و فهميد اين جريان درسى است براى او.
طریق قرب
بایزید گفت: یکبار به درگاه او مناجات کردم و گفتم: "کَیفَ الوصولُ الیکَ" ... (چگونه می توان به تو رسید؟) ... ندایی شنیدم که: ای بایزید، طَلَّق نَفسَکَ ثَلاثاً ثمَّ قل الله ... نخست «خود» را سه طلاقه کن و آنگه حدیث ما گوی.
شرط بندگى
پس به غلام گفت: يك نيمه از آن به من ده كه بس خوش مى خورى.
غلام نيمه اى از آن ميوه را به خواجه داد؛ اما چون خواجه قدرى از آن ميوه خورد، آن را بسيار تلخ يافت. روى در هم كشيد و غلام را عتاب كرد كه چنين ميوه اى را بدين تلخى، چون خوش مى خورى؟!
غلام گفت: اى خواجه! بس ميوه ی شيرين كه از دست تو گرفته ام و خورده ام. اكنون كه ميوه اى تلخ از دست تو به من رسيده است، چگونه روى در هم كشم و باز پس دهم كه شرط جوانمردى و بندگى اين نيست. صبر بر اين تلخى اندك، سپاس شيرينى هاى بسيارى است كه از تو ديده ام و خواهم ديد.
(به نقل از فروزانفر، مآخذ قصص و تمثيلات مثنوى، ص 55)
رسم دوستی
ذوالنون گفت : شما كيستيد؟ ... گفتند: ما دوستداران توييم.
ذوالنون، به صداى بلند، آنان را ناسزا گفت و هر چه در اطراف خود يافت، به سوى آنان پرتاب كرد. مريدان همه گريختند و كسى بر جاى نماند.
ذوالنون ، خنديد و سر خود را به نشانه تأسف، جنباند و گفت:
شرم بادتان! شما دوستداران من نيستيد. اگر دوستان من بوديد، بر جفاى من صبر مى كرديد و اين چنين از من نمى گريختيد. دوست ، بلاى دوست را به جان مى خرد و از او نمى گريزد.
اين حكايت را به شبلى و ديگران نيز نسبت داده اند. مولوى در مثنوى (دفتر دوم)، قهرمان اين داستان را ذوالنون دانسته.
گنجشك و سلیمان نبی
حضرت سليمان (عليه السلام) گنجشكى را ديد كه به همسرش مى گويد: چرا از من دورى مى كنى و حال آنكه اگر بخواهم كاخ سليمان را به نوكم گرفته و به دريا مى افكنم!
حضرت سليمان خنديد و او را نزد خود فرا خواند و فرمود: آيا تو را يارى اين كار هست كه مى گويى؟
گنجشك گفت: مرد، گاهى نزد همسرش خود را جلوه مى دهد. (دوست و عاشق بر آنچه مى گويد سرزنش نمى شود.)
حضرت سليمان به گنجشك ماده فرمود: چرا شوهرت را از خود مى رانى؟
گنجشك ماده گفت: اى پيامبر خدا! او دوست من نيست و صرفاً ادّعاى دوستى مى كند، زيرا غير من ديگرى را نيز دوست دارد.
سخن گنجشك مادّه حضرت سليمان عليه السلام را متأثر نمود و سخت گريان گشت و چهل روز از مردم كناره گرفت و از خداوند خواست كه دلش را پر از مهر خدا كند و مهر ديگران را از دل وى ببرد.
يك لحظـــه به اخـــــلاص بــــيا بر در ما ........ گـــــر كـــام تو بر نيامد آنوقت گـــله كن
نیستی تو = هستی حق
شراب الهی ...
از امیرالمؤمنین -علیهالسلام- روایت شده است:
انّ لله -تعالی- شراباً لأولیائه؛ اِذا شَرَبوا، سَکروا .. و اِذا سَکروا، طَرَبوا .. و اِذا طَرَبوا، طابوا .. و اِذا طابوا، ذابوا .. و اِذا ذابوا، خَلَصوا .. و اِذا خَلصوا، طَلَبوا .. و اِذا طَلَبوا، وَجَدوا .. و اِذا وَجَدوا، وَصَلوا .. و اِذا وَصَلوا، اتّصَلوا .. و اَذا اتّصَلوا، لافرق بینهم و بین حبیبهم ...
خدواند برای اولیاء خود، شرابی دارد که چون بیاشامند، مست میشوند؛
و چون مست شدند، به وجد و طرب میآیند؛
و چون به وجد و طرب آمدند، وجودشان از غل و غش پاک میگردد؛
و چون پاک شدند، در محبّت خدا ذوب میشوند؛
و چون ذوب شدند، خالص میگردند؛
و چون خالص گشتند، ذات او را طلب میکنند؛
و چون طلب نمودند، او را مییابند؛
و چون او را یافتند، با او جمع میشوند؛
و چون جمع شدند، التیام نموده و جدا نمیگردند؛
و چون ملتئم شدند و منقطع نگشتند، فرقی میان آنها و محبوبشان باقی نمیماند...
صادق نیست آنکه ...
حسن گفت : « صادق نیست در دعوی (ادعای) خویش، هر که صبر نکند بر ضرب مولای خویش ». رابعه گفت : « از این سخن بوی مَنی (خودخواهی) می آید ».
شقیق گفت : « صادق نیست در دعوی خویش، هر که شکر نکند بر ضرب مولای خویش ». رابعه گفت : « از این به باید ». (بهتر از این را بگو)
مالک دینار گفت : « صادق نیست در دعوی خود، هر که لذّت نیابد از زخم دوست خویش ». رابعه گفت : « از این به باید ».
گفتند : « اکنون تو بگوی! ».
رابعه گفت : « صادق نیست در دعوی خود، هر که فراموش نکند ألم(درد) زخم، در مشاهدۀ مطلوب خویش ».
و این عجب نبود، که زنان مصر، در مشاهدۀ یوسف (علیه السلام)، ألم زخم نیافتند. اگر کسی در مشاهده خالق بدین صفت بود، چه عجب؟
خدایی شدن
(رسائل خواجه عبد الله انصاری)
گوهر محبت
گفت: آن است که در کنج دل، پای به گنجی فرو شود، و در آن گنج، گوهری یابد که آن را محبت گویند. هرکه آن گوهر یافت، درویش است.
*امام علی علیه السلام:
محبتِ دلدادگان به آخرت، چون سببش همیشگی است، گسسته نمی شود.
(غرر الحکم،59/305:2)
بهترین نماز
حقیقت من
من پیش رفتم، پیر مرا گفت:
دوش در خواب شدم، جایی عجیب دیدم چنان که شرح آن نمی توانم کرد و در آن میان شخصی را دیدم که هرگز به حُسن او ندیده و نشنیده ام، چون در او نگاه کردم از غایت جمال، مدهوش شدم! فریاد از نهاد من در آمد، گفتم که مبادا ناگاه برود و من در حسرت او بمانم. بجستم و هر دو گوش او محکم بگرفتم و در او آویختم. چون بیدار شدم هردو گوش خود را در دست خود دیدم. پس از آن گفتم:
آه، مَن هذا؟ هذا حجابی.
و اشاره به بدن خود می کرد و می گریست.
و من نیز در این معنی دو بیتی گفته ام:
با خود بودم، از آن ندیدم خود را ......... از خود به در آمدم بدیدم خود را
مقام رضا
گفت: ای مالک! غلط (خطا) کرده ای ... روزی دهندۀ من و ایشان یکی نیست؟
گفتم : بلی.
گفت: درویشان را فراموش کرده است به سبب درویشی؟ و توانگران را یاری می کند به سبب توانگری؟
گفتم :نه.
گفت: چون حال من داند چه یادش دهم؟ او چنین می خواهد ، ما نیز چنان خواهیم که او می خواهد.
فرشته مرگ
عزرائیل گفت: من بر هم زنندۀ لذت ها، یتیم کنندۀ بچه ها و بیوه کنندۀ زن ها هستم!
رابعه گفت: چرا همه اش از بدی خودت گفتی؟ چرا نمی گویی: من رسانندۀ دوست به دوست هستم؟
دسته بندی خلایق
گفت: دوش، در سجده چشم من در خواب شد، خداوند را ديدم. گفت :يا ابا الفيض! خلق را بيافريدم ، بر ده جزو شدند.
دنيا را بر ايشان عرضه کردم ، و نه جزو از آن ده جزو، روی به دنيا نهادند. يک جزو ماند، آن يک جزو نيز بر ده جزو شدند.
بهشت را بر ايشان عرضه کردم، نه جزو، روی به بهشت نهادند. يک جزو بماند، آن يک جزو نيز ده جزو شدند.
دوزخ پيش ايشان نهادم، همه برميدند، و پراکنده شدند از بيم دوزخ. پس يک جزو ماند که نه به دنيا فريفته شدند و نه به بهشت ميل کردند، و نه از دوزخ بترسيدند .
گفتم :بندگان من! دنيا نگاه نکرديد ، و به بهشت ميل نکرديد ، و از دوزخ نترسيديد . چه می طلبيد؟
همه سر برآوردند و گفتند: «انت تعلم مانريد» . يعنی تو می دانی که ما چه می خواهيم.
این مطلب، بسیار عالیست ...
دروازۀ وصال
از او سوال کردند که همه عمر در گورستان می باشی، جهت آن چیست؟
گفت: بر دروازۀ وصال نشسته ام و انتظار آن می برم تا کی این در باز شود.
استقبال کعبه از یک زن
وقتی ابراهيم ادهم به مکه رسيد، خانۀ کعبه را نديد و با خود گفت: اين ديگر چه حادثه ای ست؟ شايد به چشم من آسيبی رسيده است.
در همين فکر بود که ندايی به گوش رسيد: چشم تو آسيبی نديده است. خانۀ کعبه به استقبال بانويی رفته است که به سوی مکه می آيد. ابراهيم گفت: اين کدام زن است که چنين مقامی دارد؟
ناگهان رابعه راديد که عصا زنان می آمد و همين که نزديک شد، خانۀ کعبه به جايگاه خود بازگشت.
ابراهيم فرياد زد ای رابعه! اين چه شوری است که در جهان انداختی؟
رابعه گفت: تو شور در جهان انداختی که چهارده سال رنج کشيدی تا به خانۀ خدا رسيدی.
ابراهيم گفت: آری، من چهارده سال در اين راه مشغول نماز بودم، اما در حيرتم که چرا مقام تو را نيافتم؟
رابعه گفت: زيرا تو در نماز بودی و من در نياز.

-------- « سلام » --------