مدعی خدایی
خلیفه به او گفت: پارسال اینجا یکی ادعای پیغمبری می کرد، او را بکشتند.
گفت: نیک کرده اند، که او را من نفرستاده بودم!
(عبید زاکانی)
هزار ضربه شلاق
حاکمی برای شخصی هزار ضربه شلاق تعیین کرد. مرد گفت: ای حاکم! شما یا نمی دانید شلاق چیست یا نمی دانید هزار چقدر است!
بلعیدن زمین
افلاطون مردى را ديد كه زمينى از پدرش به ارث برد و در مدتى كوتاه، آن را تلف كرد. و او گفت:
« زمين، مردمان را مى بلعد و اين مرد، زمين را»!
(کشکول شیخ بهایی)
طنز
غلامش ایستاده بود و این سخن می شنید و چون او بدر آمد، کسی بر در خانه او را از حال صاحبش پرسید.
گفت: در خانه نشسته و بر خدا دروغ می بندد!
(عبید زاکانی)
طنز
زن برای او گريه میكرد و میگفت: ای خواجه، به كجا میروی و مرا به كی می سپاری؟
گفت: به چهارمين!
(عبید زاکانی)
ادعای پیغمبری
معتصم گفت: شهادت میدهم تو پیغمبر احمق هستی.
گفت: آری،از آنکه بر قوم شما مبعوث شده ام و هر پیامبری از نوع قوم خود باشد!
(عبید زاکانی)
سیادت زورکی!
در شهر یزد شخصی به نام «میرعقیل»، نزد علما به کمال شدّت مدعی سیادت و ادعای خمس و غیره بود و نوشته ای که معروف به شجره نامه است ابراز می کرد و می گفت: من از نسل عقیل بن ابی طالبم، و به زور سجلّ تصدیق خود را از علما می گرفت.
عالمی در حاشیۀ ورقۀ او، تصدیق سیادتش را به این نحو مرقوم داشت:
میرُ عقیلیّ باِفاداتهم زورکیاً داخل ساداتهم
(هزار و یک مطلب خواندنی، کاظم مقدم)
هیچ نتوانم گفت!
در نزد معاويه، مردم سخن مى گفتند و احنف خاموش بود. گفتند: تو را چه شده اى ابوبحر كه سخن نمى گويى؟
گفت: اگر دروغ بگويم از خدا مى ترسم، و اگر راست بگويم از شما ترسانم!
دلخواه رنجور
گفت: آنکه دلم چیزی نخواهد!
مه رويان و بدگويان!
يكي از علما را پرسيدند كه يكي با ماه روئي است در خلوت نشسته و درها بسته و رقيبان خفته و نفس طالب و شهوت غالب. هيچ باشد كه به قوت پرهيزگاري، او به سلامت بماند؟
گفت: اگر از مه رويان به سلامت بماند، از بدگويان نماند!
عابد و دزد
شعر فیالبداهه
.
پاسخ اعرابی
اعرابی گفت: خداوند از آن عادل تر است که دو بلا بر بندگان خویش گمارد!
ترس از شکر
یادگاری بخیل
بخیل گفت: هر وقت انگشت خود را از انگشتر خالی دیدی از من یاد کن که تو انگشتر خواستی و من ندادم!
خواجه و غلام
خواجه او را بسیار زد و گفت: چون تو را پی کاری میفرستم باید چند کار کنی و زود بیایی، نه آنکه پی چند کار میروی دیر بیایی و یک کار کنی.
غلام گفت: بچشم، از این به بعد.
بعد از چند روز اتفاقاً خواجه مریض شد و او را پی طبیب فرستاد. غلام رفت و زود برگشت و چند نفر همراه خود آورد.
خواجه گفت: این ها چه کسانند؟
گفت: تو با من گفتی چون پی کارت فرستم چند کار بکن و زود بیا. اکنون این طبیب است که جهت معالجه آورده ام، و این غسال است که اگر مردی غسلت دهد، و این آخوند است که بر تو نماز بخواند، و این تلقین خوان است، و این قبر کن است و این قرآن خوان!
جواب دندان شکن به عمر و عاص
روزی عمرو بن عاص به امام حسین علیه السلام گفت: براى چيست كه ريش شما خاندان بنى هاشم از ريش ما بنى اميه پرپشتتر است!؟
امام حسين عليه السّلام (آيه 58 سوره اعراف را خواند كه ميفرمايد:)
وَ الْبَلَدُ الطَّيِّبُ يَخْرُجُ نَباتُهُ بِإِذْنِ رَبِّهِ وَ الَّذِي خَبُثَ لا يَخْرُجُ إِلَّا نَكِداً
يعنى: گياه شهر و زمين پاك و پاكيزه به اجازه خدا ميرويد. ولى آن مكانى كه خبيث باشد جز خار و خسك چيزى خارج نميكند!
معاويه متوجه عمرو عاص شد و گفت: تو را به آن حقى كه من بگردن تو دارم ساكت شو! زيرا اين حسين پسر على بن ابى طالب است!!
(برگرفته ازکتاب : بحارالانوار جلد ۴۴ صفحه ۲۰۵)
نصفش را قبول کرد!
میخواهی سلطان باشی؟
بهلول فرمود: دوست نمیدارم.
خلیفه گفت: برای چه سلطنت نمیخواهی؟
بهلول گفت: برای اینکه من تا به حال به چشم خود، مرگ سه خلیفه را دیدهام ولی خلیفه تا به حال مرگ دو بهلول را ندیده است!
(دویست داستان، ص15)
کینه شتری
گفت: بلکه انتقام خون دریابم و عار از خود بگردانم و با فرعون در آتش در آیم!!
ما هستیم ...
داد زد کی هستی؟ مگه سر آوردی؟!
ناصرالدین شاه گفت: ما هستیم ... سلطان بن سلطان، خاقان بن خاقان، سلطان صاحبقران، شاهنشاه ایران، پادشاه ملک و رعیت، ناصرالدین شاه قاجار!
کاروان سرادار گفت: ما برای این همه آدم جا نداریم!
خانۀ درویش
پسر از پدر پرسید که بابا در اینجا چیست؟
گفت: آدمی.
گفت: کجایش می برند؟
گفت: به جایی که نه خوردنی باشد و نه پوشیدنی، نه نان و نه هیزم، نه آتش، نه زر، نه سیم و نه بوریا و نه گلیم.
گفت: بابا مگر به خانۀ ما می برندش؟!
(لطیفه ها و داستان های حکیمانه، اکبرپور)
نماز با گیوه
گفت: با گیوه نماز نباشد.
درویش دریافت و گفت: اگر نماز نباشد گیوه باشد!
(لطیفه ها و داستان های حکیمانه، اکبرپور)
إن شاءالله
گفت: به بازار تا درازگوشی بخرم.
گفتش بگو إن شاءالله ...
گفت: چه جای إن شاءالله باشد که خر در بازار و زر در کیسه من است.
چون به بازار در آمد، زرش بزدند و چون بازگشت، همان مردش برابر آمد و پرسیدش: از کجا می ایی؟
گفت: إن شاءالله از بازار، إن شاءالله زرم را بدزدیدند، إن شاءالله خری نخریدم و زیان دیدم و تهی دست به خانه باز می گردم إن شاءالله ... !!!
(لطیفه ها و داستان های حکیمانه، اکبرپور)
موعظه ابلیس
می گویند، روزی فرعون خوشه ای انگور در دست
داشت و مشغول خوردن بود، در این هنگام ابلیس به نزد او آمد و گفت: آیا کسی
هست که بتواند این خوشه ی انگور را به مروارید تبدیل کند؟ فرعون گفت: نه.
ابلیس به وسیله ی سحر و جادو آن خوشه ی انگور را به به خوشه ی مروارید تبدیل کرد.
فرعون تعجب کرد و گفت: واقعا که تو مردی اُستاد هستی!
ابلیس با شنیدن این جمله، سیلی محکمی بر گردن او زد و گفت:
مرا با این اُستادی به بندگی قبول نکردند، تو چگونه با این حماقت ادعای خدایی می کنی؟!
سوال فقهی!
گفت: آن جانب که جامه است تا دزد نبرد!
وقت مناسب برای خوردن
گفت: توانگر، آن وقتی که گرسنه گردد و فقیر، آن وقت که بیابد.
یک لحظه
غلام، به تصور اینکه آن صدا از آسمان می آید پرسید: خدایا هزار سال در نظر تو چقدر است؟
بهلول جواب داد: ای بندۀ من! حکم یک لحظه را دارد.
باز غلام پرسید: خدایا هزار دینار در نظر تو چقدر است؟
بهلول جواب داد: ای بندۀ من! حکم یک دینار را دارد.
غلام عرض کرد: پس یک دینار به من عطا فرما.
بهلول جواب داد: یک لحظه صبر کن.
تیراندازی متوکل عباسی
وزیرش گفت: احسنت!
متوکل با عصبانیت پرسید: به من می گویی؟
وزیر گفت: نه به آهو!
بهشت مورد علاقه نادرشاه!
روزی یکی از علما تبلیغ دین نموده و بهشت را برای او توصیف کرد.
نادر پرسید: آیا در بهشت، لذت پیروزی بر دشمن هست؟
عالم جواب داد: نه هرگز. در بهشت، دشمن و جنگ وجود ندارد.
نادر گفت: چنین بهشتی را نخواستیم!
اگر جاودانه بود
وزیر جواب داد: اگر جاودانه بود، نوبت به تو نمی رسید.
پادشاه و درویش
درويش جواب داد: بله، وقتی خدا را فراموش میكنم به ياد شما میافتم!
امروز مرا پیراهنی پوشان
خواجه گفت: تو را کفن کنم و به گور بسپارم!
فقیر گفت: امروز به زندگی، مرا پیراهنی پوشان، و چون بمیرم، بی کفن به خاک بسپار!
خواجه بخندید و او را پیراهن بخشید.
مناظره فقیر و غنی
فقيرزاده در پاسخ گفت : تا پدرت از زير آن سنگهاى سنگين بجنبد، پدر من به بهشت رسيده است!
بهترین عبادت پادشاه!
پارسا گفت: خوابيدن هنگام ظهر براى تو بهترين عبادتهاست تا در آن هنگام به كسى آزار نرسانى!
بهلول و خوان طعام خلیفه
خادم، غذا را برداشت و پيش بهلول آورد. بهلول گفت من نمى خورم ببر پیش سگهاى پشت حمام بينداز!
غلام عصبانى شد و گفت اى احمق! اين طعام ، مخصوص خليفه است، اگر براى هر يك از اُمنا و وزراى دولت ميبردم بمن جايزه هم ميدادند، تو اين حرف را ميزنى و گستاخى به غذاى خليفه ميكنى؟!
بهلول گفت: آهسته سخن بگو كه اگر سگها هم بفهمند از خليفه است نخواهند خورد!
از که شکایت داری؟!
گفت: این شکایت از کیست؟
اگر از من است که نمی خواستم چنین بخرم. اگر از کشاورز است که او هم نمی خواسته چنین شود. و اگر از خداست برو استغفار کن!
زیر سایه الاغ!
به او گفت: ای مرد اینجا چه می کنی؟
درویش گفت: عمر شما دراز باد! زیر سایۀ شما زندگی می کنم!

غرض ورزی
میان رئیس و خطیب دهی دشمنی بود. رئیس بمرد.
چون به خاکش سپردند خطیب را گفتند: تلقین او بگوی.
گفت: از بهر این کار، دیگری را بخواهید که او سخن من به غَــرَض می شنود!
دنیای فانی، آخرت باقی
روزی نادرشاه با «سید هاشم خارکن» که از روحانیون بنام بود، در نجف ملاقات کرد.
نادر، خطاب به سید هاشم گفت: شما واقعا همت کرده اید که از دنیا گذشته اید.
سید هاشم با همان وقار و آرامش روحانی مخصوص به خود گفت: برعکس، شما همت کرده اید که از آخرت گذشته اید!
مراحل ازدواج
پدری به فرزندش گفت: بدان که ازدواج سه مرحله دارد:
اول: ماه عسل، که در آن تو صحبت می کنی و زنت گوش می دهد.
دوم: او صحبت می کند و تو گوش می کنی.
سوم: هنگامی که هر دو داد می زنید و همسایه ها، گوش می دهند.
شجاعت از دید بخیل
بخیلی را پرسیدند: شجاعترین مردم کیست؟
گفت: کسی که صدای دهان جمعی به گوشش رسد که نان او را می خورند و زهره اش آب نشود!
مَثَل معاویه
امام علی علیه السلام در پیامی به معاویه فرمود:
شنیده ام از مال مسلمانان مسجد می سازی!
مَثـَل تو مثل زنی است که زنا می داد (و از درامد آن) انفاق می کرد!
تعداد دیوانگاه بصره
گفت: از شمار بیرون است. اگر گویید عاقلان را بشمارم که معدودند!
کلنگ قاضی
قاضی گفت: مردک! این قلم است نه کلنگ. تو هنوز کلنگ و قلم را از هم باز نشناسی؟
گفت: هرچه هست، تو خانه ی مرا با آن ویران کردی!
روستایی دانا
تو که سواد نداری، پس این جواب های خوب را از کجا می دانی؟
روستایی گفت: ما چون سواد نداریم، فکر می کنیم.

-------- « سلام » --------