کانال تلگرام وبلاگ

مدعی خدایی

شخصی ادعای خدایی می کرد، او را پیش خلیفه بردند.
خلیفه به او گفت: پارسال اینجا یکی ادعای پیغمبری می کرد، او را بکشتند.
گفت: نیک کرده اند، که او را من نفرستاده بودم!

(عبید زاکانی)

هزار ضربه شلاق

حاکمی برای شخصی هزار ضربه شلاق تعیین کرد. مرد گفت: ای حاکم! شما یا نمی دانید شلاق چیست یا نمی دانید هزار چقدر است!

بلعیدن زمین

افلاطون مردى را ديد كه زمينى از پدرش به ارث برد و در مدتى كوتاه، آن را تلف كرد. و او گفت:
« زمين، مردمان را مى بلعد و اين مرد، زمين را»!

(کشکول شیخ بهایی)

طنز

زشت رویی در آیینه مینگریست و میگفت: سپاس خدای را که مرا صورتی نیکو بداد.
غلامش ایستاده بود و این سخن می شنید و چون او بدر آمد، کسی بر در خانه او را از حال صاحبش پرسید.
گفت: در خانه نشسته و بر خدا دروغ می بندد!

(عبید زاکانی)

طنز

زنی كه سر دو شوهر را خورده بود، شوهر سومش رو به مرگ بود.
زن برای او گريه میكرد و میگفت: ای خواجه، به كجا میروی و مرا به كی می سپاری؟
گفت: به چهارمين!

(عبید زاکانی)

ادعای پیغمبری

مردی را که دعوای پیغمبری می کرد نزد معتصم آوردند.
معتصم گفت: شهادت میدهم تو پیغمبر احمق هستی.
گفت: آری،از آنکه بر قوم شما مبعوث شده ام و هر پیامبری از نوع قوم خود باشد!

(عبید زاکانی)

سیادت زورکی!

در شهر یزد شخصی به نام «میرعقیل»، نزد علما به کمال شدّت مدعی سیادت و ادعای خمس و غیره بود و نوشته ای که معروف به شجره نامه است ابراز می کرد و می گفت: من از نسل عقیل بن ابی طالبم، و به زور سجلّ تصدیق خود را از علما می گرفت.

عالمی در حاشیۀ ورقۀ او، تصدیق سیادتش را به این نحو مرقوم داشت:

میرُ عقیلیّ باِفاداتهم       زورکیاً داخل ساداتهم

 

(هزار و یک مطلب خواندنی، کاظم مقدم)

هیچ نتوانم گفت!

در نزد معاويه، مردم سخن مى گفتند و احنف خاموش بود. گفتند: تو را چه شده اى ابوبحر كه سخن نمى گويى؟

گفت: اگر دروغ بگويم از خدا مى ترسم، و اگر راست بگويم از شما ترسانم!


(المحجة البيضاء فى تهذيب الاحياء، فيض كاشانى،ترجمه: راه روشن ج 5، صاحبى)

دلخواه رنجور

رنجوری را گفتند: دلت چه میخواهد؟
گفت: آنکه دلم چیزی نخواهد!
(هزار و یک مطلب خواندنی؛ کاظم مقدم)

مه رويان و بدگويان!

يكي از علما را پرسيدند كه يكي با ماه روئي است در خلوت نشسته و درها بسته و رقيبان خفته و نفس طالب و شهوت غالب. هيچ باشد كه به قوت پرهيزگاري، او به سلامت بماند؟
گفت: اگر از مه رويان به سلامت بماند، از بدگويان نماند!

(كشكول شيخ بهايي)

عابد و دزد

مردي سجاده عابدي را دزديد. عابد چون ديد، دزد خجالت كشيد و سجاده را واگذاشت و گفت: نمي دانستم كه سجاده از توست. عابد گفت: چگونه نمي دانستي كه سجاده از تو نيست؟!

شعر فی‌البداهه

در نزد شاطر عباس که یکی از شعرای معروف است، پنج نفر از روی مزاح به او گفتند: ما هر نفر یک کلمه می‌گوییم، تو آن ها را برای ما به نظم (شعر) در آور. شاطر قبول کرد ... یکی گفت: ترنج؛ دیگری گفت: نردبان؛ دیگری گفت: چراغ؛ و دیگری: باد؛ و دیگری: غربال ... شاطر فوراً این شعر را سرود:
.
ترنج وصل تو چیدن به نردبان خیال ........... چراغ بر لب باد است و آب در غربال

(کشکول منتظری یزدی)

پاسخ اعرابی

منصور دوانقی (خلیفه عباسی) به یکی از اعراب شام گفت: شکر خدای را به جای آورید که چون حکومت شما به من واگذار شد، مرض طاعون از بلاد شما مرتفع گردید.
اعرابی گفت: خداوند از آن عادل تر است که دو بلا بر بندگان خویش گمارد!
(کشکول منتظری یزدی)

ترس از شکر

شخصی می‌گفت: روزی به عیادت یکی از فضلا که بیمار بود رفتم و چون نزد او نشستم و پرسش احوال او کردم، به او گفتم خدا را شکر کن و حمد بجا بیاور. تبسم نمود و گفت: چگونه شکر کنم و حال آنکه خدای تعالی فرموده است: « و لئن شکرتم لازیدنکم» یعنی: شکر بکنید همانا زیاد می‌کنم برای شما ... و می‌ترسم اگر شکر او کنم بر بیماری من بیافزاید!
(کشکول منتظری یزدی)

یادگاری بخیل

شخصی با بخیلی رفاقت داشت. یک روز به او گفت: میخواهم به مسافرت بروم. برای یادگاری، انگشتر خود را به من بدهید تا هر وقت آن را ببینم از شما یاد خیر کنم.
بخیل گفت: هر وقت انگشت خود را از انگشتر خالی دیدی از من یاد کن که تو انگشتر خواستی و من ندادم!

(کشکول منتظری یزدی)

خواجه و غلام

خواجه‌ای غلامش را به بازار فرستاد که انگور و انار و انجیر بخرد و زود بیاید. غلام رفت و دیر آمد و انگور تنها آورد.
خواجه او را بسیار زد و گفت: چون تو را پی کاری می‌فرستم باید چند کار کنی و زود بیایی، نه آنکه پی چند کار می‌روی دیر بیایی و یک کار کنی.
غلام گفت: بچشم، از این به بعد.
بعد از چند روز اتفاقاً خواجه مریض شد و او را پی طبیب فرستاد. غلام رفت و زود برگشت و چند نفر همراه خود آورد.
خواجه گفت: این ها چه کسانند؟
گفت: تو با من گفتی چون پی کارت فرستم چند کار بکن و زود بیا. اکنون این طبیب است که جهت معالجه آورده ام، و این غسال است که اگر مردی غسلت دهد، و این آخوند است که بر تو نماز بخواند، و این تلقین خوان است، و این قبر کن است و این قرآن خوان!
(کشکول منتظری یزدی)

جواب دندان شکن به عمر و عاص

در بحار الانوار آمده:

روزی عمرو بن عاص به امام حسین علیه السلام  گفت: براى چيست كه ريش شما خاندان بنى هاشم از ريش ما بنى اميه پرپشت‏تر است!؟
امام حسين عليه السّلام (آيه 58 سوره اعراف را خواند كه ميفرمايد:)

وَ الْبَلَدُ الطَّيِّبُ يَخْرُجُ نَباتُهُ بِإِذْنِ رَبِّهِ وَ الَّذِي خَبُثَ لا يَخْرُجُ إِلَّا نَكِداً
يعنى: گياه شهر و زمين پاك و پاكيزه به اجازه خدا ميرويد. ولى آن مكانى كه خبيث باشد جز خار و خسك چيزى خارج نميكند!

معاويه متوجه عمرو عاص شد و گفت: تو را به آن حقى كه من بگردن تو دارم ساكت شو! زيرا اين حسين پسر على بن ابى طالب است!! 

(برگرفته ازکتاب : بحارالانوار جلد ۴۴ صفحه ۲۰۵)

نصفش را قبول کرد!

دکتر شریعتی از زندان 18ماهه به در آمده بود که روزی شهید بهشتی به ملاقات ایشان میروند و میبینند که آقا ترک سیگار نکرده که هیچ، به اصطلاح آتیش به آتیش میزنه تو ریه. میفرمایند: "دکتر! خیلی بیش از گذشته سیگار میکشی؛ برای سلامتیات خطر دارد!" ... که یکی از دوستان گفت: "بله، مرحوم همایون که از موسسین حسینیه ارشاد بود میگفت ما به دکتر گفتیم این سیگار و کبریت را بگذار کنار. دکتر از این سفارش ما نصفش را قبول کرد و کبریت را گذاشت کنار!"

تلخیصی از کتاب (دکتر شریعتی جست و جوگری در مسیر "شدن")

میخواهی سلطان باشی؟

روزی هارون الرشید خلیفه عباسی به بهلول گفت: آیا میخواهی سلطان باشی؟
بهلول فرمود: دوست نمیدارم.
خلیفه گفت: برای چه سلطنت نمیخواهی؟
بهلول گفت: برای اینکه من تا به حال به چشم خود، مرگ سه خلیفه را دیدهام ولی خلیفه تا به حال مرگ دو بهلول را ندیده است!

(دویست داستان، ص15)

کینه شتری

با اعرابیی گفتند: آیا شاد گردی که از اهل جنت باشی ولیکن انتقام خون خویش در نیابی؟
گفت: بلکه انتقام خون دریابم و عار از خود بگردانم و با فرعون در آتش در آیم!!

(پند ها، نکته ها، لطیفه ها - علی اکبری)

ما هستیم ...

نیمه شبی گذر ناصرالدین شاه و دو نفر از همراهانش به کاروانسرایی افتاد. در را محکم کوبیدند و کاروان سرادار بیدار شد.
داد زد کی هستی؟ مگه سر آوردی؟!
ناصرالدین شاه گفت: ما هستیم ... سلطان بن سلطان، خاقان بن خاقان، سلطان صاحبقران، شاهنشاه ایران، پادشاه ملک و رعیت، ناصرالدین شاه قاجار!
کاروان سرادار گفت: ما برای این همه آدم جا نداریم!

(لطیفه ها و داستان های حکیمانه، اکبرپور)

خانۀ درویش

جنازه ای را بر راهی می بردند. درویشی با پسر بر سر راه ایستاده بودند.
پسر از پدر پرسید که بابا در اینجا چیست؟
گفت: آدمی.
گفت: کجایش می برند؟
گفت: به جایی که نه خوردنی باشد و نه پوشیدنی، نه نان و نه هیزم، نه آتش، نه زر، نه سیم و نه بوریا و نه گلیم.
گفت: بابا مگر به خانۀ ما می برندش؟!

(لطیفه ها و داستان های حکیمانه، اکبرپور)

نماز با گیوه

درویشی گیوه در پای، نماز می گذارد. دزدی طمع در گیوه ی او بست.
گفت: با گیوه نماز نباشد.
درویش دریافت و گفت: اگر نماز نباشد گیوه باشد!

(لطیفه ها و داستان های حکیمانه، اکبرپور)

إن شاءالله

روزی جحی برای خرید درازگوشی به بازار مال فروشان رفت. مردی پیش آمدش و پرسید: کجا روی؟

گفت: به بازار تا درازگوشی بخرم.

گفتش بگو إن شاءالله ...

گفت: چه جای إن شاءالله باشد که خر در بازار و زر در کیسه من است.

چون به بازار در آمد، زرش بزدند و چون بازگشت، همان مردش برابر آمد و پرسیدش: از کجا می ایی؟

گفت: إن شاءالله از بازار، إن شاءالله زرم را بدزدیدند، إن شاءالله خری نخریدم و زیان دیدم و تهی دست به خانه باز می گردم إن شاءالله ... !!!

(لطیفه ها و داستان های حکیمانه، اکبرپور)

موعظه ابلیس

می گویند، روزی فرعون خوشه ای انگور در دست داشت و مشغول خوردن بود، در این هنگام ابلیس به نزد او آمد و گفت: آیا کسی هست که بتواند این خوشه ی انگور را به مروارید تبدیل کند؟ فرعون گفت: نه.
ابلیس به وسیله ی سحر و جادو آن خوشه ی انگور را به به خوشه ی مروارید تبدیل کرد.
فرعون تعجب کرد و گفت: واقعا که تو مردی اُستاد هستی!
ابلیس با شنیدن این جمله، سیلی محکمی بر گردن او زد و گفت:

مرا با این اُستادی به بندگی قبول نکردند، تو چگونه با این حماقت ادعای خدایی می کنی؟!

(جوامع الحکایات عوفی، به کوشش جعفر شعار، قسم اول، ص21)

سوال فقهی!

کسی از فقیهی پرسید: چون به نهر در آیم از برای غسل، کدام جانب نهر أفضل باشد که بایستم؟!
گفت: آن جانب که جامه است تا دزد نبرد!

وقت مناسب برای خوردن

طبیبی را پرسیدند: چه وقت برای خوردن خوب است؟
گفت: توانگر، آن وقتی که گرسنه گردد و فقیر، آن وقت که بیابد.

(پندها، نکته ها، لطیفه ها)

یک لحظه

روزی غلام آزمندی، خود را به پایین گلدستۀ مسجدی رساند، که اتفاقا بهلول بالایش رفته بود و مشغول مناجات بود.
غلام، به تصور اینکه آن صدا از آسمان می آید پرسید: خدایا هزار سال در نظر تو چقدر است؟
بهلول جواب داد: ای بندۀ من! حکم یک لحظه را دارد.
باز غلام پرسید: خدایا هزار دینار در نظر تو چقدر است؟
بهلول جواب داد: ای بندۀ من! حکم یک دینار را دارد.

غلام عرض کرد: پس یک دینار به من عطا فرما.
بهلول جواب داد: یک لحظه صبر کن.

(پندها نکته ها لطیفه ها)

تیراندازی متوکل عباسی

متوکل، خلیفۀ جبار عباسی در شکارگاه، تیری به طرف آهو انداخت، تیر او به خطا رفت و آهو گریخت.
وزیرش گفت: احسنت!
متوکل با عصبانیت پرسید: به من می گویی؟
وزیر گفت: نه به آهو!

(پندها نکته ها لطیفه ها)

بهشت مورد علاقه نادرشاه!

معروف است که نادر شاه، مرد جنگ و نبرد و در عین حال بی بهره از معارف و معتقدات دین بود.
روزی یکی از علما تبلیغ دین نموده و بهشت را برای او توصیف کرد.
نادر پرسید: آیا در بهشت، لذت پیروزی بر دشمن هست؟
عالم جواب داد: نه هرگز. در بهشت، دشمن و جنگ وجود ندارد.
نادر گفت: چنین بهشتی را نخواستیم!

(پندها نکته ها لطیفه ها -علی اکبری)

اگر جاودانه بود

روزی پادشاهی به وزیر خویش گفت: چه خوب است پادشاهی، اگر جاودانه باشد.
وزیر جواب داد: اگر جاودانه بود، نوبت به تو نمی رسید.

(پند ها نکته ها لطیفه ها - علی اکبری)

پادشاه و درویش

پادشاهی مرد درويشی را در مسير خود ديد و به او گفت: درويش! هيچ به ياد ما هستی؟
درويش جواب داد: بله، وقتی خدا را فراموش می‌كنم به ياد شما می‌افتم!

(گلستان، سعدی)

امروز مرا پیراهنی پوشان

فقیری تهی دست، خواجه ای ثروتمند را گفت: اگر من بر در سرای تو بمیرم، با من چه می کنی؟
خواجه گفت: تو را کفن کنم و به گور بسپارم!‏
فقیر گفت: امروز به زندگی، مرا پیراهنی پوشان، و چون بمیرم، بی کفن به خاک بسپار! ‏
خواجه بخندید و او را پیراهن بخشید.‏

‏(از لا به لای گفته ها، ص434)

مناظره فقیر و غنی

ثروتمندزاده اى را در كنار قبر پدرش نشسته بود و در كنار او هم فقيرزاده اى كه در كنار قبر پدرش بود. ثروتمندزاده با فقيرزاده مناظره مى كرد و مى گفت : صندوق گور پدرم سنگى است، و نوشته روى سنگ، رنگين است . مقبره اش از سنگ مرمر فرش شده و در ميان قبر، خشت فيروزه به كار رفته است ، ولى قبر پدر تو از مقدارى خشت خام و مشتى خاك ، درست شده ، اين كجا و آن كجا؟
فقيرزاده در پاسخ گفت : تا پدرت از زير آن سنگهاى سنگين بجنبد، پدر من به بهشت رسيده است!

(حكايتهاى گلستان سعدى به قلم روان، محمد محمدى اشتهاردى)

بهترین عبادت پادشاه!

شاه بى انصافى از پارسايى پرسيد: كدام عبادت، بهترين عبادتها است؟
پارسا گفت: خوابيدن هنگام ظهر براى تو بهترين عبادتهاست تا در آن هنگام به كسى آزار نرسانى!

(حكايتهاى گلستان سعدى به قلم روان، اشتهاردى)

بهلول و خوان طعام خلیفه

روزى هارون الرشيد از خوان طعام خود جهت بهلول غذائى فرستاد.
خادم، غذا را برداشت و‎ ‎پيش بهلول آورد. بهلول گفت ‏من نمى خورم ببر پیش سگهاى پشت حمام بينداز!
غلام‎ ‎عصبانى شد و گفت اى احمق! اين طعام ، مخصوص خليفه ‏است، اگر براى هر يك از اُمنا و‎ ‎وزراى دولت ميبردم بمن جايزه هم ميدادند، تو اين حرف را ميزنى و گستاخى به غذاى‎ ‎خليفه ميكنى؟!
بهلول گفت: آهسته سخن بگو كه اگر سگها هم بفهمند از خليفه است نخواهند‎ ‎خورد!

(مجمع النورين ، ص 77)

از که شکایت داری؟!

زنی از شوهرش انتقاد کرد که چرا هندوانه ی نرسیده گرفته ای؟
گفت: این شکایت از کیست؟
اگر از من است که نمی خواستم چنین بخرم. اگر از کشاورز است که او هم نمی خواسته چنین شود. و اگر از خداست برو استغفار کن!
(جشن عروسی، محمود اکبری)

زیر سایه الاغ!

درویشی زیر سایۀ الاغش استراحت می کرد. شاه از آنجا می گذشت، درویش را در حال استراحت دید.
به او گفت: ای مرد اینجا چه می کنی؟
درویش گفت: عمر شما دراز باد! زیر سایۀ شما زندگی می کنم!

(سایت aftab)

غرض ورزی

میان رئیس و خطیب دهی دشمنی بود. رئیس بمرد.
چون به خاکش سپردند خطیب را گفتند: تلقین او بگوی.
گفت: از بهر این کار، دیگری را بخواهید که او سخن من به غَــرَض می شنود!

(سایت aftab)

دنیای فانی، آخرت باقی

روزی نادرشاه با «سید هاشم خارکن» که از روحانیون بنام بود، در نجف ملاقات کرد.
نادر، خطاب به سید هاشم گفت: شما واقعا همت کرده اید که از دنیا گذشته اید.
سید هاشم با همان وقار و آرامش روحانی مخصوص به خود گفت: برعکس، شما همت کرده اید که از آخرت گذشته اید!

(شنیدنی ها،حسین صالح، ص49)

مراحل ازدواج

پدری به فرزندش گفت: بدان که ازدواج سه مرحله دارد:

اول: ماه عسل، که در آن تو صحبت می کنی و زنت گوش می دهد.
دوم: او صحبت می کند و تو گوش می کنی.
سوم: هنگامی که هر دو داد می زنید و همسایه ها، گوش می دهند.

(جشن عروسی، محمود اکبری)

شجاعت از دید بخیل

بخیلی را پرسیدند: شجاعترین مردم کیست؟
گفت: کسی که صدای دهان جمعی به گوشش رسد که نان او را می خورند و زهره اش آب نشود!

(ریاض الحکایات، ص 123)

مَثَل معاویه

امام علی علیه السلام در پیامی به معاویه فرمود:

شنیده ام از مال مسلمانان مسجد می سازی!
مَثـَل تو مثل زنی است که زنا می داد (و از درامد آن) انفاق می کرد!

(ریاض الحکایات،ص82)

تعداد دیوانگاه بصره

بهلول را گفتند: دیوانگان بصره را بشمار.

گفت: از شمار بیرون است. اگر گویید عاقلان را بشمارم که معدودند!

کلنگ قاضی

قلمی از قلمدان قاضی ای افتاد، شخصی که حضور داشت گفت: جناب قاضی کلنگ خود را بردارید!

قاضی گفت: مردک! این قلم است نه کلنگ. تو هنوز کلنگ و قلم را از هم باز نشناسی؟

گفت: هرچه هست، تو خانه ی مرا با آن ویران کردی!

(از لابه لای گفته ها، محمد جواد مهری، ص23-24)

روستایی دانا

یک خارجی تحصیلکرده به روستایی رفت و با مردی روستایی صحبت کرد و از جواب های او سخت تعجب نموده و گفت:
تو که سواد نداری، پس این جواب های خوب را از کجا می دانی؟
روستایی گفت: ما چون سواد نداریم، فکر می کنیم.