یک لحظه
روزی غلام آزمندی، خود را به پایین گلدستۀ مسجدی رساند، که اتفاقا بهلول بالایش رفته بود و مشغول مناجات بود.
غلام، به تصور اینکه آن صدا از آسمان می آید پرسید: خدایا هزار سال در نظر تو چقدر است؟
بهلول جواب داد: ای بندۀ من! حکم یک لحظه را دارد.
باز غلام پرسید: خدایا هزار دینار در نظر تو چقدر است؟
بهلول جواب داد: ای بندۀ من! حکم یک دینار را دارد.
غلام عرض کرد: پس یک دینار به من عطا فرما.
بهلول جواب داد: یک لحظه صبر کن.
غلام، به تصور اینکه آن صدا از آسمان می آید پرسید: خدایا هزار سال در نظر تو چقدر است؟
بهلول جواب داد: ای بندۀ من! حکم یک لحظه را دارد.
باز غلام پرسید: خدایا هزار دینار در نظر تو چقدر است؟
بهلول جواب داد: ای بندۀ من! حکم یک دینار را دارد.
غلام عرض کرد: پس یک دینار به من عطا فرما.
بهلول جواب داد: یک لحظه صبر کن.
(پندها نکته ها لطیفه ها)
+ نوشته شده در ۱۳۸۸/۰۵/۰۲ ساعت توسط حمید
|
-------- « سلام » --------