زبان حال نجاسات

شيخ ابوسعيد ابوالخير، با مريدان از جايى مى‏گذشت. چاه خانه‏اى را تخليه مى‏كردند. كارگران با مشك و خيك، نجاسات را از اعماق چاه بيرون مى‏كشيدند و در گوشه‏اى مى‏ريختند. شاگردان شيخ، خود را كنار مى‏كشيدند و لباس خود را جمع مى‏كردند كه مبادا، به نجاست آلوده شوند، و به سرعت از آن جا مى‏گريختند. ابوسعيد، آنان را صدا زد و گفت: بايستيد تا بگويم اين نجاسات، به زبان حال، با ما چه مى‏گويند. مى‏گويند:

(( ما همان طعام‏هاى خوشبو و خوش طعميم كه شما ديروز، ما را به قيمت‏هاى گزاف مى‏خريديد و از بهر ما جان و مال خود را نثار مى‏كرديد و هر سختى و مشقتى را در راه به دست آوردن ما تحمل مى‏كرديد. ما را كه طعام‏هايى خوش طعم و بو بوديم، به خانه هايتان آورديد و به يك شب كه با شما هم صحبت و هم نشين شديم، به رنگ و بوى شما در آمديم. حال از ما مى‏گريزيد؟! بر ما است كه از شما بگريزيم.))

از شیطان آسوده مباش

حاج امام قلی نخجوانی (استاد معارف مرحوم سید حسن آقا قاضی والد مرحوم حاج میرزا علی آقا قاضی) گوید:

پس از آنکه به سن پیری و کهولت رسیدم، شیطان را دیدم که هر دوی ما در بالای کوهی ایستاده ایم. من دست خود را بر محاسن خود گذارده و به او گفتم: مرا سن پیری و کهولت فرا گرفته، اگر ممکن است از من در گذر. شیطان گفت: این طرف را نگاه کن ... وقتی نظر کردم، دره ای را بسیار عمیق دیدم که از شدت خوف و هراس، عقل انسان مبهوت می ماند.

شیطان گفت: در دل من رحم و مروت و مِهر قرار نگرفته. اگر چنگال من بر تو بند گردد، جای تو در ته این دره خواهد بود که تماشا می کنی.

(رساله لبّ اللباب، علامه حسینی طهرانی)

نکته ی نابی از قرآن

بعد از آنکه فرعون هلاک شد، حق تعالی با کلیمش [موسی] علیه السلام بنای مواعده گذاشت. چنانکه از  [ آیات] کریمه 50 و 51 بقره مستفاد است. قوله تعالی:

و اذ فرقنا بکم البحر فانجیناکم و اغرقنا آل فرعون و انتم تنظرون و اذ واعدنا موسی اربعین لیلة

پس: تا فرعونِ نفس را نکشتی، از اربعینِ کلیمی، لوحی بر موسیِ روح، لائح نخواهد شد.

(هزار و یک نکته، علامه حسن زاده آملی - نکته 496)

طعنه استاد

علامه طباطبایی (رحمة الله علیه) می فرمودند:

مرحوم قاضی (استاد علامه) نمی پذیرفتند که کسی از ایشان عکس بگیرد، تا آنکه مجبور شدند برای داد و ستدی از خود عکس بیاندازند (زیرا می بایست عکسی روی شناسنامه ایشان می بود).
روزی [علاقه مندان]، پس از درس مرحوم قاضی، شماری از همان عکس را که برای شناسنامه انداخته بودند، آوردند تا میان شاگردان پخش کنند و شاگردان برای گرفتن عکس ها، از یکدیگر پیشی می گرفتند و هر کس عکس را از دیگری می ربود!
شلوغ که شد، آقا فرمودند:

"شما اصلا عقل ندارید! من خودم اینجا نشسته ام، شما سر عکس دعوا می کنید؟!"

علامه طباطبایی افزودند: ما هم یکی از آنان بودیم که در آن جلسه عکس می خواست!

(ز مهر افروخته، سید علی تهرانی)

نکته هایی از طوفان نوح

شخصى از حضرت رضا (عليه السلام) پرسيد: چرا در زمان حضرت نوح (عليه السلام) همه مردم حتى كودكان و افراد بى گناه غرق شدند؟!
امام رضا (عليه السلام) در پاسخ فرمود: در اين بلاى بزرگ كودكى وجود نداشت زيرا خداوند چهل سال قبل از طوفان، زن و مرد آنها را عقيم و نازا كرده بود، بنابراين آنان كه غرق شدند، كودك نبودند و خداوند بى گناهان را عذاب نمى كند.
اما در مورد بقيه مردم (بى تفاوت ها) .. از اين رو غرق شدند كه به تكذيب تكذيب كنندگان راضى بودند:

و من غاب عن امر فرضى به كان كمن شهد ... و كسى كه در مورد موضوعى، غايب بود، ولى (وقتى شنيد) به آن راضى شد، مانند كسى است كه در اصل جريان حاضر بوده.

پند دزد

گويند ابوحامد محمد غزالى آن چه را فرا مى گرفت در دفترها مى نوشت. وقتى (زمانی) با كاروانى در سفر بود و نوشته ها را يك جا بسته با خود برداشت ... در راه گرفتار راهزنان شدند.
غزالى رو به آنان كرد و به التماس گفت: اين بسته را از من نگيريد ديگر هر چه دارم از آن شما.
دزدان را طمع زيادت شد، آن را گشودند و جز دفترهاى نوشته چيزى نيافتند.
دزدى پرسيد كه اين ها چيست؟ چون غزالى وى را به آنها آگاهى داد، دزد راهزن گفت:

علمى را كه دزد ببرد به چه كار آيد!

اين سخن دزد، در غزالى اثرى عميق گذاشت و گفت: پندى به از اين از كسى نشنيدم و ديگر در پى آن شد كه علم را در دفتر جان بنگارد.

آرى بهترين دفتر دانش و صندوق علوم براى انسان گوهر جان و گنجينۀ سينۀ او است. بايد دانش را در جان جاى داد و بذر معارف و علوم را در مزرعۀ دل به بار آورد كه از هر گزند و آسيبى دور، و دارايى واقعى آدمى است.  (علامه حسن زاده آملی)

درس گرفتن از کبوتر

جناب آخوند ملا حسينقلى همدانی بعد از بيست و دو سال سير و سلوك، نتيجه گرفت و به مقصود رسيد و خود آن جناب گفت:

 در عدم وصول به مراد، سخت گرفته بودم تا روزى در نجف در جايى (گويا در گوشه ايوانى ) نشسته بودم ، ديدم كبوترى بر زمين نشست و پاره نانى بسيار خشكيده را به منقار گرفت و هر چه نوك ميزد خورد نمى شد، پرواز كرد و برفت و نان را ترك گفت. پس از چندى بازگشت به سراغ آن تكه نان آمد، باز چند بار آن را نوك زد و شكسته نشد، باز برگشت و بعد از چندى آمد و بالاخره آن تكه نان را با منقارش خرد كرد و بخورد.
از اين عمل كبوتر ملهم شدم كه اراده و همت مى بايد.

وصف خدا

از هشام بن سالم روايت شده است كه:
نزد امام صادق عليه السلام رفتم، به من فرمود: آيا مى توانى خدا را وصف كنى؟
گفتم : آرى!
فرمود: وصف كن!
گفتم: او شنوا و بيناست.
فرمود: اين صفتى است كه مخلوقات نيز در آن شريكند.
گفتم: چگونه او را وصف كنم؟
فرمود: او نور بدون ظلمت و حيات بدون مرگ و علم بدون جهل و حق بدون باطل است.
پس از نزد آن حضرت بيرون آمدم در حالى كه داناترين مردم به توحيد بودم. 

مکاشفه دم مرگ

نقل است که "سهل بن عبد ا... مَروَری" همه روز به درس "عبد ا... مبارک" می آمد. روزی بیرون آمد و گفت: دیگر به درس تو نخواهم آمد، که کنیزکان تو بر بام آمدند و مرا بر خود خواندند و گفتند: "سهل من...سهل من" . چرا ایشان را ادب نکنی؟!
عبد ا... مبارک به اصحاب خود گفت: حاضر باشید تا نماز (میت) بر سهل کنید ... در حال، سهل وفات کرد. بر وی نماز کردند.
پس گفتند: یا شیخ! تو را چون معلوم شد؟
گفت: آن حوران خلد بودند که او را می خواندند و من هیچ کنیزک ندارم.

(تذکرة الاولیاء، عطار نیشابوری)

* توضیح: این بنده خدا (سهل) نزدیک وفاتش بوده و چشم برزخی اش باز شده بوده و در این حال حورالعینی را که برای او بودند دیده است که او را به خود می خوانده اند ... اما او فکر کرده که کنیزکان عبدا... دارند بی اخلاقی می کنن و اون رو مورد خطاب قرار میدن.

آتشی در دل

به حضرت داوود (علیه السلام) وحی آمد: ای داوود خانه را پاک گردان تا بر تو مهمان آیم.
عرض کرد: خدایا، آن خانه کدام است که لیاقت پذیرایی تو را دارد؟
خداوند فرمود: دل بندۀ مؤمن.
عرض کرد: ای دانای توانا، چگونه پاک گردانم؟
خداوند فرمود: آتش عشق در او زن تا هرچه غیر ماست سوخته گردد.

رسم عاشق نیست با یک دل دو دلبر داشتن .................. یا ز جــانان یا ز جــان بایــد کــه دل بـرداشــتن

(پندها نکته ها لطیفه ها، علی اکبری)

سخن لغو

امیرالمؤمنین، امام علی علیه السلام:

کُلُّ قَولٍ لیسَ للهِ فیهِ ذکرٌ فَلَغوٌ
هر سخنی که در آن یاد خدا نباشد، لغو و بیهوده است.

(کنز الفوائد، 83:2)

تفاوت های فلسفه و عرفان

"فلسفه" حرف می آورد و "عرفان" سکوت.
آن عقل را بال و پر می دهد و این عقل را بال و پر می کند.
آن نور است و این نار.
آن درسی بود و این در سینه.
از آن دلشاد شوی و از این دلدار.
از آن خدا جو شوی و از این خدا خو.
آن به خدا کشاند و این به خدا رساند.
آن راه است و این مقصد.
آن شجر است و این ثمر.
آن فخر است و این فقر.
آن کجا و این کجا!

(هزار و یک نکته، علامه حسن زاده آملی)

500 سال پس از مرگ

عارفی از عرفاء هند به نام شیخ ولی الله دهلوی در کتاب خود به نام هَمَعات چنین گوید:

به من آگاهانیدند که فراغ از آثار نشأۀ مادّیه پس از گذشت پانصد سال از عبور عالم ماده و مرگ صورت میگیرد، و این مدت مطابق با نصف روز از ایام ربوبی است، لِقَولِهِ عَزَّ مِن قائِل:

وَ إنَّ یَوماً عندَ ربِّکَ کألفِ سَنَةٍ ممّا تَعدّونَ (حج/47)
و حقا یک روز نزد پروردگار تو مانند هزار سال از سال هایی است که شما می شمارید.

(رساله لبّ اللباب، علامه حسینی طهرانی)

* یعنی: آثار دنیای مادی تا پانصد سال پس از مرگ بر روی انسان باقی می ماند تا از بین برود و این پانصد سال برابر با نصف روز از روزهای آن جهان است ...

مست بوی تو

خدای را بندگانند که اگر بهشت با همه زینت ها بر ایشان عرضه کنند، ایشان از بهشت همان فریاد کنند که دوزخیان از دوزخ. (بایزید بسطامی)

(تذکرة الاولیاء، عطار نیشابوری)
در آن نــفس کـه بـــميرم در آرزوی تـــو باشـم           بدان امــيد دهـم جـان که خـاک کوی تو باشم
به وقـت صبح قـيامــت کـه سـر ز خـاک بر آرم           به گفتگوی تو خيزم به جـست و جوی تو باشم
به مـجمـعی که در آيـند شاهــدان دو عـــالـم           نـظر به ســـوی تـــو دارم غــــلام روی تو باشم
حـديـث روضـــه نــگـويــم گـل بـهـشت نبـــويم           جمـال حـــور نـــجويـــم دوان به سوی تو باشم
بـه خـوابگاه عـدم گر هــزار ســـال بخــســبم           به خواب عافـيت آن گه بــه بوی مـوی تو باشم
مـی بهــشت نـنـوشم ز جـام سـاقي رضــوان           مرا به باده چه حاجت که مسـت بوی تو باشم
هــزار باديـه ســـهل اســت با وجــود تــو رفتن          اگر خــلاف کــنــم ســــعديا بـه سـوی تو باشم

(سعدی)

غیر از تو را نمی خواهم

هارون الرشيد روز عيد قربان همه كنيزان و غلامان را جمع مى نمود و خلعت هاى گران بها تهيه مى نمود و كيسه هاى دِرهم و دينار حاضر مى نمود و به آنان مى گفت: هر كه هر چه را دوست دارد اختيار كند.
روزى كنيزی پيش آمد و دست بر سر هارون گذاشت در حاليكه همه كنيزان و غلامان به گردآورى درهم و دينار بودند.
هارون گفت: چرا نمى روى مانند ديگران چيزى برگيرى ؟
كنيز گفت: من غير از شما را دوست ندارم و چيزى غير از شما را نمى خواهم .
هارون گفت: اى كنيز! من و سلطنتم از براى تو باد. (و آنگاه آزادش ساخت و همه را در فرمان وى درآورد).

(نمونه معارف اسلام: ج 4، ص 122)

جواب به نکیر و منکر

نقل است که مریدی، شیخ (بایزید) را به خواب دید. گفت: از منکر و نکیر، چون جستی؟ گفت: چون آن عزیزان از من پرسیدند، گفتم: شما را از این سوال، مقصود بر نیاید، به جهت آنکه اگر گویم خدای من اوست، این سخن از من هیچ نبُوَد. لیکن باز گردید و از او بپرسید که من او را کیم؟ آنچه او گوید، آن بُوَد که اگر من صد بار گویم خداوندم اوست، تا او مرا بنده خود نداند، فایده نبُود.

(تذکرة الاولیاء، عطار)

سرباز شجاع

اسکندر در جنگی میان لشگرش سربازی دید که بر اسبی لاغر و اعرج سوار است. سرزنشش نمود و گفت: شرم نداری با این اسب به معرکه آمده ای؟
سرباز خندید ... اسکندر تعجب نمود و گفت: من به تو عتاب می کنم و تو می خندی؟!
سرباز گفت: تعجب از پادشاه است ... اسکندر پرسید: چرا؟
سرباز گفت: من بر اسبی سوارم که هرگز نمی توانم با آن (از جنگ) بگریزم اما تو بر اسبی سواری که با آن فرار برایت میسر است.
اسکندر از این جواب خجالت کشید و به سرباز انعام داد.

(سایت: www.aftab.ir)

با امیرالمومنین (علیه السلام) گفتند: تو مردی مجربی و در روز جنگ سوار بر قاطر شوی و اگر بر اسب باشی بهتر است.
فرمود: من از کسی که حمله می کند فرار نمی کنم و به کسی که فرار می کند حمله نمی کنم.

(پندها، نکته ها، لطیفه ها - علی اکبری)

دروغ مصلحت آمیز

پادشاهی را شنیدم به کشتن اسیری اشارت کرد.
بیچاره در حالت نومیدی ملک را دشنام دادن گرفت و سقط گفتن ، که گفته اند هر که دست از جان بشوید هرچه در دل دارد بگوید.
ملک پرسید: چه می گوید؟
یکی از وزرای نیک محضر گفت: ای خداوند ... همی گوید: والکاظمین الغیظ و العافین عن الناس.
ملک را رحمت آمد و از سر خون او در گذشت.
وزیر دیگر که بر ضد او بود گفت: ابنای جنس ما را نشاید در حضرت پادشاهان جز به راستی سخن گفتن. این ملک را دشنام داد و ناسزا گفت.
ملک روی ازین سخن درهم آورد و گفت: مرا آن دروغ پسندیده تر آمد از این راست که تو گفتی. که روی آن در مصلحتی بود و بنای این بر خبثتی و خردمندان گفته اند: دروغی مصلحت آمیز به از راستی فتنه انگیز.

(منبع: وبلاگ "نسیم حکمت")

شکر مصیبت

سعدی می گوید: پارسایی را دیدم در کنار دریا که زخم پلنگ داشت و به هیچ دارو به نمیشد. مدت ها در آن رنجور بود و شکر خدای عزوجلّ، علی الدّوام گفتی.
پرسیدندش که شکر چه می گویی؟
گفت: شکر آنکه به مصیبتی گرفتارم نه به معصیتی.

(گلستان سعدی)

مورچه عاشق

نقل شده كه حضرت داوود عليه السلام در حال عبور از بيابانى مورچه اى را ديد که مرتب كارش اين است كه از تپه اى خاك برمى دارد و به جاى ديگرى مى ريزد.
حضرت داوود از خداوند خواست كه از راز اين كار آگاه شود ...
مورچه به سخن آمد كه: معشوقى دارم كه شرط و ميل خود را آوردن تمام خاكهاى آن تپه در اين محل قرار داده است!
حضرت فرمود: با اين جثّه كوچك، تو تا كى مى توانى خاكهاى اين تلّ بزرگ را به محل مورد نظر منتقل كنى ، و آيا عمر تو كفايت خواهد كرد؟!
مورچه گفت: همه ی اينها را مى دانم ولى خوشم که اگر در راه اين كار بميرم به عشق محبوبم مرده ام!
در اينجا حضرت داوود عليه السلام منقلب شد و فهميد اين جريان درسى است براى او.

(كيمياى محبت :ص 62)

طریق قرب

بایزید گفت: یکبار به درگاه او مناجات کردم و گفتم: "کَیفَ الوصولُ الیکَ" ... (چگونه می توان به تو رسید؟) ... ندایی شنیدم که: ای بایزید، طَلَّق نَفسَکَ ثَلاثاً ثمَّ قل الله ... نخست «خود» را سه طلاقه کن و آنگه حدیث ما گوی.

(تذکرة الاولیاء، عطار نیشابوری)

هزار هزار آدم و جهان

جابر بن يزيد گويد: از امام باقر (علیه السلام) در باره آيه:

أَ فَعَيِينا بِالْخَلْقِ الْأَوَّلِ بَلْ هُمْ فِي لَبْسٍ مِنْ خَلْقٍ جَدِيد (ق/15)
آيا ما از آفرينش نخست ناتوان شديم؟ بلكه آنان در آفرينش نوى هستند.

پرسيدم، حضرت فرمود: اى جابر! تأويل آيه اين است كه خداوند متعال آنگاه كه اين آفريدگان و اين جهان را نابود ساخته و بهشتيان را در بهشت و دوزخيان را در دوزخ جاى دهد، جهان ديگرى غير از اين جهان را از نو پديد مى‏آورد، بدون نر و ماده، تا او را پرستيده و يگانه دانند و به آنان زمينى غير از اين زمين مى‏آفريند كه در آن استقرار يافته و آسمان ديگرى كه بر آنان سايه افكند. شايد تو بر اين باورى كه خداوند تنها اين جهان را آفريده و به جز شما بشرى را نيافريده است؟ آرى به خدا سوگند! به طور حتم خداوند متعال هزار هزار جهان و هزار هزار آدم آفريده كه تو در پايان اين جهان‏ها و آن آدميان هستى.

(خصال-ترجمه جعفرى، ج‏2، 511)