کلید گنج مقصود

سـحـر بــا بـاد مـیگفـتم حـدیــث آرزو مـنـدی ........... خـطاب آمـد که واثـق شـو به الـطاف خداوندی
دعای صبح و آه شب، کلید گنج مقصود است ........... بـدین راه و روش مـیرو کـه بــا دلـدار پـیونـدی

(حافظ شیرازی)

چرا خلق را آفرید؟

از شیخ ابوسعید ابوالخیر پرسیدند: خداوند چرا خلق را آفرید؟

فرمود:
نـعمتش زیاد بود، نعمتخوار میخواست.
رحمتش زیاد بود، گــنهکـــار میخواست.
قـدرتش زیاد بود، نظـارهگـــر میخواست!

(نشان از بی نشان ها، 28/2)

تنها همان باقی ماند

جنید بغدادی را پس از مرگش به خواب دیدند و از او پرسیدند که: پروردگارت با تو چه کرد؟
گفت: آن اشارات پرید، عبارات نابود شد و دانش ها از یاد رفت، و آن رسمها به کهنگی گرایید و جز چند رکعت نمازی که در دل شب خواندم، سودمند نیفتاد.

(کشکول شیخ بهایی، ص 111، ترجمه عزیزالله کاسب)

من او را دوست دارم

پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) خطاب به خداوند عزوجل عرض کرد:
پروردگارا! دوست داشتم میدانستم کدام بنده ات را دوست میداری تا دوستش بدارم؟
خداوند فرمود: هرگاه دیدی بندهای "بسیار ذکر مرا میگوید (یکثُر ذکری)"، پس من اجازهی این کار را دادهام و من او را دوست دارم.

(بحارالانوار 160/93)

میخواهی سلطان باشی؟

روزی هارون الرشید خلیفه عباسی به بهلول گفت: آیا میخواهی سلطان باشی؟
بهلول فرمود: دوست نمیدارم.
خلیفه گفت: برای چه سلطنت نمیخواهی؟
بهلول گفت: برای اینکه من تا به حال به چشم خود، مرگ سه خلیفه را دیدهام ولی خلیفه تا به حال مرگ دو بهلول را ندیده است!

(دویست داستان، ص15)

مـژدهی دلـدار

ای صبا، نکهتی از خـاک ره یـار بیار ........... ببـر انــدوه دل و مــژدهی دلـــدار بیار

نکـــتـهی روحفــزا از دهــن یــــار بگو ........... نامهی خوشخبر از عالم اسرار بیار

 (حافظ)

سیمای عالم

پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) فرمودند:

نگریستن به سیمای عالم، عبادتست. سپس فرمودند: و او عالمیست که چون به او بنگری تو را به یاد آخرت اندازد، و اگر خلاف این باشد، نگریستن به او فتنه است.

(کشکول شیخ بهایی، ص 177)

محب را جدای از محبوب مپندار

شخصی اویس قرنی را در کشور یمن دید و گفت: با آنکه حبیب خدا بوی محبت تو را در مدینه استشمام فرمود، چطور از فیض حضورش محروم ماندهای؟
فرمود: محب را از محبوب خود جدا مدان، و بُعد ظاهر را حاجب قرب معنوی مپندار. توئی که پیامبر را درک کردی، هیچ میدانی کدام دندان پیامبر شکسته شد؟
گفت: نه.
فرمود: دندان ثنایش شکسته شد. چون همان روز که دندان پیامبر شکست، دندان ثنای من درد کرد و بیافتاد.

(ریاض المحبین، ص 139)

باقیات الصالحات

پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) فرمود:

روزی عیسی علیه السلام به سر قبری رسید که صاحبش معذّب بود. پس از یک سال، دوباره به سر آن قبر آمد، دید که صاحبش معذب نیست. عرض کرد: خداوندا، سال گذشته بر این قبر عبور کردم، دیدم صاحبش معذب است ولی امسال که آمدم، میبینم که معذب نیست، علت این کار چیست؟
خداوند به حضرت عیسی علیه السلام وحی فرمود: ای روح الله! فرزند این شخص بالغ شده و راه صالح را گرفت (یا راهی را برای مردم اصلاح کرد) و به یتیمی جا داد. من به خاطر عمل فرزندش، از گناه این شخص صرفنظر کردم.

(کلیات حدیث قدسی، ص 229)

نماز را بر میگزیدم

شیخ بهایی در کتاب کشکول گوید:

یکی از اصحابِ حال، روزی به یارانش میگفت: اگر بین ورود به بهشت و گزاردن دو رکعت نماز مخیر میشدم، گذاردن دو رکعت نماز را بر میگزیدم!
یارانش گفتند: چگونه؟
فرمود: زیرا که در بهشت به حظّ خود مشغول، و در گذاردن دو رکعت نماز، به پروردگار خویش مشغول خواهم شد.

مثل شوقت به آب ...

بعضی از راویان احادیث، از ائمه سوال کردند: ما دوست داریم که شما را به خواب ببینیم.
امام (علیه السلام) فرمودند: آب نیاشام!
آن شخص آب نمی خورد و در خواب، خواب آب میدید. خدمت امام این قضیه را نقل کرد که هر وقت می خوابم، خواب آب می بینم.

امام فرمودند: اگر می خواهی ما را در خواب ببینی، باید شایق ما باشی، مثل شوقت به سوی آب در وقت عطش.


(خزینة الجواهر، ص 342)

تا که انسـانت کنند

بـندگی کن تا که سلطانت کنند ............. در بســاط قــرب مـهمــانت کنند

خـوی حیوانی سـزاوار تو نیست ............. ترک خو کن تا که انسـانت کنند

(به نقل از جوهری صاحب خزائن الاسرار)

نور وضو

وقتی مریدی از مریدان شیخ ابوسعید ابوالخیر وضو ساخته بود، در خلوت خانه نوری در نظرش آمد. نعرهای بزد و بیرون دوید و گفت:خدای را بدیدم.
شیخ احوال را دانست و فرمود: ای کارنادیده! آن نور وضوی تو بود، تو کجا هنوز و آن حضرت کجا.

(مرصاد العباد، ص300)

فقیر، مریض، غریب

خداوند به حضرت موسی علیه السلام وحی کرد:

ای موسی ..
فقیر کسی است که مانند من کـفیلی نداشته باشد.
مریض کسی است که چون من طبیبی نداشته باشد.
غریب کسی است که مثل من مونسی (حبیبی) نداشته باشد.

(کلیات حدیث قدسی، ص 145)

سینه پر اسرار

روزی جابربن یزید جُعفی به امام باقر علیه السلام عرض کرد:
بر من باری عظیم از اسرار و احادیث خود بار نموده و فرمودید: هرگز یکی از آن ها را نگویم. گاه میبینم که آن اسرار در سینهی من بهجوش میآید و حالتی شبیه به جنون به من دست میدهد.
امام فرمودند: هرگاه تو را این حالت دست داد، به صحرا بیرون رو، سر در چاه کن و بگو: حدیث کرد مرا محمدبنعلی (یعنی خود امام باقر) و مطالب را بیان کن تا سینهات آرام بگیرد.

نوشتهاند، جابر قریب هفتادهزار حدیث فقط از امام باقر علیه السلام حفظ داشته و مأمور به گفتن همهی آنها نبوده است.

(منتهی الامال، 2/99)

محبت و محنت

شبلی گوید: وقتی به دهی از دهات شام رسیدم، مردی را دیدم نشسته و سر در پیش افکنده، بیخود سخن میگفت و مردم بسیار گرد وی در آمده بودند. پرسیدم حال این مرد چیست؟ گفتند: این مرد دیوانه است. پیش وی رفتم و سلام کردم. جواب سلام مرا داد و گفت:

ای شبلی! اگر خواهی سلامت یابی، گرد کوی محبت مگرد، تا رقم دیوانگی بر تو نکشند، و این قدم اول است. هر چند که ما در محبت میافزاییم وی در محنت میافزاید.

(تفسیر حدائق الحقایق، ص462)

این چرا نویسی؟

پدر ابوسعید ابوالخیر، از دوستداران سلطان محمود غزنوی خانهای ساخته و همهی دیوارهای آن را صورت سلطان محمود و لشگریان و فیلان او نگاشته بود.
شیخ طفل بود. گفت: پدر! از برای من خانهای بگیر. چون خانه آماده شد، ابوسعید همهی آن خانه را «الله» نوشت.
پدرش گفت: این چرا نویسی؟
گفت: تو نام سلطان خویش مینویسی و من نام سلطان خویش.
(تذکرة الاولیاء، عطار)

تمثیل حال و مقام

مولانا در مثنوی میگوید:

«حال» در مثل مانند جلوهی عروس زیبا رخسار است و «مقام» در مثل، خلوت کردن با عروس است. جلوهی عروس را جمعی میبینند و این «حال» است، ولی خلوت کردن با عروس مخصوص داماد است و این «مقام» است. عروس در حقیقت تنها برای داماد، بیحجاب ظهور کند.

جلوهی عام را عموم میبینند، ولی جلوهی خاص و خلوت، مخصوص داماد است. سالکین اهل مقام، محرمِ عروس حقیقتاند و سلّاک اصحابِ حال، تنها جلواتی از او ببینند. در میان سالکان، بسیاری اهل حال هستند ولی اهل مقام در میان آنان اندکند.

هست بسیار اهل حال از صوفیان .......... نادر است اهل مقام اندر میان

(هزار و یک تحفه، سید علیاکبر صداقت)

تاثیر غذا بر عبادت

مرحوم آیت الله کوهستانی به طور اشتراکی، یک دستگاه آسیاب آبی سنتی موروثی داشتند که از درآمد آن، زندگی ایشان و طلاب اداره میشد. به آسیابان سفارش میکردند که «سهم من همیشه از مزدِ آردِ گندمِ افرادِ معمولی و مستضعف باشد». در ماه رجبی ایشان میبیند که از عبادت لذت نمیبرد، پس به فکر فرو میرود تا علت را بیابد. ابتدا از اهل خانواده میپرسد: شما از آرد قرضی یا وقفی یا از سهم امام استفاده کردهاید؟
میگویند: نه. پس به سراغ آسیابان میرود و میگوید: چند روز قبل آرد چه کسی را (به عنوان مزد آسیاب) برای ما فرستادی؟
میگوید: شخصی پولدار و ظاهرا بهائی بود و گندمش خوب بود، آردش را برای شما فرستادم.
تا این جمله را گفت، ایشان چهرهاش تغییر کرد و با عصبانیت فرمود:

مؤمن! ما را از فضیلت ماه رجب محروم کردی.

(بر قله پارسایی، ص 113)

برای خود هم قرار ندادم

یکی از پیامبران عرض کرد: پروردگارا، زبان مردم را از من بازدار که در بارهام حرف نزنند.
خداوند به او وحی کرد که این چیزیست که برای خویش قرار ندادم (و به من حرف های بسیار نامربوط و اعتراض آمیز میزنند)، چگونه برای تو قرار دهم؟!

(کشکول شیخ بهایی، ص37)

یک لحظه بیاسای

نقل است که مالک دینار همه شب بیدار بودی. دختری داشت، شبی گفت: ای پدر! آخر یک لحظه بیاسای.
گفت: ای فرزند! پدرت از شبیخون قهر می ترسد، و نیز از آن می ترسد که مبادا دولتی روی به من نهد و مرا خفته یابد.

(تذکرة الاولیاء، عطار)

اگر دانشمندی ...

شمس تبریزی فرمود: یک نفر دانشمند بود برای برادرش که قوم تتار او را کشتند می گریست.
گفتم: اگر دانش داری، دانی که تتار او را به زخم شمشیر، زندهی ابدی کرد.

(مقالات شمس، ص10)

سگان بلخ هم این کنند

چون شقیق بلخی به مکه رفت و ابراهیم ادهم او را دید، شقیق گفت: ای ابراهیم، چه میکنی در کار معاش؟
گفت: اگر چیزی رسد شکر کنم و اگر نرسد صبر کنم.
شقیق فرمود: سگان بلخ هم این کنند که چون یابند مراعات کنند و دم بجنبانند و اگر نیابند صبر کنند!
ابراهیم گفت: پس شما چگونه کنی؟
فرمود: اگر ما را چیزی رسد ایثار کنیم و اگر نرسد شکر کنیم.
ابراهیم برخاست و سر شقیق را بوسید و گفت: والله تو استادی.

(تذکرة الاولیاء، عطار)

کعبۀ ظاهر و باطن

خواجه عبدالله انصاری گوید:

بدانکه خدای تعالی
در ظاهر، کعبه ای بنا کرده که از سنگ و گل است و در باطن کعبه ای ساخته که از جان و دل است.
آن کعبه، ساختهی ابراهیم خلیل است، و این کعبه، بنا کردهی رب جلیل است.
آن کعبه، منظور نظر مؤمنان است، و این کعبه، نظرگاه خداوند رحمان است.
آن کعبهی حجاز است و این کعبهی راز است.
آن کعبه انصاف خلایق است و این کعبه عطای حضرت خالق است.
آنجا چاه زمزم است و اینجا آه دمادم.
آنجا مروه و عرفات است و اینجا محل نور ذات.
حضرت محمد (صلی الله علیه و آله) آن کعبه را از بتان پاک کرد، تو این کعبه را از اصنام هوی و هوس پاک گردان.

(مقالات خواجه عبدالله انصاری، باب چهارم)

از پیراهن یوسف فهمیدم

جنید بغدادی گفت: روزی به حضور شیخ سری سقطی (استادم) در آمدم. مردی را دیدم نزد وی از هوش رفته است. از حال وی پرسیدم.
گفت: آیتی از کلام حق شنیده و سرّی از اسرار آن آیۀ قرآن بر وی مکشوف گشته و از این جهت هوش در او زائل شده است.
جنید گوید گفتم: همان آیه را بر او بخوانند.
چون خواندند به هوش امد. شیخ سری سقطی از من پرسید: این علم به تو از کجا رسیده است؟

گفتم ای شیخ، موجب رفتن نور دیدهی یعقوب، دیدن پیراهن خون آلود بود، باز سبب آمدن نور چشم، دیدن همان پیراهن یوسف بود.

(رنگارنگ 106/2)

از رو بخوان

اسحاق گوید: به امام صادق (علیه السلام) عرض کردم:

قربانت گردم، من قرآن را حفظ کردم. آیا آن را از حفظ بخوانم بهتر است یا از روی آن؟
امام فرمودند: قرآن را بخوان و نگاه به آن کن. از رو بخوانی بهتر است، مگر نمی دانی نگاه کردن در قرآن، عبادت است؟
(اصول کافی 417/4)

من ربک؟

پیری فوت کرد. یکی از مریدانش او را در خواب دید و از حالش در قبر جویا شد که چه بر تو گذشت و در جوابِ "من ربُّک ... کیست خدایت؟" چه گفتی؟
گفت: از من پرسیدند خدایت کیست، خود را به خدایم سپردم و در جواب گفتم:

من خانه ام را عوض کردم نه خدایم.

(داستان عارفان، ص99)

اگر دزد شیطان بود

روزی شخصی بر سهل بن عبد الله تستری وارد شد و گفت: دزدی داخل خانه من شده و متاع مرا بدزدید و برد.
در جواب فرمود: شکر خدای را بجای آور، چون اگر دزد که شیطان است داخل قلب تو می شد و توحید را از دل تو می برد آنوقت چه می کردی؟

(رنگارنگ 155/2)

نیاز

با صـــنع تو هر مــورچــه رازی دارد ............ با شوق تو هر سوخته سازی دارد

ای خالق ذوالـجلال، نـومـید مــکـن ............ آن را کـه به درگـهـت نیـــازی دارد

(خواجه عبدالله انصاری)

خرقه، آتش دل است

جنید بغدادی عارف معتدل بوده .. او در زمرهی علما و فقها بوده و حتی لباس اهل تصوف به تن نمیکرد. به او گفتند: به خاطر یاران هم که هست خرقه (لباس اهل تصوف) بپوش.
گفت: اگر میدانستم از لباس کاری ساخته است، از آهن گداخته جامه میساختم، اما ندای حقیقت این است که از خرقه کاری ساخته نیست. خرقه، آتش دل است.

(علوم اسلامی، شهید مطهری، بحث عرفان، ص102)

حالت برزخی زن بی حجاب

یکی از شاگردان شیخ رجبعلی خیاط (رحمة الله علیه) بنام آقا سید می گفت:

هنگام بیرون آمدن از در حیاط، ابتدا ایشان خارج می شد و من هم بدنبال او می رفتم. روزی زنی آرایش کرده و بدون حجاب و گیسو فرو هشته از آنجا می گذشت.
جناب شیخ به من فرمود: نگاه کن (یعنی باطن این زن را ببین).
با تصرف شیخ نگاه کردم ... دیدم زمین مانند مس گداخته است و همان زن بدون پوشش ایستاده، و از تار موی او، آثار ناپاکی شهوت میریزد و شعله ور می شود، مانند قطرات بنزین که بر روی آتش بریزد.

وقتی چنین دیدم، جناب شیخ فرمود: روح این زن را به اندازۀ هزار آدم جهنمی عذاب می کنند.


(خاطرات جناب شیخ، ص148)

دريا باش تا ...

مردى پيش بايزيد بسطامى آمد و گفت:
چرا هجرت نكنى و از شهرى به شهرى نروى تا خلق را فايده دهى و خود نيز پخته‏تر گردى كه گفته‏اند:
 

 بسـيار سفر بايد تا پختـه شـود خامى  ........ صوفى نشود صافى تا در نكشد جامى


بايزيد گفت: در اين شهر كه هستم، دوستى دارم كه ملازمت او را بر خود واجب كرده‏ام. به وى مشغولم و از او به ديگرى نمى‏پردازم.
آن مرد گفت: آب كه در يك جا بماند و جارى نگردد، در جايگاه خود بگندد.

بايزيد جواب داد: دريا باش تا هرگز نگندى


(برگرفته از: گزيده كشف الاسرار، دكتر رضا انزابى نژاد، ص 74)

سر خداى را چگونه با تو بگويم؟

روزى، يكى نزد شيخ ابوسعيد ابوالخير آمد و گفت:
اى شيخ! آمده‏ام تا از اسرار حق، چيزى به من بياموزى.
شيخ گفت: بازگرد تا فردا ... آن مرد بازگشت. شيخ بفرمود تا آن روز موشى بگرفتند و در حقه (جعبه) بكردند و سر آن محكم ببستند.
ديگر روز آن مرد باز آمد و گفت: اى شيخ، آنچه ديروز وعده كردى، امروز به جاى آر.
شيخ فرمان داد كه آن جعبه را به وى دهند. سپس گفت: ((مبادا كه سر اين حقه باز كنى)).
مرد حقه را برگرفت و به خانه رفت. در خانه صبر نتوانست كرد و با خود گفت: آيا در اين حقه چه سرى از اسرار خدا است؟ هر چند كوشيد نتوانست كه سر حقه باز نكند. چون سر حقه باز كرد، موشى بيرون جست و برفت!
مرد، پيش شيخ آمد و گفت: ((اى شيخ! من از تو سر خداى تعالى‏خواستم، تو موشى به من دادى؟!))

شيخ گفت: اى درويش! ما موشى در حقه به تو داديم، تو پنهان نتوانستى كرد؛ سر خداى را چگونه با تو بگوييم؟

محبت علی، محبت خداست

امام مهدى (عجل الله تعالی فرجه الشریف) فرمودند:

موسى در وادى مقدّس با خداى خود به راز و نياز پرداخت و عرض كرد:
پروردگارا! من محبّت و دوستى خود را پاك از آن تو كردم و دلم را از جز تو شستم.

(موسى خانواده اش را زياد دوست مى داشت) ... پس خداى تعالى فرمود:

فاخلَع نعلَیک ... « كفشهاى خود را بركن »
 يعنى اگر محبت تو، پاك از آن من است و دلت از هواى جز من شسته است پس محبّت خانواده ات را از دل خود بركن.

(بحارالا نوار: ج 52، ص 83. باب 19)


حضرت امام خمینی (رحمة الله علیه)، در کتاب «آداب الصلوة» می گویند:

به موسی علیه السلام، در میعادگاه، «فاخلَع نعلَیک» خطاب رسید، و آن را به محبتِ اهل، تفسیر کردند، و به رسول ختمی، امر به حب علی شد.
در قلب از این سرّ جذوه ایست که دم از او نزنم، تو خود حدیث مفصل بخوان از این مجمل ...

میزان رضایت خدا

حضرت حق فرموده:

ای فرزند آدم، .. من از تو به همان ميزان راضى هستم كه تو از من راضى باشى.

(الجواهر السنية-كليات حديث قدسى، ص: 304)

توبهی اعضای بدن

ذوالنون مصری گفت:

بر هر عضوی توبه ایست:
توبـــهی دل، نیت کردن است بر ترک حرام.
و توبهی چشم، فرو خوابیدن است چشم را از محارم.
و توبهی دست، ترکِ گرفتن است در گرفتن مناهی.
و توبهی پای، ترکِ رفتن است به ملاهی.
و توبهی گوش، نگاه داشتن گوش است از شنیدن اباطیل.
و توبهی شکم، خوردن حلال است.
و توبهی فرج، دور بودن از فواحش.

و گفت: "عبودیت" آن است که بندهی او باشی به همه حال، چنانکه او خداوند توست به همه حالی.

(تذکرة الاولیاء، عطار نیشابوری)

پاداش یک بیت شعر

نقل شده که یکی از علما، "فردوسی" را پس از مرگ در خواب دید که در فردوس در درجات عالیه است.
از او پرسید که این درجه را به چه یافتی؟
گفت: به یک بیت که در توحید گفتم:
جـهان را بـلــندی و پـستی توئی ........... ندانم چئی هر چه هستی توئی

(هدیة الاحباب، ص232)

مکاشفات مورچگان

مورچه اى بر صفحه كاغذى مى رفت. از نقش ها و خطهايى كه بر آن بود، حيرت كرد. آيا اين نقش ها را، كاغذ خود آفريده است يا از جايى ديگر است؟ در اين انديشه بود كه ناگاه قلمى بر كاغذ فرود آمد و نقشى ديگر گذاشت. مور دانست كه اين خط و خال از قلم است نه از كاغذ . نزد مورچگان ديگر رفت و گفت: مرا حقيقت آشكار شد. گفتند: كدام حقيقت؟ گفت: بر من كشف شد كه كاغذ از خود، نقشى ندارد و هر چه هست از گردش قلم است. ما چون سر به زير داريم ، فقط صفحه مى بينيم ؛ اگر سر برداريم و به بالا بنگريم ، قلمى روان خواهيم ديد كه مى چرخد و نقش و نگار مى آفريند.

در ميان مورچگان ، يكى خنديد. سبب را پرسيدند. گفت: اين كشف بزرگ را من نيز كرده بودم؛ ليك پس از عمرى گشت و گذار بر روى صفحات، دانستم كه آن قلم نيز، اسير دستى است كه او را مى چرخاند و به هر سوى مى گرداند. انصاف بده كه كشف من، عظيم تر و شگفت تر است.
همگان اقرار دادند به بزرگى كشف وى. او را بزرگ خود شمردند و سلطان عارفان و رئيس فيلسوفان خواندند! چه ، تاكنون مى پنداشتند كه نقش از كاغذ است و اكنون علم يافتند كه آفريدگار نقش ها، نه كاغذ و نه قلم است؛ بلكه آن دو خود اسير ديگرى اند.

اين بار، مورى ديگر گريست. موران، سبب گريه اش را پرسيدند. گفت: عمرى بر ما گذشت تا دانستيم نقش را قلم مى زند نه كاغذ. اكنون بر ما معلوم شد كه قلم نيز اسير است، نه امير. ندانم كه آيا آن اميرى كه قلم را مى گرداند، به واقع امير است، يا او نيز اسير امير ديگرى است و اين اسيران، كى به اميرى مى رسند كه او را امير نيست؟


(برگرفته از: غزالى ، احياء العلوم ، ج 1، ص 22، ص 175، با تصرفات بسیار)
(نقل از:حكايت پارسايان، رضا بابايى)

أنا عبدٌ مِن عبید محمد

از جوامع روائیه مستفاد است که حالات رعشه و نحو آن، برای امیرالمؤمنین علیه السلام از خشیت الهی، بیش از رسول الله پیش می آمد. و باید همینطور باشد زیرا رسول الله اکمل از آنجناب است چنانچه امیر علیه السلام خودش فرمود: انما أنا عبدٌ مِن عبید محمد (صلی الله علیه و آله و سلم) ... فَافهَم.

(هزار و یک نکته، علامه حسن زاده آملی)