کلید گنج مقصود
دعای صبح و آه شب، کلید گنج مقصود است ........... بـدین راه و روش مـیرو کـه بــا دلـدار پـیونـدی
(حافظ شیرازی)
جنید بغدادی را پس از مرگش به خواب دیدند و از او پرسیدند که: پروردگارت با تو چه کرد؟
گفت: آن اشارات پرید، عبارات نابود شد و دانش ها از یاد رفت، و آن رسمها به کهنگی گرایید و جز چند رکعت نمازی که در دل شب خواندم، سودمند نیفتاد.
(دویست داستان، ص15)
بـندگی کن تا که سلطانت کنند ............. در بســاط قــرب مـهمــانت کنند
خـوی حیوانی سـزاوار تو نیست ............. ترک خو کن تا که انسـانت کنند
(به نقل از جوهری صاحب خزائن الاسرار)
وقتی مریدی از مریدان شیخ ابوسعید ابوالخیر وضو ساخته بود، در خلوت خانه نوری در نظرش آمد. نعرهای بزد و بیرون دوید و گفت:خدای را بدیدم.
شیخ احوال را دانست و فرمود: ای کارنادیده! آن نور وضوی تو بود، تو کجا هنوز و آن حضرت کجا.
شبلی گوید: وقتی به دهی از دهات شام رسیدم، مردی را دیدم نشسته و سر در پیش افکنده، بیخود سخن میگفت و مردم بسیار گرد وی در آمده بودند. پرسیدم حال این مرد چیست؟ گفتند: این مرد دیوانه است. پیش وی رفتم و سلام کردم. جواب سلام مرا داد و گفت:
ای شبلی! اگر خواهی سلامت یابی، گرد کوی محبت مگرد، تا رقم دیوانگی بر تو نکشند، و این قدم اول است. هر چند که ما در محبت میافزاییم وی در محنت میافزاید.
(بر قله پارسایی، ص 113)
(کشکول شیخ بهایی، ص37)
(تذکرة الاولیاء، عطار)
(مقالات شمس، ص10)
(تذکرة الاولیاء، عطار)
پیری فوت کرد. یکی از مریدانش او را در خواب دید و از حالش در قبر جویا شد که چه بر تو گذشت و در جوابِ "من ربُّک ... کیست خدایت؟" چه گفتی؟
گفت: از من پرسیدند خدایت کیست، خود را به خدایم سپردم و در جواب گفتم:
من خانه ام را عوض کردم نه خدایم.
یکی از شاگردان شیخ رجبعلی خیاط (رحمة الله علیه) بنام آقا سید می گفت:
هنگام بیرون آمدن از در حیاط، ابتدا ایشان خارج می شد و من هم بدنبال او می رفتم. روزی زنی آرایش کرده و بدون حجاب و گیسو فرو هشته از آنجا می گذشت.
جناب شیخ به من فرمود: نگاه کن (یعنی باطن این زن را ببین).
با تصرف شیخ نگاه کردم ... دیدم زمین مانند مس گداخته است و همان زن بدون پوشش ایستاده، و از تار موی او، آثار ناپاکی شهوت میریزد و شعله ور می شود، مانند قطرات بنزین که بر روی آتش بریزد.
مردى پيش بايزيد بسطامى آمد و گفت:
چرا هجرت نكنى و از شهرى به شهرى نروى تا خلق را فايده دهى و خود نيز پختهتر گردى كه گفتهاند:
بايزيد گفت: در اين شهر كه هستم، دوستى دارم كه ملازمت او را بر خود واجب كردهام. به وى مشغولم و از او به ديگرى نمىپردازم.
آن مرد گفت: آب كه در يك جا بماند و جارى نگردد، در جايگاه خود بگندد.
بايزيد جواب داد: دريا باش تا هرگز نگندى.
روزى، يكى نزد شيخ ابوسعيد ابوالخير آمد و گفت:
اى شيخ! آمدهام تا از اسرار حق، چيزى به من بياموزى.
شيخ گفت: بازگرد تا فردا ... آن مرد بازگشت. شيخ بفرمود تا آن روز موشى بگرفتند و در حقه (جعبه) بكردند و سر آن محكم ببستند.
ديگر روز آن مرد باز آمد و گفت: اى شيخ، آنچه ديروز وعده كردى، امروز به جاى آر.
شيخ فرمان داد كه آن جعبه را به وى دهند. سپس گفت: ((مبادا كه سر اين حقه باز كنى)).
مرد حقه را برگرفت و به خانه رفت. در خانه صبر نتوانست كرد و با خود گفت: آيا در اين حقه چه سرى از اسرار خدا است؟ هر چند كوشيد نتوانست كه سر حقه باز نكند. چون سر حقه باز كرد، موشى بيرون جست و برفت!
مرد، پيش شيخ آمد و گفت: ((اى شيخ! من از تو سر خداى تعالىخواستم، تو موشى به من دادى؟!))
شيخ گفت: اى درويش! ما موشى در حقه به تو داديم، تو پنهان نتوانستى كرد؛ سر خداى را چگونه با تو بگوييم؟
حضرت حق فرموده:
ای فرزند آدم، .. من از تو به همان ميزان راضى هستم كه تو از من راضى باشى.
مورچه اى بر صفحه كاغذى مى رفت. از نقش ها و خطهايى كه بر آن بود، حيرت كرد. آيا اين نقش ها را، كاغذ خود آفريده است يا از جايى ديگر است؟ در اين انديشه بود كه ناگاه قلمى بر كاغذ فرود آمد و نقشى ديگر گذاشت. مور دانست كه اين خط و خال از قلم است نه از كاغذ . نزد مورچگان ديگر رفت و گفت: مرا حقيقت آشكار شد. گفتند: كدام حقيقت؟ گفت: بر من كشف شد كه كاغذ از خود، نقشى ندارد و هر چه هست از گردش قلم است. ما چون سر به زير داريم ، فقط صفحه مى بينيم ؛ اگر سر برداريم و به بالا بنگريم ، قلمى روان خواهيم ديد كه مى چرخد و نقش و نگار مى آفريند.
در ميان مورچگان ، يكى خنديد. سبب را پرسيدند. گفت: اين كشف بزرگ را من نيز كرده بودم؛ ليك پس از عمرى گشت و گذار بر روى صفحات، دانستم كه آن قلم نيز، اسير دستى است كه او را مى چرخاند و به هر سوى مى گرداند. انصاف بده كه كشف من، عظيم تر و شگفت تر است.
همگان اقرار دادند به بزرگى كشف وى. او را بزرگ خود شمردند و سلطان عارفان و رئيس فيلسوفان خواندند! چه ، تاكنون مى پنداشتند كه نقش از كاغذ است و اكنون علم يافتند كه آفريدگار نقش ها، نه كاغذ و نه قلم است؛ بلكه آن دو خود اسير ديگرى اند.
اين بار، مورى ديگر گريست. موران، سبب گريه اش را پرسيدند. گفت: عمرى بر ما گذشت تا دانستيم نقش را قلم مى زند نه كاغذ. اكنون بر ما معلوم شد كه قلم نيز اسير است، نه امير. ندانم كه آيا آن اميرى كه قلم را مى گرداند، به واقع امير است، يا او نيز اسير امير ديگرى است و اين اسيران، كى به اميرى مى رسند كه او را امير نيست؟