حکایتی از فروتنی
شـنيدم کـه وقتی سـحرگاه عــيد ............ ز گــرمابه آمــــد بـــــرون بايــــزيـد
يکی طشت خـاکسترش بی خـبر ............ فــرو ريــختند از ســـرايی به ســـر
هـمی گفت شوليده دستار و موی ............ کف دست شــکرانه مالان به روی
کـه ای نفس! مـن در خور آتـــشم ............ به خاکــستری روی درهم کـشم؟
بوستان سعدی - باب چهارم
+ نوشته شده در ۱۳۹۴/۱۱/۲۱ ساعت توسط حمید
|
-------- « سلام » --------