مردی کشاورز، زمین ارزشمندی داشت که آن را فروخت و با پولش اسبی گرانقیمت خرید. یک روز که با شادی روی اسب سوار بود به حکیمی رسید.
حکیم پرسید: این اسب را از کجا آورده ای؟ ... گفت: زمینم را فروختم و با پولش این اسب را خریدم.
حکیم گفت: چیزی را که به آن سرگین می دادی و آن به تو جو می داد فروختی و به جایش چیزی خریدی که به او جو می دهی و او به تو سرگین می دهد! بنابراین باختی. 

(حکایت های شنیدنی، ج1،ص167و168)