نقل است كه شاه شجاع كرمانى چهل سال نخفت. شبى بعد از چهل سال بخفت. خداى جل جلاله را در خواب ديد، گفت: بار خدايا، من تو را در بيدارى مى جستم، در خواب يافتم. فرمود كه اى فلان! ما را در خواب به بركت آن بيدارى ها يافتى . اگر آن بيدارى ها نبود، چنين خوابى نمى ديدى.
بعد از آن هر جا كه مى رفت ، بالشى مى نهاد و مى خفت و مى گفت: اميد است كه يك بار ديگر، چنان خوابى ببينم. عاشق خواب شده بود و مى گفت : يك ذره از آن خواب ، به بيدارى همه عالم ندهم!

(عطار نيشابورى ، گزيده تذكرة الاولياء، ص 251 250 با اندكى تغيير)